زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1394/09/29 13:00

شکرانه سلامت آقای شوشو

ما در ماه آبان جان به سر شدیم چون تصور می‌رفت آقای شوشو دچار سرطان است. خدا را شکر که اصلاً چنین چیزی نبود. ولی خب... بر من و آقای شوشو چه گذشت... داستان از این قرار است که:

 

امسال برای خانواده ما سال پراسترسی بود. الحمدالله کم کم دارد موارد آن حل می‌شود. آقای شوشو وقتی تحت استرس قرار می‌گیرد، شروع می‌کند به خوردن چیزهای خیلی شیرین و چرب. چندبارهم فشار خونش بالا رفت، هر شب تپش قلب داشت، دو سه بار در ناحیه قلب احساس سنگینی کرد، دردسرتا ندهم من از ترس جان به سر شدم. می‌ترسیدم جلوی چشمم سکته کند.

 

الحمدالله به هیچ صراطی هم مستقیم نیست که نوار قلبی بگیرد، به پزشک قلب مراجعه کند، روزی چند بار فشار خونش را اندازه بگیرد تا بفهمیم فشار خون بالا دارد یا خیر. بنابراین تنها کاری که از دستم برآمد، نوشتن آزمایش خون بود. سه چهار بار آزمایش کامل نوشتم، مهلت آن گذشت، روی نسخه مهر زدم و تاریخش را تمدید کردم. پس از سه بار تمدید نسخه چون دیگر جایی برای مهر زدن مجدد نداشت، دستور آزمایش دیگری برای او نوشتم و بالاخره او آزمایش داد.

 

 همانطور که انتظار داشتم همه چیز بهم ریخته بود. چربی بالا، اسیداوریک بالا، قند بالا، آنزیم‌های کبدی بالا. یک کلام کبد چرب به خاطر اضافه وزن و مصرف چربی و شیرینی زیاد.

 

قرار شد آقای شوشو شیرینی و چربی کمتری بخورد، روزی نیم ساعت پیاده روی کند. تحرک داشته باشد. متاسفانه او هیچ کدامیک از این کارها را انجام نداد. دور از چشم من برای کاهش وزن، دارو مصرف کرد.

 

از اول مهر تا وسط آبان طول کشید تا برای بار دوم آزمایش خون انجام بدهد. مراحل نوشتن آزمایش خون، گذشتن مهلت دستور پزشک، تمدید نسخه و باز هم گذشتن مهلت دستور پزشک شش هفته طول کشید. این بار یک مورد دیگر به جوارد قبلی اضافه شد. فری تین خون نزدیک 500 بود.

 

فری تین پروتیینی است که آهن را حمل می‌کند. اندازه گیری فری تین برای بررسی کم خونی است. معمولاً خانم‌ها به خاطر  خونریزی ماهانه، بارداری، سقط جنین و شیردهی دچار کم خونی می‌شوند. ، ولی مردی که سابقه خونریزی ندارد، کم خون نمی‌شود و لازم نیست فری تین خون او بررسی د. من معمولاً برای آقایان دستور اندازه گیری فری تین نمی‌نویسم.  نمی‌دانم آن روز چرا قلمم لغزید و آزمایش فری تین را نوشتم.

 

سه مسئله باعث بالا رفتن فرتین خون می‌شود:

یک) مصرف زیاد آهن

 با توجه به این که آقای شوشو در تمام طول عمرش یک قرص آهن مصرف نکرده، این مورد منتفی بود.

دو) بیماری ژنیتک هماکرماتوز

این ببماری کلی علایم دیگر هم دارد و در مورد آقای شوشو چنین علایمی  وجود نداشت.

سوم) سرطان آن هم از نوع پیشرونده و شدید

 

سومی را هم باور نداشتم. هیچ دلیلی نداشت تصور کنم آقای شوشو دچار سرطان پیشرفته و پیشرونده است. حدس زدم آزمایشگاه اشتباه کرده است. می‌خواستم آزمایش فری تین را تکرار کنم، ولی آقای شوشو بشدت مشوش و نگران بود. بیماران من از تهران و شهرهای دور برای ویزیت شدن پیش من می‌آیند ولی متاسفانه آقای شوشو هیچ اعتمادی به طبابت من ندارد. به همین دلیل پیشنهاد کردم پیش یک متخصص داخلی خوب برویم. دکتر نازنینی که او را بخوبی می‌شناسم و به او اعتماد دارم.

 

قرار شد دوشنبه 18 آبان به تهران برویم. روز قبل از رفتن به تهران آقای شوشو گفت:

-          پیش آن دکتر نرویم، به ساختمان پزشکان آتیه برویم.

-          من نمی‌دانم روز دوشنبه چه دکتری در درمانگاه است. شاید دکتر خوبی نباشد.

-          حتماً خوب است.

-          پس این شماره تلفن را بگیر و از بیمارستان آتیه بپرس چه دکتری در بیمارستان است.

 

من ده سال است در بیمارستان آتیه کار می‌کنم. ما پزشکان، شماره تلفن مخصوصی داریم که هنگام تماس با بیمارستان پشت خط نمی‌مانیم و فوری به اپراتور وصل می‌شویم. همان شماره را به آقای شوشو دادم. نمی‌دانم تلفن کرد یا نه،ولی تصمیمش عوض شد.

-          بغل دفترم در کارگر شمالی هم یک درمانگاه خوب است. آنجا برویم. دکترهای آنجا هم خوب هستند.

-          باشه. هرجور صلاح می دانی.

 

دوشنبه ساعت هشت صبح از خانه خارج می‌شویم. من هفت صبح بیدار شدم، درس‌های زندگی مثل عسل را فرستادم و لباس پوشیدم. وقت نشد صبحانه بخورم. در ماشین یک سیب گاز زدم.

 

باران نم نم می‌آمد. متاسفانه دو قطره باران، باعث می‌شود ترافیک تهران ده بار بدتر از همیشه بشود. ساعت ده و نیم به دفتر آقای شوشو رسیدیم. جای پارک نبود. تا او جای پارک پیدا کند، من داخل کلینک شدم و درخواست ویزیت با متخصص داخلی کردم. آن‌ها گفتند این درمانگاه فوق تخصصی است و متخصص داخلی ندارند. به آقای شوشو اطلاع دادم. گفت:

 

-          چه فرق می‌کند؟

-          خیلی فرق می‌کند. وقتی پزشکی فوق تخصص می‌گیرد، خواه ناخواه ذهنش روی مورد فوق تخصصش تنظیم می‌شود و همه بیماری‌ها را از همان زاویه بررسی می‌کند. نمی‌خواهم برای تو آزمایشات رنگارنگ، عکسبرداری های بیهوده انجام شود. متخصص داخلی با ذهنی باز به مسئله نگاه می‌کند، اگر لازم باشد شما را به فوق تخصص ارجاع می‌دهد. البته به شرطی که متخصص داخلی خوبی باشد. از نظر من پزشکی، هنر است: ترکیب دانش و شهود و مهارت و تجربه. به همین دلیل می‌خواستم آن پزشک داخلی خاص شما را ملاقات کند.

-          به آتیه برویم.

 

در آتیه معلوم شد متخصص داخلی ساعت دوازده ظهر می‌آید. ساعت یازده بود. هنوز صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گرسنگی بیهوش می‌شدیم.  به یک کافه رفتیم و املت سفارش دادیم، آقای شوشو قبلاً آنجا صبحانه خورده بود و خیلی از صبحانه‌اش تعریف می‌کرد. چه املت مزخرفی، شل و نیم بند. با یک خروار پنیر و سس. قیمت آن معادل یک پرس چلوکباب بود. از گرسنگی مغزم از کار افتاده بود. اگر سنگ هم بود، می‌خوردم. املت مزخرف را خوردم، ولی تا شب، مزه بد آن در دهانم ماند.

 

به بیمارسنان آتیه برگشتیم. سه چهار بار دور بیمارستان گشتیم تا توانستیم جای پارک پیدا کنیم. دکتر آمده بود. از بی برنامگی آقای شوشو کلافه بودم، تیپیک کارهای همیشگی او: راه می افتیم در خیابان تا یک جوری بشود! از طرفی اضطراب داشتم. تمام شواهد نشان می‌داد آزمایش اشتباه است، ولی ترسیده بودم.

بیش از همه می دانید از چه می‌ترسیدم؟ من به عنوان پزشک نسبت به بیماری نگاهی منطقی دارم، نه احساسی. افراد خانواده پزشکان از شیوه برخورد منطقی پزشکان، ناراحت می‌شوند. یک آن به خودم آمدم و دیدم دارم فکر می‌کنم یک خانم غیرپزشک نسبت به بیماری وخیم همسرش چگونه واکنش نشان می‌دهد!!! بر شیطان لعنت کردم و به خودم دلداری دادم چیزی نیست.

 

متخصص داخلی نظرات مرا تأیید کرد:

  • فری تین بالا به خاطر اشتباه آزمایشگاه است .
  • ورزش روزانه
  • کاهش وزن
  • اهدای خون
  • و تکرار آزمایش ضروری است.

 

خدا را شکر. بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. ولی باورتان بشود یا نشود تا خانه دعوا کردیم! همسرم شکایت داشت. او براستی از برخورد منطقی من ناراحت بود.

من نمی‌فهمم. راستی راستی نمی‌فهمم. می دانم واکنش پزشکان نسبت به بیماری متفاوت است، ولی انتظار همسرم را درک نمی‌کنم. اگر به جای همراهی با او به شکلی منطقی و مؤثر، توی سرم می‌زدم و غش می‌کردم و مجبور می‌شد به جای این که فکر خودش باشد، مرا به درمانگاه ببرد تا سرم بزنم و داروی آرامبخش بگیرم، خیلی بهتر بود؟!

 

میدانم بعضی خانمها به همین شکل به مشکلات، واکنش نشان می‌دهند. ولی زنان خانواده من، مثل شیر می‌جنگند و مثل کوه استوارند. ربطی به پزشک بودن یا نبودن ندارد.

الان آشتی کردیم، چون کوتاه نیامدم و حسابی جلو رویش ایستادم. بویژه بهش گفتم هر شب داری مخ مرا می‌خوری چرا کف پام داغه. من هرشب تمام علل داغی کف پا را برای شما بازگو می‌کنم. اینجا هم دو بار به دکتر  گفتم تنها چیزی که همسرم از آن رنج می‌کشد داغی کف پاست. چرا ازش نپرسیدی دلیل آن چیست. یک بار دیگر در مورد داغی کف پایت حرف بزنی، ازت 45 هزار تومن ویزیت می‌گیرم، بدون آن که یک کلمه جواب بدهم. او هم دو بار پشت هم ازم پرسید. چرا  کف پاهام داغه و من نود هزار تومان کاسب شدم! البته هنوز تصفیه حساب نکرده است ها!

 

دوستان پزشک می‌دانند داغی کف پا از آن مشکلاتی است که هم  بیمار را اذیت می‌کند و هم پزشک را. بیمار را اذیت می‌کند چون بیماران مبتلا به داغی کف پا، معمولاً آدم‌های مضطربی هستند و داغی کف پا را به بدترین چیزها تعبیر می‌کنند. پزشکان اذیت می‌شوند چون گیر بیمار مضطربی می افتند که با شنیدن "چیزی نیست! فکر و خیال نکن! خوب میشی!" آرام نمی‌شوند و گیر می‌دهند.

 

اووووووووه.... چقدر دلم پر بود. از خستگی ناشی از بی برنامگی و دعوا، یادم رفت خوشحال باشم.

 

بعدا نوشت: الان که مدتی از موضوع گذشته، فهمیدم چرا دعوا کردیم و چرا آن روز اینقدر حالم بد بود. من عاشق همسرم هستم. علیرغم تمام شواهد منطقی که نشان می‌داد مشکل جدی برای او پیش نیامده، من ترسیده بودم. مثل سگ ترسیده بودم. دعوا و داد و بیداد ما، همان ترس ما بوده که به صورت خشم خودش را نشان داده است. الان بقدری خوشحالم که انگار خدا یک بار دیگر آقای شوشو  را به من داده است. خدایا صدهزار بار شکرت.


نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
kafshghermezi

خدارو صد هزار مرتبه به خاطر سلامتی همه مون شکر.
آرزو می کنم خدا به همه سلامتی کامل بده
آمین

پاسخ
گیس گلابتون

آمین

پاسخ
mahsa.salari.ts@gmail.com

خدا رو شکر گیس گلابتون جانم

خواهرم داره با یه بیماری سخت مبارزه میکنه و من واقعا واقعا نمیدونم چه برخوردی باید باهاش داشته باشم. به نظر میاد برای کسی با این درجه از بیماری هر رقتاری آزار دهنده ست. منطقی، احساسی، حمایتگر، بیخیال و ... همه ی اینارو امتحان کرده م ولی در لحظاتی که دردش زیاده هیچ چیز جواب نمیده

همیشه دعا میکنیم برای اینکه خدا به همه ی بیمارا شفا بده. حالا فکر میکنم باید این دعا رو هم اضافه کنیم که خدا به همه ی همراهای بیمارا توان و امید و صبر بیکران بده تا بتونن به بهبود عزیزاشون کمک کنن

پاسخ
گیس گلابتون

بله. حق باشماست

پاسخ
گیس گلابتون

بله همینطوره
انشاالله خوهر شما شفا پیدا کند

پاسخ
اندیشه

من حالتون رو درک می کنم. می دونم شرایط خیلی سختی رو داشتید. وقتی یکی از عزیزانمون بیمار می شن و ما تا تشخیص دقیق بیماریشون تو ابهام و عدم اطمینان هستیم خیلی حال بدیه.
من هم مثل شما وقتی مشکلی برای خانوادم پیش می یاد سعی می کنم دچار هیجانات نشم. مدام به خودم می گم ببین چه کاری از دستت بر میاد ... چه کمکی می تونی بکنی... و اغلب هم این احساسات کنترل شده به یک شکلی خودشون رو بیرون می ریزن مثل خشم یا اشک.. نمی دونم...
خدا رو هزاران بار شکر که این شرایط ناراحت کننده به پایانی خوش ختم شد.
همیشه شما رو تحسین می کنم. شاد و سلامت باشید.

پاسخ
najme55

خدا را شکر که چیزیشون نبود..یه چیزی بگم؟ خیلی وقتا که از این خاطره های دو نفره تون تعریف میکنید عجیب خودم را شبیه آقای دکتر و خلقیات شما را شبیه همسرم می بینم همون نظم همون دیسیپلین و عشق برنامه ریزی...! ایشالا خوب و خوش باشید یه عمر در کنار هم

پاسخ
گیس گلابتون

چه جالب

پاسخ
Yalda

سلام به معلم خوبم آناهیتای عزیز
من بدلیل وجود آندومتریوز و فیبروم دو ماه تمام خام گیاهخوار شدم و واقعا نتیجه ش رو هم دیدم. به من گفتن که باید آمپول بزنم که البته عوارضی هم داره و بعد از سه ماه جراحی! که البته امکان عود مجدد هم داشت.
من چون برادرم و خانمش الان چهار ماهی هست که روش خام گیاهخواری رو در زندگیشون پیاده کردن آشنا به این سیستم بودم و امتحان کردم و خدا رو شکر نتیجه گرفتم و الان از خام گیاهخواری به گیاهخواری تغییر روش تغذیه دادم.
البته اینم بگم که سخته و اراده میخواد، ولی کسی که بخواد سلامتیشو بدست بیاره بهترین و سالمترین راه بنظر من همینه.
امیدوارم که همه مردم مخصوصا بیماران هر روز بیشتر با این روش آشناتر بشن.

پاسخ
گیس گلابتون

بله. خیلیها از معجزات خام گیاهخواری میگویند

پاسخ
fvafaei

سلام
خوشحالم و براي شما و آقاي شوشو طول عمر همراه با لحظات خوشي و لبخند آرزو ميكنم.

پاسخ
بهرام

خداروشکر که چیزی نبود ، سلام من رو به آقای شوشو برسانید ، کلید اصلی شادی و خوشحالی درک کردن تمام و کمال اکنون است
شاد باشید لبخندگل

پاسخ
گیس گلابتون

بله کاملا حق باشماست. ممنونم

پاسخ
Lotus77

سلام
خدا رو شکر که الان دوره بحران گذشته و ان شاءالله که همیشه در کنار همسر و دیگر عزیزانتون شاد و سالم باشین.
حق دارید، دوره سختی بوده و شما در کنار نگرانی تون برای همسرتون باید نقش همراه رو هم ایفا می کردید. خدا قوت. ان شاءالله از این به بعد مشغولیت های شاد و دلخواه براتون باشه.
شاید علت عصبانیت همسرتون هم بابت همون ترس بوده باشه. البته نمی دونم. حدس من هست.
براتون باز هم آرزوی شادی و سلامتی پایدار دارم.

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم

پاسخ
sahara57

سلام خانم دکتر
خدا رو شکر که آقای شوشو حالش خوبه. من الان یه درس بزرگ گرفتم. اونم اینه که حتی یه مرد منطقی و جنتلمن مثل آقای شوشو در نهایت یه مرده. مردها معمولا از مراجعه به پزشک و گرفتن خبر بد می ترسن، به همین خاطر معمولا دیرتر از زمان مناسب به پزشک مراجعه می کنن. بر عکس خانم ها که اکثرا ت حس می کنن یه جای کار ایراد داره سریع میرن دکتر. و این یکی از دلایل بالاتر بودن میانگین سنی خانم ها نسبت به آقایونه. من یاد گرفتم که باید انتظاراتم رو از آقایون و درجه اول پدر عزیز خودم پایین بیارم و وقتی کارای غیر منطقی می کنن اون رو به کل کاراشون تعمیم ندم.چشمک

پاسخ
maral.ahmadi

سلام گیسوی عزیزم...واقعا شرایط سختی رو گذروندین،حتما خیلی بد و پر از استرس بوده...ولی خدا رو شکر که خوب گذشته...انشاالله همیشه تن شما و عزیزهاتوند سالم باشه و دلتون پر از شادی...امیدوارم هیچوقت دیگه نه واسه ی شماو نه هیچ کس دیگه این شرایط پیش نیاد

پاسخ
leilami

خدا رو شكر كه همه چيز خوب است
چيزي كه برام جالبه اينه كه همه مردها شبيه همند. همسر من به زور من آزمايش داد و متوجه شديم تري گليسيريد 700 است، چه جنگ و دعوايي سر دكتر رفتن داشتيم. حتي حاظر نشد به عموش كه متخصص قلب و در خارج از كشوره يه زنگ بزنه و ازش راهنمايي بخواد. الان هم شروع كرده به خود درماني و طب سنتي.
ايشالا جواب بگيره ولي تا اون زمان من دز اضطراب خواهم بود :(

پاسخ
animani
http://howtobehappy.blogfa.com

اوه پس داغی کف پا به خاطر اضطرابه؟؟
من این مشکل رو دارمناراحت

پاسخ
گیس گلابتون

بله. بیشتر اوقات. البته معاینه پزشک هم ضروری است.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه