دوست عزیز و دوست داشتنی من
آیا دوست داری خاطره‌های شیرین و الهام بخش خود را برای ما تعریف کنی؟
ما که خیلی دوست داریم داستان شیرین آشنایی با همسر، ایجاد یک کسب و کار پرسود، شفای بیماری و یا هر خاطره الهام بخش تو را بخوانیم. شما می توانید خاطره خود را به آدرس زیر ایمیل کنید: gisgolabetoon0@gmail.com
لطفا در موضوع ایمیل بنویسید
: «خاطره الهام بخش »

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
نوشته های زیبای شما
1394/10/11 16:35

چگونه شاخ غول بیکاری را شکستم؟

مقدمه : سلام ، من بهرام رفیعی هستم ، مدرک کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر دارم و در حال حاضر شغل اصلیم مدیریت فن آوری اطلاعات یک اداره دولتیه ، به غیر از این سابقه تدریس در دانشگاه را هم دارم و به عنوان مشاور سازمان نظام صنفی رایانه ای هم فعالیت دارم . من هم مثل همه جوانان این مملکت زمانی بیکار بودم و رنج بیکاری رو هم چشیدم اما خوشبختانه خیلی سریع به اهداف شغلی خودم رسیدم و به خاطر همین تصمیم گرفتم تجارب خودم رو در اختیار سایر جوانان جویای کار بگذارم تا اونها هم بتونن کار و شغل دلخواهشون رو پیدا کنند . امیدوارم با خوندن این متن راه اشتغال به سوی همه شما عزیزان باز بشه .

اما داستان بیکاری من به 9 سال پیش برمیگرده زمانی که تازه از دانشگاه در مقطع کارشناسی فارغ التحصیل شده بودم و هنوز خدمت سربازی رو هم نگذرونده بودم .بابام به علت بیکار بودنم با ازدواج من در اون شرایط مخالف بود اما من اصرار به ازدواج داشتم و برای اینکه بابام رو راضی کنم این ادعا رو جلو بابام مطرح کردم که : "من هیچ وقت بیکار نمیمونم و اگر هیچ کاری هم پیدا نشه برای پول درآوردن میرم پای ساختمون بیل می‌زنم " درسته هیچ وقت راضی به بیل زدن پای ساختمون با مدرک مهندسی کامپیوتر نبودم اما همین یک جمله برای از پا درآوردن غول بیکاری کافی بود و اولین ترک رو به شیشه عمر بیکاری انداخت . در واقع این جمله شاه کلید پیروزی و موفقیت من بود اما قضیه به همین سادگی‌ها هم نبود.

بابام به هرحال با دیدن اصرار من و حرف‌هایی که زدم با ازدواج من موافقت کرد و من در ترم آخر دانشگاه ازدواج کردم . بلافاصله پس از پشت سر گذاشتن چالش ازدواج مثل اینکه ابرها کنار رفت و من تازه عظمت و بزرگی غول بیکاری رو دیدم . تازه با خودم گفتم عجب حرفی بود زدما ... نکنه جدی جدی مجبور بشم برم بیل بزنم ...

ایده آل ترین شغلی که اون زمان در نظر داشتم کار کردن در یک شرکت برنامه نویسی کامپیوتر بود اما به دلیل اینکه سابقه کار و تجربه چندانی نداشتم هیچ کدوم از شرکت‌های برنامه نویسی من رو قبول نمی‌کردند ، بعدش به سراغ کار سخت افزار اومدم و در شرکت‌های سخت افزاری و حتی مغازه‌های خدمات کامپیوتری دنبال کار گشتم اما اونها هم حاضر نشدند به من کار بدن ، حاضر بودم یک ماه رایگان کار کنم براشون و از ماه دوم به من حقوق بدن اما با این شرایط هم کاری برای من پیدا نشد ، آگهی‌های استخدام روزنامه رو هم هر روز چک می‌کردم و با جاهایی که احساس می‌کردم شرایطشو دارم تماس می‌گرفتم اما از اونها هم نتیجه ای بدست نیومد ، از وضعیتی که داشتم خسته شده بودم و روحیم هم خیلی پایین اومده بود . وقتی تو خیابون از جلو مغازه‌ها رد می‌شدم به شاگردهایی که تو مغازه‌ها کار می‌کردن نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم این یارو بدون مدرک دانشگاهی کار داره اونوقت من با مدرک مهندسی کامپیوترم دارم بیکار تو خیابون می‌چرخم ... به همه جوونایی که تو شهر مشغول کار بودن با حسرت نگاه می‌کردم . واقعاً نمیدونستم چرا من کار پیدا نمی‌کنم ... به هیچ عنوان حاضر نبودم شکستم رو در مقابل غول بیکاری باور کنم اما از طرفی کاری هم پیدا نمی‌کردم .

یک روز صبح که از خواب بیدار شده بودم ، از بی حوصلگی حتی دلم نمی‌خواست پتو رو از روی خودم کنار بزنم به سقف اتاقم خیره شده بودم و در افکار خودم غوطه ور بودم که ناگهان یکدفعه فرشته نجات دوباره شمشیرم رو به دستم داد و منو به جنگ با بیکاری دعوت کرد ، با خودم گفتم مگه من ادعا نکرده بودم که آگه هیچ کاری هم پیدا نکنم میرم پای ساختمون بیل می‌زنم ... خب پس چی شد یالله الان وقتشه ... با گفتن این جمله یکباره انرژی گرفتم و بلند شدم رفتم سراغ نیازمندی‌های روزنامه خراسان ... اما اینبار صفحه استخدام رو باز نکردم ... صفحات آگهی‌های مشاغل رو باز کردم ... با خودم گفتم با همه مشاغلی که تو روزنامه آگهی دادن از بنایی گرفته تا لوله کشی و هر چی که باشه تماس می‌گیرم و اولین جایی که حتی منو به شاگردی هم قبول کنه میرم ... هر کاری هم که میخواد باشه من سرنوشتم رو قبول می‌کنم ...

اول یه نگاهی به ستون مشاغل کردم ... بعدش تصمیم گرفتم برای اینکه در حق خودم اجحاف نکرده باشم از مرتبط‌ترین مشاغل به تخصص فعلیم شروع کنم و به ترتیب به همه مشاغل سر بزنم تا زمانی که کار پیدا کنم ... پس صفحه آموزشگاه‌های کامپیوتری رو باز کردم و با اینکه میدونستم برای تدریس در آموزشگاه‌های فنی و حرفه ای باید کارت مربی گری داشته باشم و من نداشتم با خودم گفتم شاید منشی تلفنی یا آبدارچی نیاز داشته باشند پس بهتره تماس بگیرم ، هرچی باشه یه شغل غیر مرتبط تو یه آموزشگاه کامپیوتر بهتره تا جای دیگه ...

به اولین آگهی روزنامه زنگ زدم ، مدیر آموزشگاه جواب داد ، بهش گفتم من دنبال کار می‌گردم آیا میتونم در آموزشگاه شما کار کنم ؟ مدیر آموزشگاه از من پرسید مدرک شما چیه ؟ من کمی مکث کردم و بعد با تردید بسیار گفتم مهندسی کامپیوتر ، می‌ترسیدم با گفتن مدرک تحصیلیم شغل‌هایی مثل منشی تلفنی و یا آبدارچی رو از دست بدم ، مدیر آموزشگاه ادامه داد ، بله اتفاقاً یه موقعیت کاری برای شما دارم لطفاً عصر ساعت 5 بعد از ظهر بیاین دفتر ما ... من از خوشحالی و ذوق زدگی دست و پام رو گم کرده بودم ... باورم نمی‌شد ... یعنی بعد این همه دنبال کار گشتن به همین سادگی کار پیدا کردم!!... اونم کار مرتبط با رشته تحصیلیم ...

عصر ساعت 5 به محل آموزشگاه رفتم ... کاری که به من پیشنهاد شد تدریس در یک دوره کلاس ICDL بود ... به دلیل شرایط خاصی که این دوره داشت مربیانی که کارت داشتن تدریسش رو قبول نکرده بودند ... من باید سه روز در هفته به روستایی در 60 کیلومتری مشهد می‌رفتم و اونجا از صبح تا بعد از ظهر به 60 نفر کامپیوتر تدریس می‌کردم ، راه روستا خیلی خطرناک بود و 15 کیلومترش در پیچ و تاب گردنه‌های باریک کوه بود و پول چندانی هم نمی‌دادند تقریباً یک سوم دست مزد مربی‌های کارت دار رو به من پیشنهاد دادند ، اما به خاطر عهدی که با خودم بسته بودم قبول کردم و با همین کار شاخ غول بیکاری رو شکستم . شش ماه بعد از طریق همین آموزشگاه در یک شرکت برنامه نویسی کار پیدا کردم و به شغل دلخواهم رسیدم و همین سیر ادامه پیدا کرد تا اینکه این اعتقادات امروز من رو به یک مدیر و مشاور فناوری اطلاعات موفق در کارم تبدیل کرد .

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
Behkameh-71

شجاعتتون قابل تحسینه!!!

پاسخ
mehri

چقدر جالب و عالی نوشتید.
من هم مثل شما با غول بیکاری خیلی مبارزه کردم من یک و سال نیم دنبال بیمارستان و مراکز درمانی گشتم تا بتونم دوران اجباری طرحم رو بگذرونم.
با این تفاوت که اون موقع ما اگر طرح رو نگذرونیم نه بهمون مدرک تحصیلی رو میدن نه میتونیم برای کنکور مقاطع تکمیلی اقدام کنیم.
یادمه انقدر به بیمارستانها زنگ حضوری سر زده بودم که تا پامو میذاشتم تو بخش مربوطه همه منو میشناختن و آخرش بعد یک سال و نیم انتظار جذب شدم.
توی این مدت هم بیکار ننشستم و روی توناییهای شغلیم کار کردم و همین ها باعث شد من جذب بشم.

پاسخ
zohrezizi

خیلی عالی بود داستان بیکار ی شما آقای رفیعی.مرحبا به این پشتکار و اراده.موفق باشید در ادامه زندگی.

پاسخ
بهرام

سپاسگزارم از نظر شما زهره خانم خیلی خوشحالم کردین ممنونم لبخند

پاسخ
شاینا

گیس گلابتون عزیز یادم شما همیشه می گفتید اگر آقا مجرد و متعددی با خانمی خوب و دانا ازدواج کند وضع مالی اش بسیار بهتر خواهد شد. این هم شاهد که از غیب رسید.
گیس گلابتون عزیز من دانشگاه پیام نور که رفتم با دوستان متاهل آشنا شدم و به عینه دیدم که انگیزه آنها از من بیشتر است و کارشان منظم تر. برای همین با اینکه همسر نداشتم سعی کردم خودم را یکی مثل آنها تصور کنم تا کارم بهبود یابد که شد.
به هر حال امیدواری همه جوانها مثل آقای رفیعی ازدواج را یک فرصت طلایی بدانند.

پاسخ
بهرام

درسته یکی از مهمترین چیزهایی که ازدواج نصیب آدم میکنه انگیزه است ، انگیزه انسان رو به تحرک میاره و باعث پیشرفت در زندگی میشه لبخند

پاسخ
Sepidarsepid

چقدر عالی. تبریک میگم بهتون. کاش ما و همه ی جامعه مثل شما فکر کنیم.

پاسخ
بهرام

از لطف شما سپاسگزارم لبخند

پاسخ
najme55

آفرین مهندس بهرام..متشکرم که ماجراتونو گفتین..

پاسخ
بهرام

از لطف شما که نظرتون رو گفتید ممنونم لبخند

پاسخ
سارانگ1

متشکرم آقای رفیعی. چه خوب نوشتید! موفق باشید، حتم دارم بازهم پیشرفت های چشمگیر خواهید کرد.

پاسخ
بهرام

خیلی ممنونم از لطف شما لبخند

پاسخ
nazigh

تبریک میگم. چه داستان آموزنده ای! ما جوون ها نباید به مدرک و موقعیتمون مغرور باشیم و برای شکستن شاخ غول بیکاری از هر شغل و درآمد حلالی شروع کنیم. این نکته مهمی بود که گفتید حتی حاضر بودم تو آموزشگاه مرتبط با رشتم آبدارچی باشم. کار کردن تو محیط مربوطه حالا هر کاری خیلی مهمه چون شما رو به شغل مربوطه ارتقا میده. منم یه دوستی داشتم که آرایشگر موفقی بود، میگفت میرفتم تو آرایشگاه ها واسه کار ولی چون چیز زیادی بلد نبودم بهم کار نمیدادند تا اینکه خسته شدم و رفتم یه آرایشگاه شلوغ و معروف، تی رو‌ برداشتم و زمین آرایشگاه رو تی میکشیدم، مدیر اونجا بهم گفت هر چقدر بمونی من بهت کار نمیدم، خودتو اذیت نکن! منم گفتم مهم نیست و اونم اصلا بهم محل نمیذاشت. ولی تو‌ محیط بودن باعث شد با نگاه کردن و گوش دادن کار رو یاد بگیرم حتی گاهی دست تنها میشدن و از من واسه کارهای خرده ریز کمک میگرفتن تا اینکه کار رو کامل یاد گرفتم و تونستم آرایشگاه بزنم و الان موفقم.

پاسخ
بهرام

ببخشین پست قبلیم یه اشتباه تایپی داشت لطفا اصلاحش کنید .

" تا شغل دلخواهشون رو بدست بیارن "

پاسخ
shatab

اووه چه جالب.آفررررین برشماااا. به این میگن حل مساله. از قدیمم گفتن ازتو حرکت از خدا برکت. مطمئن باشین نصف کسائی که میگن ما بیکاریم مثل شما تن به زحمت نمیدهند همه یه کار نون و ابدارمیخوان پشت میز ودر مرکز شهر طوری نیست خوبه اما باید بها شو داد.گل

پاسخ
بهرام

ممنونم از لطفتون و نظری که گذاشتید لبخند ، بله مشکل جوانان ما این است که اطلاعاتشون در زمینه کاریابی کمه و در جامعه ما متاسفانه مربی کاریابی به اون صورت نداریم ، اما من اخیرا سایتی راه اندازی کردم که کسانی که در زمینه آی تی میخوان کار پیدا کنن رو راهنمایی میکنم تا شغل دلخواهشون رو بدست بیارم ، اگر گیس گلابتون عزیز موافق باشه دوست دارم اینجا هم براش تبلیغات کنم .لبخند

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه