زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1394/01/05 19:10

حکایت روز اول تا پنجم عید 1394

ما تا لحظه تحویل سال بیدار نشستیم. من و پسر فیلم زیبای Boyhood   تماشا می‌کردیم و آقای شوشو پایین پای من دراز کشیده بود و چرت می‌زد. فیلمبرداری این فیلم، دوازه سال طول کشیده است. من در مورد این فیلم خواهم نوشت، چون محور اصلی فیلم "پدران ناتنی" است. بالاخره سال تحویل شد و هدیه‌ها را رد و بدل کردیم. به یکدیگر سال مبارکی گفتیم و خوابیدیم.

 

آقای شوشو مرتب از آن شیرینی‌های فاسدی که خریده بود، می‌خورد و می‌گفت: "چقدر بدمزه است!"

 

من و آقای شوشو، صبح شنبه، اول فروردین، ساعتی پیاده روی کردیم. اعضای اینستاگرام گلهای صحرایی را سوغات گرفتند. از یک شیرینی فروشی خوب دماوند، قطابی خریدیم که از قطاب‌های یزد هم خوشمزه تر است. بعد فیلم دیدیم و ورق بازی کردیم.

 

روز دوم، عید دیدنی خانه مادر و پدر من بود. خوش گذشت. گفتیم و خندیدیم.

روز دوشنبه، قرار بود برای انجام کارهایی به تهران برویم. ولی دل درد آقای شوشو که از روز اول عید شروع شده بود، به اوج رسیده بود. خودش می‌گفت: دارم می‌میرم. باید وصیت نامه‌ بنویسم.

من چند بار معاینه‌اش کرده بودم و می‌دانستم گاستریت است و به خاطر فشار عصبی بوجود آمده است. روزهای تعطیل ما همینطوری پیش می‌رود: اول بداخلاقی، بعد بهانه گیری و سپس دعوا. اگر من حاضر نشوم، دعوا کنم: او بیمار می‌شود! ده‌ها بار این مراحل را آزموده‌ام.

 

خواستم امتحانی بکنم. گفتم: میای همین الان برویم شمال، پیش مادر و خواهرت؟

چشمانش برق زد و ظرف سی ثانیه یک آدم دم مرگ، داشت از خوشحالی معلق می‌زد! سیب زمینی پخت، مایع کوکو را هم زد، ملافه‌های تخت را عوض کرد، وسیله‌های سفر را چید. من هم لباس‌ها را داخل ماشین رختشویی انداختم، ظرف‌های کثیف را در ظرفشویی، کوکو سرخ کردم، خانه را که پس از سه روز خانه نشینی به زباله دانی تبدیل شده بود، مرتب کردم، چمدان را بستم.

ولی حرصم گرفته بودها!

 

خواهر همسرم، خانمی آرام و مهربان است. همسرش از او هم بهتر و نازنین تر است. تا به حال از چشم خودم بدی دیده‌ام، ولی هیچ بدی از خواهر همسرم ندیده‌ام و هیچ مشکلی با خواهر همسرم ندارم. بلکه از مصاحبت او لذت می‌برم. یکی دیگر از اقوام همسرم، زنی ناراحت است که خوشبختانه امسال در شمال حضور نداشت.


ولی حرصم گرفته بود که همسرم این قدر سریع حالش خوب شد! ما یک ماه قبل برای سالگرد ازدواج مان به رامسر رفتیم. سفر را مهمان من بودیم. خودم جا رزرو کردم، وسایل را چیدم، مطب هم رفتم. همسرم مثل یک مهمان و با ناراحتی و غصه سوار ماشین شد و آنجا سفر را از دماغم درآورد. به نحوی که من هیچ ذوقی برای نوشتن سفرنامه در خودم ندیدم. گفتم چی بنویسم؟ بنویسم باز هم همسرم دچار احساس عذاب وجدان شد؟ باز هم یک روز دور بودن از پسر، بقدری دردناک بود که یک سفردونفره دیگر هم به من زهر شد؟

 

جای شما خالی نباشد، در طول مسیر سه بار با آقای شوشو دعوا راه انداختم! سه بار! آن هم چه دعواهایی!

 

جاده شلوغ بود، افتضاح. هفت ساعت طول کشید که به خانه خواهر همسرم برسیم. من مثل چاقو جیبی تا شده بودم. همه استخوان‌هایم درد می‌کرد. خیال داشتیم فقط یک شب بمانیم، ولی آنقدر خسته و کوفته بودیم که دو شب ماندیم. تنها ماندن پسر هم هیچ مشکلی نداشت!

سفر بسیار خوبی بود. خواهر همسرم مهمان نواز، همسرش مهربان و خوش خلق. گفتیم و خندیدیم و ورق بازی کردیم. چند روز بود شمال مثل سیل می‌بارید، ولی ما با خودمان هوای آفتابی را همراه بردیم. گویا به محض رفتن ما، دوباره بارش باران شروع شده است.

 


راستی بستنی سرخ کردنی را هم امتحان کردیم! بحق چیزهای نشنیده! کاله در آمل، کافه بسیار زیبایی دارد که بستنی سرخ کردنی را با سس کارامل سرو می کند. فوق العاده است.





هنگام برگشتن به خانه، بقدری به من خوش گذشته بود که از دعواهایی که در راه انداخته بودم، خجالت می‌کشیدم. ولی خب ... هنوز هم نمی‌فهمم با کج خلقی همسرم در روزهای تعطیل چه کنم؟ اصلاً من باید کاری بکنم یا او باید فکری به حال خودش بکند؟

 

امروز صبح ساعت هفت از خانه خواهر همسرم راه افتادیم، سه ساعت بعد به خانه خودمان رسیدیم. من حمام کردم و خوابیدم. آقای شوشو به داروخانه رفت. من تا الان یعنی ساعت شش بعداز ظهر خواب بودم. آقای شوشو غذا خرید. خودش و پسر خوردند. من ناهار هم نخوردم. از بس خسته بودم و البته خجالتزده...

 

این تعطیلات هم می‌گذرد... کلاً این زندگی هم می‌گذرد. ولی کاش با شادی و تفاهم بگذرد، زیرا ما فقط یک بار زندگی می کنیم و حیف است آن را به ناشادی طی کنیم. این را نوشتم تا یادم باشد فقط همسرم بداخلاقی نمی کند، ماشاالله من هم بداخلاقی می کنم هوارتا! از درسهای زندگی مثل عسل هم حسابی تخطی کردم. بله!

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
pushana

خوشمان آمد.بانمک بود.خستگی و شادی .خشم و مهر.خوشمان آمد!راستی خیلی دلم می خواد "بوی هود"رو ببینم خیلی هم جایزه گرفته.

پاسخ
pushana

خوشمان آمد.بانمک بود.خستگی و شادی .خشم و مهر.خوشمان آمد!راستی خیلی دلم می خواد "بوی هود"رو ببینم خیلی هم جایزه گرفته.

پاسخ
pushana

ببخشید چند بار ارسال شد لطفا اضافه ها رو حذف کن.ببخشید

پاسخ
fafa26

سلام. ممنون از مطالبي ک می نویسید. بنظر من حق داشتید عصبانی بشید.

پاسخ
استاکر

سلام از نوشته هاتون همیشه لذت می برم.. در مورد بستنی سرخ کرده هم حرف شما رو تصدیق میکنم..این کافه سر کوچمونه..منم همیشه میخورمش:)

پاسخ
vahab56

سلام سال نو مبارک همیشه وقتی نوشته های سایت رومیخونم دومطلب درذهنم شکل میگیره یکی اینکه همسرشما مطالب سایت رو میبینند یانه چون مطالب طوری بیان میشن که انگار شخصی که درموردش صحبت میکنید هیچوقت این صحبتهارو نخواهد شنید مطلب دوم اینکه فکرمیکنم شکایت ازدرد استخوان یا دل درد برای شمااصلا نباید مورد قابل مطرحی باشه یک پزشک عمومی که نه بلکه یک جراح دراون سطح بالای اگاهی وهمسری که اون هم درمعدن شفا ومنبع درمان هست چرادرد باید براشون اسباب نارضایتی رو فراهم کنه اونهاکه جواب این مساله کف دستشونه ،سالی پراز شادی وشادابی برایتان آرزومندم

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند متشکرم که نظرتان را نوشتید
ولی متاسفانه من متوجه منظورتان نشدم. ممکنه فرمایشاتان را واضح تر بیان کنید؟
متشکر میشم

پاسخ
vahab56

ممنون ازاینکه نظرمنو ثبت کردید درمورد اول خواستم بدونم که مثلااحتمال رویت همین صفحه توسط همسرتون چند درصده ؟من فکرمیکنم شمامطالب این سایت رو باعلم به اینکه همسرتون اصلا این صفحه رونگاه نمیکنند مینویسید ،چقدراین تصورمن به واقعیت نزدیکه ؟جملاتی مثل اینکه سفرروازدماغم درآورد یا اینکه بداخلاق یاکج خلق بود منوبه سمت این پرسش سوق دادند خب اگرمتوجه منظورم شدید و توضیحاتم ابهامات قبلی رو بیشترنکردند سوال دومم رو درکامنت بعدی توضیح میدم

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند متشکرم از دقت شما و توجهی که به من و سایت دارید.
من نمی دانم همسرم این مطالب را می خواند یا خیر.
ولی سعی کردم منصف باشم و نوشتم که خودم نه یک بار بلکه سه بار دعوا راه انداختم. نوشتم که از تمام درسهای زندگی مثل عسل عدول کردم.
من سعی کردم عادل باشم و همه تقصیرها را گردن یک نفر نیندازم.
سعی من بر این است که تصویری واقعی از ازدواج برای شما ترسیم کنم. ازدواج یکسره تفاهم و لاو ترکاندن نیست. ولی خوب است.
ازدواج در شهرهای بزرگ ایران 50% به طلاق منجر میشه؟ چرا؟ چون نسل جدید تصور می کنند ازدواج باید یکسره شادی و خوشی باشه.
این مطالب بویژه برای شما که مجرد هستید، می توانید مفید باشد.
دعوا می کنیم، تفاهم نداریم، همدیگر را اذیت می کنیم، ولی باز هم مثل کوه پشت سر یکدیگر می ایستیم و همدیگر را دوست داریم.
امیدوارم منظورم را واضح نوشته باشم.
راستی شما قرار است کی داماد بشوید انشاالله؟
من متشکرم نظرتان را نوشتید. شما آدم دقیق و ریزبینی هستید. خواهش می کنم در آینده هم مرا از نظرات خوب خودتان بی بهره نگذاریدلبخند

پاسخ
vahab56

ممنون ازپاسختون البته من نظرانتقادی نسبت به نوشته هاتون نداشتم فقط خواستم بدونم که همسرتون هم مثل دیگرکارهاتونوشتن این پست یا سایرپست ها مشارکت میکنند یانه و اینطورکه به نظرمیادزیاد درجریان سایت یا نوشته هاش به صورت فراگیرنیستند واین خوبه، دقیقا این حس روبهم میده که مثلا درباره یک فردناشناس وکسیکه درجمع ما نیست صحبت میشه درمورد ازدواج هم دست کم شما از ضمیرپنهان من خبردارید اینو ازکامنت یا کامنتهایی که گذاشتم وتایید نکردید میتونید حدس بزنید من تومملکت خودم احساس غربت میکنم وبنابراین تمایلی به ازدواج نیست درثانی تواین سن وسال شماباید ازدامادی پسرم خبربگیرید نیشخندسوال دوم رو هم اینطور میپرسم من همیشه فکرمیکردم شکایت از درد مختص انسانهای پیر وبیسواد وفقیر هست پیرزنهایی رو تصورمیکردم که پادرد یاکمردرد مینالند وبنابراین اصلا انتظار نداشتم شماهم این رفتاررو داشته باشید البته انتظارداشتن من ملاک درستی یانادرستی رفتاری نمیتونه باشه فقط جهت اطلاع ازمنشا سوالم اینو مطرح کردم تصورم اینه که بیماری برای یک دکتروجراح ویک داروشناس حتمایک مساله بدیهی وپیش پاافتاده است چراکه بااطلاعات واگاهیهایی که دارند ازبسیاری ازبیماریهاپیشگیری کردند یابرای سایربیماریها والام درمان وجواب فوری دردست دارند ازطرفی این رفتاربرخلاف توصیه های خودتون هم هست فکرکنم شمابودید که یک جایی اظهارداشته بودیدکه بهترین شکرگذاری شادبودنه واینکه ماوقتی ناله وشکایت میکنیم یا غمگین هستیم یعنی ازوضع موجود رضایت نداریم واین دقیقا معنی ناسپاسی وعدم شکرگزاری میده من کلا نیتم خیره اگرجایی مطلب رو بد بیان کردم که براتون ناخوشاینده بذارید به حساب بی استعدادی وبی تجربگی درامرنوشتن پیروزباشید

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند از توجهی که به نوشته های من دارید متشکرم
ممنونم که نظر خودتان را نوشتید.
انشاالله نظر شما در مورد ازدواج تغییر کند و از تنهایی در بیایید.
شما نوشته اید: "شکایت از درد مختص انسانهای پیر وبیسواد وفقیر هست پیرزنهایی رو تصورمیکردم که پادرد یاکمردرد مینالند وبنابراین اصلا انتظار نداشتم شماهم این رفتاررو داشته باشید"
ممنونم نظرتان را با من درمیان گذاشتید. هرچند که با هم تفاوت دیدگاه داریم. درد و بیماری مال همه آدمهاست. این را کسی می گوید که عمری را در کنار بیماران مو سفید کرده است. این اولین تفاوت دیدگاه ما.
من هم یک بار نوشتم کمرم از مسافرت هفت ساعته در زمان نامناسب و با شرایط نامناسب درد گرفت. آیا بیش از یک بار نوشتم؟ این دومین تفاوت دیدگاه ما.
و اینجا را با شما موافقم که می شد از این کمردرد پیشگیری کرد. با مسافرت در شرایط مناسب، زمان مناسب و با استراحت کافی.

بهرحال دوست عزیز، من متشکرم که نظرتان را نوشتید چون تفاوت دیدگاه ها باعث رشد و ترقی جوامع میشه.
همین الان شما با نوشتن این کامنت نشان دادید، یک آقای با خواندن این نوشته، فقط غرغر می بیند و یک پیرزن غرغرو ولی خانمها همدلی کردند و شرایط یک خانم که بین سلامتی خودش و خواسته های شوهرش گیر می کند را درک می کنند.

ممنونم که نوشتید. در آینده هم مرا از نظرات عالی خودتان بی بهره نگذاریدلبخند

پاسخ
vahab56

متشکرم ازپاسختون البته اینها تصوراتم بودند ومن به علت اینکه ازدرستی یا نادرستی اونها اطمینان نداشتم وندارم این سوال روپرسیدم انگیزه این سوال هم نوشته این صفحه نبود بلکه دیدگاهی بودکه ازکل نوشته های سایت داشتم ،تفاوت دیدگاهها قطعا وجود دارد اما من هرگز پیرزن غرغرو ندیدم اتفاقا چون جوان وشیک ومدرن وامروزی وتحصیلکرده وهمچنین دارای اسم باکلاسی چون آناهیتاهستید وبا پیرزنهای غرغروی ساکن درذهنم اززمین تا آسمان تفاوت دارید این انتظاررونداشتم که البته با توضیحاتی که فرمودید فهمیدم دیدگاهم اشتباست ایام به کام

پاسخ
گیس گلابتون

چه تعریفهای خوبی. مرسی
دلم می خواد دست یک دختر خوب را در دستان مرد مهربانی مثل شما ببینم. هرچه زودتر بهترلبخند

پاسخ
toloe

عیدتون مبارک
من عاشق خاطراتون هستم و همه رو یکبار خوندن و بعضی ها رو چندبار:-)
یه سوال از این خاطره...
من یه خانم نامزد کرده هستم،آیا خانم ها هم باید به شوهرشان عیدی بدهند
یا لزومی ندارد و در فرهنگ ما، مرد چون بزرگتر است عیدی میدهد؟

پاسخ
گیس گلابتون

من عیدی نمی دهم. شما را نمی دانم. هرجور صلاح می دانید.

پاسخ
toloe

ببخشید اومدم لایک رو بزنم به اشتباه دیسلایک خورده شد و نتونستم اصلاحش کنم.
سپاسگزارم از پاسختون

پاسخ
آزاده ش

خدا رو شکر که سفر به شمال به شما خوش گذشت.:)

پاسخ
یاقوت سرخ

نمیشه یه برنامه ای بچینید که هم شما به استراحت برسید هم همسرتون به حضور در جمع؟؟
مثلا شما در منزل بمونید و همسرتون بره بازدید از جای شلوغ یا کارهای خیریه مثل بازدید از بهزیستی و ...
که اونجا ها حسابی شلوغه!

پاسخ
گیس گلابتون

آقای شوشو برای بنزین زدن هم مرا همراه خود می برد:))))))
نه نمیشه گلم. ولی ممنون از راهنمایی شما

پاسخ
ladysamane

انشاءالله همیشه در کنار خانواده شاد و خوش و سلامت باشید،
اتفاقا من که دختری تازه عروس هستم میخواستم از شما خواهش کنم درباره رفتار با خانواده همسر هم برامون بنویسید و راهنماییمون کنید، سوال

پاسخ
گیس گلابتون

حتما. متشکرم از یادآوری این موضوع مهم
و شرکت در دوره زندگی مثل عسل را بشدت توصیه می کنم.

پاسخ
بهار

اناهیتا جان خودتو ببخش. خوبیهات واسه همسرتون خیلی زیادن. گل

پاسخ
nefertiti6464

سلامممم
خوشحالم که بهتون خوش گذشته.تجربه بستنی سرخ کرده رو در رستوران VIPشهرک دارم.یه گلوله بستنی با کمی سسش حدود 30 تومن شد!نیشخند
اونم دو سال پیش.تجربه خوشمزه ای بود!!!!
راستی منم هم محلی شما محسوب میشم.برای همین وقتی از میدون کاج و کبابی بالاش یا کلا سعادت اباد میگید کلی ذوق می کنم.حتی وقتی از شیرینی فروشی لادن میگید.
راستی اینم میگم که اگه نست نکردید امتحان کنید.پشیمون نمیشید!
باقلوا استانبولی های لادن معرکه استتتتتتتتتتتتتتتتت
کم شیرین و بسیاز لذیذذذذذ
من مشتری ثابتشم.تا قبل 15 هم نمیزنه ها!!!
به هرکسی پیشنهاد کردم پسندیده.
این پستتون خوشمزه و شیرین بود منم خاطزات شیرینم تداعی شد برام!نیشخند
=>راستی شجاعتتون رو تحسین می کنم.خیلیه آدم در ملاءعام با این همه مخاطب و بازدید کننده مختلف شجاعت داشته باشه و بگه منم در شکل گیری یه دعوا نقش داشتم و از اون قشنگتر حتی حس ندامتش رو که دیگه خیلی خصوصیهههههههههههههههه به همه خواننده هاش با شجاعت بگه.بی نظیری گیس گلابتونگل
***اینم آخرین حرفم!ببخشید که این همه پرحرفماااااا
من عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم.واسه همین بدون رعایت شرط سنی حتی به پدر و مادرم هم عیدی میدم.هتوز مجردم ولی مطمئنم بعد ازدواجم به همسرم هم عیدی میدم.شاید کار شما درست تر باشه.ولی برای من اجراش سخته.اصلابا کادو دادن و تزیینش شاد میشم...

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند

پاسخ
sahara57

سلام آناهیتا جان (مدل حرف زدنم داره عوض میشه لبخند)
راستش تعطیلات عید ما یه شباهتهایی به تعطیلات عید شما داشت با این تفاوت که تیرگی های بوجود اومده هنوز هم برطرف نشده. من و مادر و خواهرم امسال رو خیلی با انگیزه شروع کردیم. قصد داشتیم برای اولین بار یه تعطیلات خوب و خوش رو بگذرونیم. (پدر من هم به شدت در تعطیلی ها بد خلق میشه و دعوا راه میندازه به خصوص توی جاده و مسافرت) خلاصه سال تحویل رو مثل شما با فیلم قشنگ و رو بوسی شروع کردیم. صبح عید پدرم خبر دادن که باید برای دیدن مادرشون روز اول عید بزنیم به جاده و بریم همدان. از همون اول مسیر با رانندگی خطرناکش اشک مادرمو درآورد و در جواب خواهش مادرم که آروم تر بره داد زد. در نتیجه تا یه هفته مادرم باهاش حرف نزد. یه دعوا و آبروریزی حسابی هم خونه داییم با من راه انداخت اما من بعد از اونم سعی کردم قهر نکنم و ماجرا رو خاتمه بدم.
وقتی برگشتیم بعد از دو روز امر کرد که باید بریم رامسر، هر چی من گفتم مسیر خیلی شلوغه بی فایده بود. 12 ساعت تو راه بودیم با رانندگی افتضاح پدرم که چند بار داشتیم میرفتیم تو دره و اخلاق بدش که اجازه هیچ عتراضی رو نمیداد. و اونجا هم که رسیدیم همه اعصاب ها خورد، بدنها دردناک و حال گرفته، همونطوری هم برگشتیم، واقعا هدف از سفر رفتن چیه؟ خلاصه تعطیلات عید ما اینطوری تموم شد و خسته تر از سال پیش برگشتیم سر کار. الان ما باهم قهریم و این فقط به من احساس عذاب وجدان میده. از طرفی خودش چنان بد اخلاقه که من حتی نمی تونم برای آشتی پا پیش بزارم. متاسفانه طوفان از خونه ما رد نمیشه، می مونه ناراحت
اینه دلیل بدحالی این روزای من، واقعا نمی دونم باید چیکار کنم که این شرایط دیگه پیش نیاد. هر سری که می خوایم بریم مسافرت ما التماس می کنیم که بزارید ما نیایم ولی فایده نداره! مادرم خودش هر بار میگه من دیگه با این مرد جایی نمیرم اما دوباره هم خودش راه می افته هم مارو به زور عذاب وجدان با خودش همراه می کنه. من خودم فکر میکنم بهترین راهی که میشه با پدرم درگیر نشم اینه که فاصله ام رو باهاش حفظ کنم ولی مادرم که خودش همیشه یه سر دعواست هربار ما رو با هم همراه می کنه. واقعا راهی هست که ما بدون درگیری کنار هم زندگی ارومی داشته باشیم؟ انتظار صمیمیت ندارم ناراحت

پاسخ
گیس گلابتون

سوال شخصی داری می پرسی سحر جون، چون عضو حلقه هدف هستی، همین یک بار را جواب می دهم:
شما یک خانم دکتر سی و چند ساله هستید. ولی اجازه می دهید والدین تان با شما مثل یک کودک رفتار کند.
چطور ممکن است یک خانم دکتر بزرگسال را علیرغم میل او به مسافرت برد؟؟؟
مگر این که خود آن خانم دکتر ته دلش باور نداشته باشد آدم بزرگ است.
در مورد مادرتان... ضمن احترام بسیار زیاد برای ایشان، او برای این که با پدر بداخلاق شما تنها نماند، سه دخترش را با خودش اینور و آنور می کشد. یعنی علیه پدرتان یارگیری می کند.
این روش ناسالم در بسیاری از خانواده های بدعملکرد شایع است.
شما وارد این بازی ها نشوید.
عادت اول چیه؟
شما مسئول زندگی خودتان هستید.
پدر و مادرتان از پس هم برمی آیند. لازم نیست شما سه دختر وارد بازی آنها بشوید.
متشکرم میشم بقیه صحبت های مان به پنجشنبه موکول شود.

پاسخ
sahara57

خیلی متشکرم خانم دکتر به خاطر پاسختون. راستش مدتها جلوی خودمو گرفته بودم تا این حرفها رو اینجا ننویسم، ولی دست آخر با خوندن خاطره شما احساسم به عقلم غلبه کرد. بی صبرانه منتظر پنجشنبه هستم.

پاسخ
zari_m

خانم دکتر عزیز
من عاشق صداقت شما در روایت خاطرات زندگی مشترکتان هستم. وقتی پاسخ شما به نظرات را خواندم متوجه هدف شما شدم. ترسیم تصویر واقعی از ازدواج.
برخی از خاطرات شما خاطرات مشابهی را در زندگی مشترکم یاداوری می کند. من فکر می کردم تنها من هستم که با وجود علاقه به همسرم و رضایت کلی از وی، مشکلات بسیاری هم دارم. انچه دوستان و اشنایانم از زندگی مشترکشان بیان می کردند صرفا رضایت مطلق و شادی بود. فکر می کردم ازدواجم اشتباه بوده است زیرا در زندگی من شیرینی و تلخی به همراه هم وجود دارد و شیرینی مطلق نیست.

گیس گلابتون عزیز
بسیار متشکرم که صادقانه می نویسید.

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم
هدفم ترسیمی از واقعیت زندگی زناشویی است. تلخ و شیرین، مثل همه جنبه های زندگی

پاسخ
طوطیا

سلام گیسو جان.من هر روز بخش خاطراتتون میخونم.به قدری نگارشتون زیباست ادم حس میکنه در کنارتتون حضور داره

پاسخ
گیس گلابتون

شما لطف دارید، سپاسگزارمگل

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه