زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
  • پیک نیک همراه یاران قدیمی

    دو تا از دوستان ما ساکن کرج هستند. چند ماه قبل که در خانه ما مهمان بودند، با هم قرار گذاشتیم اردیبهشت، در کردان زیبا گردش کنیم. برای رسیدن اردیبهشت روزشماری کردیم و از اول اردیبهشت در تب و تاب این پیک نیک فوق العاده بودیم.
  • آیا مرغ آمین این دور و وراست؟!

    مجله‌ها را ورق می‌زنم و مصاحبه‌ها را می‌خوانم. آه می‌کشم. دلم می‌خواهد یک نفر با من هم مصاحبه کند. آرزو بر جوانان و میانسالان و پیران که عیب نیست.
  • انضباط و پشتکار، کلید موفقیت است!

    خیلی‌ها از من می‌پرسیدند چطور این همه پشتکار داری؟ چطور این همه منظم و پیگیر هستی؟ من جوابی برای سؤال آن‌ها نداشتم. چون یادم نبود چطوری شد آدم منظمی شده‌ام.
  • مراقبه در طبیعت

    با طبیعت یکی شدیم و اجازه دادیم ما را با خود ببرد...
  • یک دندانم رفت...

    دو سه ماه پیش دندانم درد گرفت. درد گنگی بود. شبیه به زخمی در لثه. آقای شوشو نگاهی به دهانم انداخت و گفت: کنار یکی از دندان‌هایت قدری قرمز است. فکر کردم شاید با بی دقتی مسواک زده‌ام و لثه را زخمی کرده‌ام. دو روز ژلوفن خوردم و درد آرام شد. موضوع را از یاد بردم.
  • آخر هفته بهاری

    پنجشنبه 27 فروردین: امروز جلسه پنجم حلقه هدف برگزار می‌شود. ساعت هشت صبح از خواب بیدار می‌شوم. دوش می‌گیرم، صبحانه می‌خورم و ساعت نه صبح در دفتر حضور دارم.
  • یک اعتراف بزرگ!

    در طول تعطیلات متوجه یک تناقض فکری بزرگ در خودم شدم. خیال دارم این تناقض را رها کنم. آن را اینجا می نویسم و اعتراف می کنم، زیرا هربار می نویسم، گره ای بزرگ از زندگی ام باز می شود.
  • جهانگردان نه چندان کوچولو!

    آقای شوشو قول داد روز جمعه مرا به دیدن لاسم ببرد. مثل همیشه من ذوقزده پای کامپیوتر نشستم تا در مورد مقصدمان کسب اطلاع کنم. با خواندن این مطلب نمی‌دانستم گریه کنم یا بخندم:
  • حکایت روز اول تا پنجم عید 1394

    ما تا لحظه تحویل سال بیدار نشستیم. من و پسر فیلم زیبای Boyhood تماشا می‌کردیم و آقای شوشو پایین پای من دراز کشیده بود و چرت می‌زد. فیلمبرداری این فیلم، دوازه سال طول کشیده است. من در مورد این فیلم خواهم نوشت، چون محور اصلی فیلم "پدران ناتنی" است.
    بالاخره سال تحویل شد و هدیه‌ها را رد و بدل کردیم. به یکدیگر سال مبارکی گفتیم و خوابیدیم.

  • ۲۹ اسفند سال 93

    تا ده صبح در خوابی عمیق و دلنشین هستم. وقتی بیدار می‌شوم، می‌فهمم باران می‌آید. مدتی پشت پنجره به تماشای باران می‌ایستم. آقای شوشو چای گذاشته، میز صبحانه را چیده و دارد کتاب می‌خواند.
Feed
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه