زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1397/02/15 12:15

از خاک برآمدیم و ...

زن‌عمو ده پانزده سال پیش زمین خورد و لگن خاصره‌اش شکست. جراحی کرد، ولی نتیجه جراحی خوب از آب درنیامد. زندگی او به‌کلی تغییر کرد. آن زن پرشور و پرهیجان که همیشه می‌خندید و دور و برش پر از مهمان بود، به آدمی گوشه‌گیر و منزوی تبدیل شد. حوصله مهمانی رفتن و مهمان آمدن را هم نداشت. مدت‌ها در رختخواب خوابید و وقتی توانست روی پاهایش بایستد، فقط با واکر می‌توانست راه برود. چقدر راه می‌رفت؟ تا دستشویی و یا تا دم مبل جلوی تلویزیون. امسال بالاخره کالبد زمینی‌اش را ترک کرد. باشد که در آن دنیا روی پاهایش برقصد و دوباره فضا را پر از خنده کند. آدمی دم است و آه... سلامتی بزرگ‌ترین نعمت زندگی است. کاش قدرش را بدانیم.

 

دوشنبه ساعت ده شب بود که با مادرم تماس گرفتم. او گفت دارند همراه برادرم به دماوند می‌روند.

  • چرا؟ شما که دو روز پیش اینجا بودید. هیچ‌وقت شبانه به دماوند نمی‌آیید.

 

مادرم خبر تلخی داد. خبری که اصلاً انتظار شنیدنش را نداشتم. زن‌عمو زری درگذشته است و سه‌شنبه او را در گورستان باصفای چشمه اعلا دفن خواهند کرد. زن‌عمو بیمار بود، ولی من انتظار مرگش را نداشتم چون سنی نداشت. البته  عذاب‌های جسمانی چند سال اخیر او را تحلیل برده بود.

 

سه‌شنبه روز سختی بود. می‌دانم زن‌عمو راحت شد، شاید هم این‌طور نیست. شاید او زندگی را دوست داشت حتی با واکر و در کنج انزوایش. هیچ نمی‌دانم. سه‌شنبه روز سختی برای ما بود، برای ما بازماندگان. به خاطره‌هایش فکر می‌کردم. کاش رسم داشتیم بر سر مزار از خوبی‌ها و خاطره‌های مرحوم می‌گفتیم. حالا که رسم نیست، من در این صفحه می‌نویسم:

 

زن‌عمو جان

 

من شما را دوست داشتم. مثل هم‌خون خودم، مثل عمه‌ام دوست داشتم.

 

بخش بزرگی از خوشی‌های دوران کودکی من در خانه شما و یا در کنار شما گذشت. من عاشق آن کلبه سنگی شما و آن نیمکت‌های چوبی بودم. عاشق لوبیاپلوهای خوشمزه و ترشی آلبالوی درجه‌یک شما بودم.

 

یادتان هست دسته‌جمعی به شمال سفر کردیم؟ شب را در چادر خوابیدیم. ما شش تا بچه در یک چادر بودیم: من، برادرم، دو دخترعمه و دو پسرعمو. صبح که پاشدیم تا گردن غرق شاش بودیم! یکی از پسرها و شاید هر سه آن‌ها دسته‌گل به آب داده بودند. یک حشره هم چشم شما را نیش زده و پلک چشمتان به‌اندازه پرتقال باد کرده بود. آن سفر جاودانه شد، ازبس‌که خندیدیم. ازبس‌که شما، مادرم و عمه‌ام مسائل را ساده می‌گرفتید. شما سه نفر مثل سه خواهر بودید: دو جاری و یک خواهرشوهر! این روزها دیدن چنین رابطه دل‌نشینی به‌قدری نادر است که انگار دارم از افسانه پریان می‌نویسم.

 

یادتان هست یک روز سکسکه می‌کردم؟ فکر کنم یک‌ساعتی سکسکه کردم و نمی‌دانستم چطوری از شر سکسکه مزاحم خلاص شوم. آب خوردم، نفسم را حبس کردم. قاشق ته حلقم فرو کردم، ولی باز هم مثل قورباغه بالا و پایین می‌پریدم. شما مرا به گوشه خلوتی صدا زدید. گفتید: می خوام یه چیزی بگم. ناراحت نشی ها. من یک انگشتر روی میز اتاقم گذاشته بودم. الان انگشترم نیست. شما آن را برداشتی؟! سکسکه چیه؟! من نفس کشیدن را هم فراموش کردم. با رنگ پریده داشتم تته‌پته می‌کردم و قسم می‌خوردم که شما از خنده روده‌بر شدید: سکسکه‌ات تموم شد؟!!!! چقدر خندیدیم و راستی راستی هم سکسکه من تمام شد.

 

شما فال قهوه هم می‌گرفتید، ولی به‌ندرت. خیلی به‌ندرت. بیشتر اوقات نقش قهوه  ته فنجان ما را نگاه می‌کردید و در سکوتی مرموز به دوردست خیره می‌شدید. هرچه اصرار می‌کردیم، چیزی نمی‌گفتید.

 

زن‌عمو جان... کاش این اردیبهشت دسته‌جمعی سبزی کوهی می‌چیدیم... اصلاً آن‌وقت‌ها هر جمعه بهانه‌ای برای دورهم جمع شدن، خوش گذراندن و خندیدن بود. بهانه‌های ساده مثل: وقت چیدن سبزی کوهی است. وقت دیدن شقایق‌های دشت لار است. وقت دیدن برف در تابستان در کنار دریاچه تار است. وقت فرورفتن در آب مثل یخ تنگه واشی است. وقت چیدن تمشک است. وقت جمع کردن گردو است. وقت برف‌بازی است. وقت... چه می‌دانم وقت یک جشن و یک شادی است.

 

زن‌عمو جان... اونور می‌بینمت. فعلاً.

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
mina.salipour@gmail.com

خدا رحمتشون کنه ! و آرامش بده یه دلهای عزیزانش تا با غم دلتنگیشون کنار بیان.

کاشکی بتونم برای عزیزانم شادیهای کوچیکی بسازم تا شاید یه روز کسی به خاطرشون ازم یاد بکنه!

پاسخ
گیس گلابتون

بله. جدی جدی باید به این موضوع فکر کنیم که خاطره و یادگار خوبی از خودمان به جا بگذاریم.

پاسخ
animani
http://howtobehappy.blogfa.com

آخ...
چه غمگیندلشکسته
اسمایلی بیا بغلم نداریم؟
امیدوارم در آرامش باشه
و تو هم آرامش و صبر پیدا کنی

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم

پاسخ
animani

نمی دونم چرا کامنتم حذف شد
آرزوی آرامش و صبر

پاسخ
گیس گلابتون

کامنت شما حذف نشده. ولی تا من تایید نکنم در سایت ظاهر نمیشود. من 24 ساعت پشت کامپیوتر نیست. ممنونم از توجه شما

پاسخ
animani

مرسی از توضیح شما آناهیتای عزیزم
در لحظه اول ثبت شده نشون می داد ، فکر کردم اینجا مثل فروشگاه نیست و کاممنتها بی تایید میان.
باز هم خوندمش، غم منو گرفت، امیدوارم این غمت زود جای خودشو به شادیها بده
از توصیف محبت و یکرنگی ای که بین خواهرشوهر و جاری بود، واقعا دلم تحت تاثیر قرار گرفت...

پاسخ
m.motamedpooya@gmail.com

زنعمو جان،قدیم ها چقدر ساده و بی آلایش بودند.اینجاست که می گویند همه آدم ها از دنیا می روند،تنها یک خوبی و یک بدی می ماند.کاش همه ما مثل زنعموجان خاطرات خوب در ذهن اطرافیانمون بگذاریم.
روحشون شاد باشه گیس گلابتون جان.گل

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم

پاسخ
amitis2017

خدا رحمتشون کنه :-( ...... نمیتونم این رفتن ها رو درک کنم واقعا.... هیچوقت دوست ندارم اطرافیان رو از دست بدم چرا دنیا اینجوریه....

پاسخ
گیس گلابتون

خدا رفتگان شما را هم بیامرزد

پاسخ
تکتم خانم

سلام. خدا رحمتشون کنه. ای کاش همه اینجوری بودیم و کلی خاطره خوش برای دیگران میزاشتیم. من هم زنعمویی دارم که گاهی زبانش تلخه اما من خاطرات خوش زیادی ازش دارم. خدا حفظش کنه.

پاسخ
گیس گلابتون

خدا حفظ شان کند. بله. کاش حواسمان باشه که عمر خیلی کوتاهه

پاسخ
rose

سلام. روحشون شاد. از دست دادن عزیز، سخت و ناگواره. ولی خدا رو شکر که با خاطرات خوب ازشون یاد میشه.
جای خالی عزیزان، هیچ وقت پر نمیشه. فقط عادت میکنیم به نبودشان.
اما گاهی یک آن یادمون میره که نیستند. ناغافل از خودمون میپرسیم واقعا یعنی رفت؟!

پاسخ
گیس گلابتون

دقیقا... من سالهاست بعضی از عزیزانم را از دست داده ام، ولی هنوز برای من زنده اند. نه این که عزادار آنها باشم ها، ولی حضورشان را حس می کنم.

پاسخ
rahele59

عاشق اون لحظه های قشنگ قشنگ خاطراتتون شدم. گیس گلاب عزیزم زندگیتون هرروز پر از لحظه های شاد شاد و پر از آدمهای باصفا و مهربون

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم

پاسخ
برچسب ها : 
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه