زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1393/12/22 10:57

جشن تولد مجله راز

چهارشنبه، بیستم اسفند، جشن تولد سه سالگی مجله راز بود. از نویسندگان مجله برای شرکت در مجله دعوت به عمل آمده بود. من از دعوت آن‌ها بسیار خوشحال شدم، ولی به آقای شوشو گفتم:

- من که نمی‌توانم در جشن شرکت کنم. بعدازظهر مطب دارم.

 - یعنی چی مطب دارم؟ خودم می‌برمت و برمی گردانمت. این محفل ادبی است. همه نویسندگانی که دوستشان داری و کارکنان مجله ای بهش علاقه مندی در آن حضور دارند. به علاوه تو آرزو داری فرهنگ مثبت اندیشی و شادی در این کشور گسترش پیدا کند. پس وظیفه داری در این جشن شرکت کنی.

گفته بودم که من در سایه حمایت و تشویق‌های همسرم قلم به دست گرفته‌ام و تشویق‌های او باعث چاپ شدن دو کتاب و برگزاری کارگاه‌های آموزشی شده است. این بار هم باز او مرا راهی کرد.

چهارشنبه صبح، من و آقای شوشو و پسر به قصد تهران حرکت کردیم. آقای شوشو با یک شرکت گردن کلفت واردات دارو جلسه داشت، پسر هم با مشاور کنکور. هر کدام از ما راهی مقصدمان شدیم.

جشن، ساعت دوازده و نیم در سفره خانه سنتی شقایق، واقع در میدان ولیعصر برگزار می‌شد. ما ساعت نه صبح به تهران رسیدیم. من برای خرید وسایل تحریر به میدان انقلاب رفتم. آنقدر دفترچه، کاغذ کاهی، کاغذ گلاسه، ماژیک، ... خریدم که آقای مغازه دار آتسا با دقت برایم فاکتور نوشت و پرسید:

 - به نام چه شرکتی بنویسم؟

- برای شرکت خودم! گیس گلابتون!

 

من از هر راهی بروم، آخر سر برای خریدن وسایل تحریر به مغازه آتسا برمی گردم. این پدر و پسر را بسیار دوست دارم. آقاجان چه مصیتی برای خرید تقویم داشتم. سالنامه‌های معمولی ایرانی برای مدیریت زمان مناسب نیستند. من سه سال پیش دیدم سالنامه ای مطابق میل من هم در ایران چاپ شده است. من دوست دارم در یک صفحه کل روزهای ماه را ببینم تا بتوانم برنامه ریزی ماهانه کنم. بقیه سالنامه هم کاغذ یادداشت باشد، تا به شکل دلخواهم برنامه‌هایم را بنویسم. امسال این نوع تقویم کیمیا شده بود.

 

آقای آتسا گفت: به ظهیرالاسلام برو. آنجا به صورت تخصصی در مورد سالنامه کار می‌کنند. ولی من وقت نداشتم. بالاخره یک سالنامه نسبتاً مناسب پیدا کردم. چهار جلد کتاب و یک سی دی آموزشی هم خریدم. تاکسی دربست گرفتم و به شرکت آقای شوشو رفتم. همه وسایل را آنجا گذاشتم.

 

از آنجا ماجرای چپ اندر قیچی‌ام شروع شد. می‌خواستم دو دقیقه برادکست در اینستارادیو بگذارم، رمز عبور وای فای شرکت را نداشتم. همسرم در جلسه بود. منشی‌اش هم دنبال کاری از شرکت خارج شده بود. موبایل را در شارژ گذاشتم تا بتوانم عکس‌های خوبی برای گزارش جشن تهیه کنم، ولی موبایل را در شرکت جا گذاشتم!

سوار تاکسی شدم تا به محل برگزاری جشن بروم، تاکسیه بقدری بد رانندگی می‌کرد که مرگ را جلوی چشمم دیدم:

-         شما شبیه راننده‌های تاکسی رانندگی نمی‌کنید.

-         راننده‌های تاکسی چطوری رانندگی می‌کنند؟

-         محتاط!

-         راننده‌ها با هم فرق می‌کنند. هرکس شیوه ای برای رانندگی دارند.

-         ما مقرراتی داریم به نام مقررات راهنمایی رانندگی. قرار است همه ما آن‌ها را رعایت کنیم. شکستن همه مقررات راهنمایی رانندگی شیوه راننده‌های تاکسی نیست (دلم می‌خواست بهش بگم، مثل مسافرکش‌ها رانندگی می‌کنی و احتمالاً این تاکسی مال خودت نیست و امتحانات رانندگی تاکسی را نگذرانده ای. ولی نگفتم.)

-         شما باید یک راننده برای خودت استخدام کنید تا مطابق میلتان رانندگی کند.

-         من شماره شما را به تاکسیرانی گزارش می‌دهم تا آن‌ها در مورد شما تصمیم بگیرند.

-         خانم! مادرم بیمار است. دارند او را به بیمارستان می‌برند. گفتم ثواب کنم شما را برسانم.

-         شما تا الان داشتید سه بار مرا به کشتن می‌دادید. این چه ثوابی است؟ مادرتان بیمار است، مسافر سوار نکنید.

 

دیگر حرفی نزد. آرام رانندگی کرد و ازم کرایه نگرفت. من هم شماره‌اش را گزارش ندادم. چون فکر کردم منظورم را فهمیده است.

 

تاکسی بعدی یکسره با مسافرین بر سر پول خرد، جیغ و ویغ می‌کرد. نوبت جیغ زدن سر من که شد، گفتم:

-         پول خرد ندارید، فدای سرتان. بقیه پول برای خودتان. من برای پول خرد به شما گیر نمی‌دهم. شما هم به نفر بعدی گیر نده. این معامله من و شما.

نه! انگار اصلاً دوست داشت کل کل کند.

-         خانم به خدا صبح کلی پول خرد گرفتم، الان همه‌اش تمام شده. این چه وضعیه که هیچ کدام پول خرد ندارید.

-         حق با شماست. پول خرد در کشور ما مسئله بزرگی است. انشاالله حال و روزتان خوب باشد. انشاالله امروز مرتب خبرهای خوب بشنوید. شب عید است. با هم خوب باشیم. انشاالله شما هم خوب باشید.

سیصد تومان بقیه پولم را داد. سرش را پایین انداخت و دیگر با کسی دعوا نکرد.

وقتی مجله راز مرا دعوت کرد، گفتند سفره خانه شقایق ساعت دوازده و نیم. حرفی از ناهار نزدند. همانطور که انتظار دارید، من نیم ساعت زود رسیدم، ساعت دوازده. گرسنه بودم. از بقالی یک بیسکویت و یک شکلات خریدم. آنجا بودم که مردی پیش مغازه دار آمد و مقداری دو هزار تومانی به او داد و گفت: "این چهل تومان است. به من پنجاه تومانی بده. من ده تومان بهت پس می‌دهم." مغازه دار گفت: به جان بچه‌ام هیچی پول درشت ندارم."

من گفتم: من پنجاهی دارم.

کار آن آقا را راه انداختم. البته او هم تشکر نکرد. به نظر می‌آمد قدری هم طلبکار است. شاید انتظار داشت ده تومان را نگیرم. نمی‌دانم. وقتی آن آقا رفت، مغازه دار گفت: مداح است. من پول مداحی را نمی‌گیرم داخل دخل مغازه‌ام بگذارم.

 

من نفهمیدم پول مداحی چه بدی دارد. مگر مداحی بد است؟ گریه آدم‌ها را آرام می‌کند و انرژی‌های منفی را خارج می‌کند. برادر من تو جان بچه‌ات را قسم می‌خوری که کار یک نفر را راه نیندازی؟ البته آن آقا رفتار ناخوشایندی داشت. شاید تلافی رفتار ناخوشایندش بود و مداحی بهانه.

 

هوای تهران پر از دود است. وقتی از دماوند وارد تهران می‌شوید، از سیاهی آسمان وحشت می‌کنید. انگار یک کاسه سیاه را روی تهران واژگون کرده‌اند. مردم با هم بد رفتار می‌کنند. استرس زده این طرف و آن طرف می‌دوند و با یکدیگر کشتی می‌گیرند. بهم مهر نمی‌ورزند. بلکه نفرت، کینه و تنگ نظری موج می زند و مثل دود سیاه ما را در برگرفته است.

 

آن اطراف چرخ زدم و یک سالنامه دیگر هم پیدا کردم که از اولی بهتر بود. آن را هم خریدم! بالاخره ساعت دوازده و نیم شد و من به سفره خانه رفتم. تک و توک افرادی آمده بودند. من فکر می‌کردم چه بد است ما صورت نویسندگان مورد علاقه مان را نمی‌شناسیم. نویسندگان معمولاً آدم‌های درونگرایی هستند. از های و هوی و مطرح شدن گریزان هستند. ولی همانطور که در فایل جذابیت فوری گفته‌ام: درونگرا بودن، نباید تبدیل به منزوی شدن و خجالتی شدن بشود.

 

کم کم همه آمدند و جشن شکل گرفت.

 

من از دیدن آقای قراچه داغی، مترجم 500 کتاب روانشناسی، آقای کیهان نیا، نویسنده کتاب "زنان امروز، مردان دیروز"، آقای هادی ابراهیمی، مترجم آثار "باربارا دی آنجلیس، آقای طباطبایی، طنزپرداز عزیز کشورمان، آقای دکتر شمیسا، سردبیر نازنین مجله راز و صد البته آقای بیژن علیپور، مؤسس نسل نواندیش خیلی خوشحال شدم. این طرف و آن طرف می‌پریدم و شماره تلفنشان را جمع می‌کردم.

 

از طرفی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که الان همسرم چطوری بفهمد من کجا هستم و کی کارم تمام می‌شود. حرصی خوردم ها. یعنی موبایل شده بخشی از وجود ما. بدون آن انگار یکی از اعضای بدنمان قطع شده است. برای من موبایل بخشی از دفتر کارم است. شماره تلفن‌ها، دفترچه یادداشت، دسترسی به اینستاگرام و اینستارادیو، ضبط صوت، دوربین فیلمبرداری و عکاسی.

 

ناهار خوردیم و من برای خداحافظی دوره افتادم. به آقای قراچه داغی و آقای کیهان نیا که رسیدم، گفتم:

-         کتاب‌های شما دو نفر زندگی مرا تغییر داد و امروز یکی از  روزهای خوب زندگی من است که بالاخره شما را از نزدیک دیدم. آقای کیهان نیا گفت: پس بگیر بنشین. می خوام سخنرانی کنم. گفتم: اطاعت و نشستم.

       

تازه جشن شروع شد. من که تا حالا در محافل ادبی شرکت نکرده بودم، فکر می‌کردم جشن یعنی ناهار خوردن! نمی‌دانستم جشن ادبی یعنی سخنرانی‌ها و جایزه دادن‌ها و گپ و گفت.

 

آقای طباطبایی با چند جوک عالی ما را خنداند. آقای کیهان نیا هم سخنرانی‌اش را جوک شروع کرد و بعد حرفهای خوبی زد. پرفسور ساعتچی، دکتر بهرامی و آقای قراچه داغی هم صحبت کردند. سپس گفتند یک خانم نویسنده خیلی فرهیخته قرار است صحبت کند. من هی گردن می‌کشیدم تا کسی با این مشخصات را پیدا کنم که اسم خودم را بردند!!! جفت چشمهایم از کاسه بیرون زد. به دو دلیل. اول به خاطر این که من چنان مشخصاتی ندارم که آن‌ها گفتند (ادیبان صنعت مبالغه را در مورد آدم‌ها هم بکار می‌برند. صنعت مبالغه برای هرچیزی مفید است، الا برای آدم‌ها) دوم این که من بعد از غول‌های ادبیات و روانشناسی ایران چی دارم بگویم؟ آن هم بدون آمادگی؟

 

خب ... رفتم بالا و تته پته ای کردم و زود پایین آمدم. ولی خب ... خوشحال شدم ... از این که آقای علیپور و دکتر شمیسا خیال دارند به من پر و بال بدهند، قلبم لبریز از حق شناسی شد. یک ناشر و یک روانشناس با این همه سعه صدر که یک نویسنده و یک غیر روانشناس را به مجمع خود دعوت کنند و با حرفهای خوب به او قوت قلب بدهند، آدم‌های نادری هستند. آن‌ها بلند نظر هستند. دلیل موفقیتشان نیز هم طبع بلندشان است.

 

یادگاری‌ها و جوایز هم تقسیم شد. من با قلبی شاد و یک جلد کتاب نفیس به شرکت همسرم برگشتم. سه تایی به رودهن برگشتیم. ساعت شش و نیم به مطب رسیدم!

 

دست مریزاد خانم کاشی ساز! به بیماران بومهن با تلفن اطلاع داده بود که شنبه بیایند. از بیمارانی  که از تهران آمده بودند با چای و بیسکوییت پذیرایی کرده بود. مجله‌های راز را بهشان هدیه داده بود و سرشان را به گپ و گفت گرم کرده بود. بیماران هم اصلاً از دو ساعت و نیم تأخیر من ناراحت نشده بودند. فکر می‌کنم از مهمانی، لذت برده بودند. دم خانم کاشی ساز گرم! از مردمداری او خوشم آمد.

 

فقط از این مجله راز را که مقاله‌ام در آن چاپ شده بود، هدیه داده بود، ناراحت شدم. البته خودم تقصیر دارم. من به او نگفته بودم: این تنها نسخه ای که  دارم. اینجا گذاشتم که شما مطالعه کنید و سپس از شما پس خواهم گرفت. او فکر کرده بود، می‌تواند مجله را هدیه بدهد. فدای سرش. بیماران را خوب سرگرم کرده بود.

 

شب که به خانه رسیدم، مفاصلم مثل لولاهای زنگ زده، قیژ قیژ صدا می‌کرد!

 

الان ساعت شش صبح پنجشنبه است و من وقت آرایشگاه دارم. کارها خیلی سنگین و بهم پیچیده شده است. باید تصمیم بگیرم:

طبابت یا سایت گیس گلابتون

 

اینطوری دارم داغان می‌شوم. نظر شما چیست؟ کدام را انتخاب کنم؟

 

 


نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
najme55

دمت گرم گیس گلابتون جان ...با این همه کار دیشب تا صبح در خواب من هم تشریف داشتید مهمانتان بودم..حس می کنم امسال دوباره از نزدیک خواهم دیدتانقلب

پاسخ
گیس گلابتون

من هم دلم می خواهد ببینمت و بفهمم بالاخره داری به شغل و حرفه ات چه می کنی. یک محصول باب دندان شما هم در راه است. فکر کنم در عید رونمایی بشود.

پاسخ
sira_58

سلام خوب معلومه ديگه سايت گيس گلابتون ما بدون شما چكار كنيم البته بازم بايد بيشتر فكر كنيد تا بتونيد هردو را باهم پيش ببريد .اما من فكر ميكنم كه شما راهتون مشخصه و زياد به فكر كردن احتياجي نباشه . يه چيزي ميخوام بگم كهشايد جاش اينجا نباشه شرمنده
يادمهتو يكي از اين پستها نوشته بوديد كه اگه دختر داشتين مي دونستين چجورذي تربيتش مي كردين . من دو تا دختر دارم كاش ميشد از راهنماييهاي شما در اين مورد استفاده كرد . راستي عيدتون مبارك و سلامت و شاد باشد به همراه خانواده قلب

پاسخ
گیس گلابتون

عید شما هم مبارک:)

پاسخ
آن

این رو خودت مینونی تصمیم بگیری ولی از نظر من موضوعاتی که باید بهشون فکر کنی اینهاست :
آیا سایت باعث شده دکتر حواس جمع و خوبی نباشی و اصلا باعث حواس پرتی تو شده و این در روند طبابت تو تاثیر منفی دارد؟
آیا هنوز علاقه داری طبابت بکنی ؟
آیا در صورت علاقه داشتن به طبابت ، میتونی برنامه زمان بندی خاصی بچینی ؟ مثلا طبابت فقط روزهای زوج ، یا سه روز اول هفته ؟که به نظرم اگر طبابت رو بزاری برای اول هفته بسته به نظر خودت دو یا سه روز اول هفته بهتر است .
و بعد هم اگر در طبابت چند گرایش را پیش گرفتی نمیدانم مثلا جراح داخلی هستی و کار زیبایی هم انجام میدهی به نظرم بهتر است در طبابت فقط روی یک کار متمرکز بشوی.
این نظر من هست امیدوارم کمک کننده باشه . موفق تر تر باشی و شاد تر تر

آن
پاسخ
گیس گلابتون

مرسی آنی عزیز
متشکرم از پاسخ تو و ممنونم همیشه کنار من هستیلبخند

پاسخ
آن

راستی این نظر من نه اونکه سایت نباشه . این نظر من نشون میده که گزینه قابل حذف طبابت هست .نیشخند
سایت یک انرژی مثبت خوبی دارد که من در منوی تولز بار اون رو همیشه باز دارم . گل وقتی تو اینقد راهت کنار من هستی و من و ما رو راهنمائی میکنی بی معرفتی هست من چیزی به ذهنم برسه و بهت نگم .

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند متشکرم

پاسخ
kafshghermezi

گیس گلابتون میخای ما رو ول کنی به امون خدا؟ اضطراب اگه بچسبی به طبابت خالی که حیف میشی! شما همونجور که تو پست مار نوشته بودی مثل یه گنجی و هنوز خیلی ها به تعالیم شما نیاز دارند ...

پاسخ
گیس گلابتون

قلب

پاسخ
هوشتره

سلام
به نظر من طبابت همون سایتتونه
یعنی در کنار هم
تو مطبتون مردم و حس و حالشون و میبینید لمسشون میکنید
واز همون ها هم میتونید برا یه سری مطالب سایت الهام بگیرید
ببخشید جسارتا عرض کردم
چون پرسیدین نظر دادم
در غیر اینصورت خودتون مختارید .

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم نظرتان را نوشتم. بله خودم پرسیده بودم. متشکر

پاسخ
pushana

شاید به نظر مسخره بیاد ولی همیشه با خودم فکر میکنم چطور گیس گلابتون مطب میره جراحی میکنه و بعد بازم هم میتونه بنویسه .جدا از بحث برنامه ریزی مشکلی که ممکنه بوجود بیاد مشکل انرژی و سلامتیه من به سلامتیه انسانها خیلی اهمیت می دم!پیشگیری برام خیییلی مهمه!گیس گلابتون هر کاری میکنی کاری کن که سلامتی جسم و روحت حفظ بشه.من که میدونی عاشق این سایتم و دوس دارم سایتت اونقدر پیشرفت کنه که به پنداره ات برسی!

پاسخ
گیس گلابتون

آفرین... مسئله سلامتی روحی و جسمی است. نه فقط انجام کارها
آفرین

پاسخ
ladysamane

خانم دکتر سایت رو انتخاب کنید ، نکنه یه وقت دیگه برامون ننویسید که خیلی بد میشه ناراحت
اما من مطمئنم شما انرژی تون بیشتر از ایناست و هر دو رو ادامه می دید قلب

پاسخ
saraq

سلام گیس گلابتون عزیز من پارسال تقویم مدل تقویمی که شما می خواین رو از پاپکو خریدم. می تونی بری تو سایتشون ببینی امسال هم دارن یا نه. فکر کنم اینترنتی هم بشه خرید کرد.

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم
الان من دو تا تقویم خریدم! سال بعد حتما پاپکو را در نظر خواهم داشت

پاسخ
sahraaram11

سلام گیس گلابتون عزیز و دوست داشتنی من به شخصه خیلی چیزها از شما یاد گرفتم و خیلی زندگیم را تغییر داده است ولی همیشه هراس دارم از اینکه یکروز شما دیگه پیام ندهید چون من فقط به امید خاطرات و صحبت های قشنگ شما به نت سر میزنم

پاسخ
گیس گلابتون

عزیز دلمی
خودم از این فکر دلم می گیرد چون این سایت نور و روشنی را به زندگی ام آورده است.
وقتی آدم به روی آدمها گلبرگ گل محمدی می پراکند، دستش بوی گل محمدی می گیرد...

پاسخ
شهناز 2

سلام خانم دکتر عزیز از بابت عیدی ها ممنون من جذابیت فوری رو دریافت کردم ولی هنوز شروع نکردم طبق توصیه تون به اون دوست باید تقویم دیواری بگیرم امیدوارم برای کسب مشتری تو کارم موثر باشه . تصمیم با شماست ولی همراه شما بودن برای ما خیلی ارزشمند و مهمه امیدوارم دعاهای ماراه گشای شما باشه

پاسخ
گیس گلابتون

حتما موثر است. یکی از مهارتهای یک فروشنده خوب، داشتن جذابیت فوری است.

پاسخ
shatab

سلام شما از سایت گیس گلابتون همانفدر درامد دارید؟؟؟؟؟؟
اگردارین که هیچی
اگه نه دوروز بیشتر توی هفته طبابت نکنین و جراحی هم کم قبول کنین

پاسخ
گیس گلابتون

چه سوال خوبی. مسئله همان درآمد است که تصمیم گیری را پیچیده می کند.

پاسخ
raha-gh

سلام خانم دکتر عزیز و دوست داشتنی
خیلی قشنگ نوشتید. جالبه منم چند روزه که دارم فکر می کنم که یک سالنامه مناسب تقریبا شبیه اون چیزی که شما مشخصاتشو گفتید تهیه کنم. قصد هم دارم برم انقلاب بگیرم.
گیس گلابتون عزیز معمولا هر روز بهتون فکر می کنم و الان در حال هدفگذاری برای سال آینده هستم که به نظر میاد کار ساده ای نباشه.
شاد باشید.قلبگل

پاسخ
raha-gh

بازم سلام خانم دکتر جان
به نظر منم هر دو رو پیش ببرید. حیف خانم دکتر به این خوبی طبابت نکنه و هم حیفه که گیس گلابتون که این قدر قشنگ می نویسه دیگه ننویسه!

پاسخ
گیس گلابتون

قلب مرسی

پاسخ
سارانگ1

گیس گلابتون عزیزم، خانوم دکتر حاذق، نویسنده ی فرهیخته، به اینها استادی را هم اضافه کنید؛ شما همه ی اینها هستید. به شما افتخار می‌کنم. شما دارید به یک گنج تبدیل می شوید، یک گنج برای مردم ایران. شما طبیب حاذق و قابل اعتمادی هستید، محروم ماندن بیماران از وجود چنین طبیبی هم ناراحت کننده است. اما من می‌گویم هوش، درایت و قدرت مدیریت شما برای اداره ی امور گیس گلابتون خیلی خوب است. بجز این، اگر قرار به انتخاب فقط یک مورد باشد، من گیس گلابتون را انتخاب می‌کنم.

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی عزیززززز دلمگل

پاسخ
یاقوت سرخ

سلام گیس گلابتون عزیز از خوشحالیت خوشحالم. ایشالا که به جاهای بلند بالایی برسی و بتونی دست آدمهای زیادی رو بگیری و کمکشون کنی که رشد کنن.
من دوست دارم در نظرسنجی که آخرین خط نوشته ات هست شرکت کنم نمیدونم که چقد نظر مفید و کارساز هست یا نه...
به نظرم مشکل جسمی افراد رو خیلی های دیگر هم میتونند حل کنن اما مشکلات روحی و درونی اونم از نوع دردهای روحی خانمان رو....!!

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند

پاسخ
یاقوت سرخ

در مورد پول آقای مداح، خب چون میگن درست نیست کسی که برای اهل بیت ع میخونه، پول و رقم مشخص کنه. حالا اگه بهش هر قیمتی و پاکتی دادن ، همونو به عنوان تبرک ببره.
اما اگه خودش نرخ مشخص کنه میگن از نظر اخلاقی درست نیست.
اما از نظر شرعی مشکلی نداره ولی خوب، بی برکته....

پاسخ
سوشا

لطفا بین سایت و طبابت، سایت رو انتخاب کنید چون با عشق درونی اینکارو انجام میدین و نتیجش فوق العاده چشمگیره
مبارکتون باشه انتخاب شدنتون بعنوان بانوی فرهیخته

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم گل

پاسخ
nirvana

سلام خانم دکتر دوست داشتنی
به عقیده من طبابت حرفه تخصصی شماست که سالهای ارزشمندی از زندگیتونو براش صرف کردین و خداوند این رسالت را رو دوشتون گذاشته
سایت گیس گلابتون هم خیلی ازشمنده ولی اگه بخواهین از حرفه تخصصیتون واز درآمدش چشم پوشی کنین به احتمال قوی باید مرتبا برای درآمد زایی بیشتر سایت نگران باشید وبرنامه ریزی کنید واین شاید برای شما وحتی برای خوانندگان سایت خوشایند نباشه
شما استاد هستید ومی تونید با مدیریت زمان هر دو را پیش ببرید
و آموزشهای معنویتون رو حتی در قالب یک جمله از بیماران مطبتون دریغ نکنین
هدف شما تاثیر مثبت روی تمامی انسانهاست پس نباید محدود به سایت باشه
شاد باشید

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند ممنونم که نظرتان را نوشتید.

پاسخ
asa67

باسلام و خسته نباشید
ایا امکان ارسال نظرات به صورت خصوصی که فقط قابل مشاهده برای شما باشد در پایان هر مطلب نیست؟ (به جز ایمیل)

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم چه سوال خوبی
لطفا اول پیام بنویسید: خصوصی
تا حواسم باشد آن را عمومی نکنم.
آن یکی پیام شما را گرفتم. به شما تبریک می گویم و آرزو دارم همواره شاد و موفق باشیدلبخند

پاسخ
alisa5050

سلام عزیز دلم . به نظر من ادامه راهی که با این سایت شروع شد و با نوشتن کتاب های پر فروش و محصولات عالی و سمینارها و کلاس های تو ادامه دار خواهد بود بسیار بیشتر از طبابت برای شما ثروت و اسایش و ارامش خواهد داشت . تازه من یک افرین بزرگ هم بهت میگویم که وسط راه مثل خیلی از کارافرینان بزرگ جهانی یا داخلی درست را ول نکردی و راه طبابت را نیز تا این مرحله ادامه دادی . اگر دردهای ذهن و روح مردم کم شود به نظرم دردهای جسم شان هم کمتر خواهد شد ..من با تمرکز کار روی سایت ..توسعه کار به صورت افتتاح موسسه بزرگ فرهنگی آموزشی با شعبات زیاد در سراسر ایران و سمینارهای جذاب و شادی افرین و پز شرکت کننده بیشتر موافقم .شاید خانم متخصص جراح مثل شما کم باشد ولی سخنران و نویسنده و آدم شاد و مهربانویی چون تو بسیار بسیار کمتر است ...
روی ماهت را می بوسم و مطمئن هستم روزی از توسعه شعبه های موسسه خود برای ما خواهی نوشت ...

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی صمیم عزیز. مرسی...
امروز می نویسم چه تصمیمی گرفته ام.
ممنونم

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه