زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1397/01/26 10:59

شکوفه می‌رقصد از...

من عاشق طبیعت هستم. هر بهار وقتی درختان غرق شکوفه می‌شوند، من از ذوق و شوق بالا و پایین می‌پرم. دیدن شکوفه‌های زیبا و برگ‌های تازه جوانه زده، هرگز برایم تکراری و کهنه نشده است. چرا تکراری شود؟ من فقط 50 بار چنین نمایش شکوهمندی را دیده‌ام. درختان خشکیده، یکمرتبه پر از شکوفه و جوانه‌های سبز می‌شود. عاشقم بهارم... چه کسی عاشق بهار نیست؟ در بهار پرندگان هم از خوشی یکسره آواز می‌خوانند.

 

عجیب آن که هر بار شکوفه‌ها را بر درخت می‌بینم و آواز بلبل‌ها را در بهاران می‌شنوم و عطر گل‌های صحرایی را به مشام می‌کشم، از خودم می‌پرسم آیا سال بعد هم فرصتی هست که این هم زیبایی را ببینم، بشنوم و ببویم؟ دلم می‌خواهد جایی زندگی کنم که براحتی به طبیعت دسترسی داشته باشم. کنار دریا و جنگل باشم و بتوانم هر روز ساعتی را در آغوش مادر طبیعت بگذرانم. الهی آمین...

 

امسال در تطعیلات دو هفته‌ای عید، حتی یک دقیقه فرصت نکردم به میان طبیعت بروم. بیمار شدم، کج خلق شدم، با همسرم صحبت کردم و بالاخره ترکیدم! قبل از تعطیلات دو روزه مبعث پیامبر، چهار روز حسابی بداخلاقی کردم. شاید لازم نبود بداخلاقی کنم و آقای شوشو بدون بداخلاقی هم مرا به گردش می‌برد. نمی‌دانم، ولی قرار نیست دروغ بگویم. درسته؟ پس اعتراف می‌کنم که بداخلاقی کردم. کار خوبی نکردم. الان هم احساس خوبی از این اعتراف ندارم. بگذاریم.

 

جمعه 24 فروردین، آقای شوشو ساعت هفت صبح از خانه خارج شد و نان بربری تازه خرید. در این هشت سال اولین بار بود که چنین کاری کرد و من از او بسیار سپاسگزارم. چای دم کرد و املت خوشمزه‌ای ساخت. من خوش خوشان حمام کردم و لباس پوشیدم. ساعت هفت و نیم ترگل ورگل پای میز صبحانه نشستم. چه صبحانه‌ای بود... به به! نان بربری خشخاشی تازه، چای تازه دم و املت شوهرپز... چه شود...

 

پس از صرف صبحانه، کوله پشتی بستیم: قمقمه آبجوش، چای کیسه‌ای، خرما و دو تا سیب. محض احتیاط پانچوها را هم برداشتیم تا اگر باران آمد، بپوشیم. به میان کوچه باغ‌های دماوند رفتیم... نه... فکر کنم به باغ بهشت رفتیم... من چند بار از آقای شوشو خواستم مرا نیشگون بگیرد تا مطمئن شوم خواب نیستم. یک بار هم پرسیدم: نکنه مرده‌ایم و به دنیای دیگر آمده‌ایم؟

 

همه جا شکوفه... همه جا سبز... هوا نمناک، بلبل‌ها در آواز، آسمان پوشیده از ابری باران زا. بی اختیار آواز خواندیم:

 

شکوفه می‌رقصد از باد بهاری

شده سرتاسر دشت سبز و گلناری

 

ای شکوفه خنده تو جلوه‌ها دارد

آن روی زیبا نظری سوی ما دارد

 

 

بعد آهنگ‌های دیگر و دیگر و دیگر و بالاخره با محسن چاووشی هم آواز شدیم:

 

آمد بهار جان‌ها ای شاخ‌تر برقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر برقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر برقص آ

آمد بهار جان‌ها ای شاخ‌تر برقص آ

ای شاخ‌تر برقص آ

 

 

و چون مولانا دست افشانی کردیم و چرخ چرخ زدیم. آن دو دیوانه که در کوچه‌های دماوند می‌رقصیدند، ما بودیم...

 

خوشمزه‌ترین چای و خرما را نشسته بر جدول خیابان صرف کردیم. وقتی ریزش باران آغاز شد، سوار بر ماشین در جاده کوهستانی به راه افتادیم. آواز خواندیم و از شوق نعره‌ها زدیم، ولی جامه ندریدیم ها! حواسمان بود عفت عمومی را لکه‌دار نکنیم. هاهاهاها!

 

چه روزی بود... چه روزی... گزارش آن گردش جانانه را در استوری اینستاگرام قرار دادم. عده‌ای از شما در آن گردش، هم‌زمان همراه ما بودید. سپاسگزارم.

 

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
nazigh

چه با حال! همیشه در خوشی و شادی باشید 😚
چقدر خوبه آدم از این فرصت تکرار نشدنی بهار در سال، استفاده کنه کفشا رو‌پا کنه و با کوله ای کم بار بزنه به دل کوه و دشت که با آغوش باز پذیرای هر طبیعت دوستی هستند. شنیدن آواز پرندگان خوش صوت، سبزی درختان، عطر خوش گل ها،... هر عاشقی رو مست و دیوانه میکنه طوری که با پای دل به استقبال زیبایی های بهار میره

پاسخ
najme55

آن دو دیوانه که در کوچه‌های دماوند می‌رقصیدند شما بودید... زنده باد!‌ دلم برا یخاطرات قشنگتون بخصوص مغازلاتتون با یار و طبیعت تنگ شده بود. لذت بردمقلبگل

پاسخ
گیس گلابتون

دل خودم هم تنگ شده. کم به میان طبیعت میرویم. دارم کم کم کتاب شما را میخوانم و لذت میبرم. تبریک مجدد

پاسخ
najme55
http://gahyman.blog.ir

باعث افتخار منست. کارت پستال و پیام قشنگ شما هم رسید و خیلی خوشحالم کرد

پاسخ
گیس گلابتون

من هم از دریافت کتاب های زیبای شما بسیار خوشحال شدم.

پاسخ
Kafshghermezi

سلام گیس گلابتون عزیز من سایت و اینستا را که چک کردم هیچ خبری از حضور شما در نمایشگاه ندیدم امسال نمی آیید؟ دوست دارم رمان زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست را با امضای خودتان داشته باشم(اگر اصلا هنوز موجود باشد!)

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. امسال فرصت ندارم به نمایشگاه بیایم. کتاب زلفت هزار دل... هنوز در دست ارشاد است. ممنونم از پیگیری شما

پاسخ
kafshghermezi

حیف شد؛ دلم براتون تنگ شده بودقلب

پاسخ
گیس گلابتون

من هم همینطور

پاسخ
برچسب ها : 
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه