زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1395/04/19 15:37

سلطان جهانم به چنین روز...

جمعه ساعت هشت صبح بیدار شدم. آقای شوشو زودتر بیدار شده بود. رفت نان بخرد. میز صبحانه را هم چیده بود. من چای گذاشتم. وقتی آقای شوشو با نان بربری تازه برگشت، صبحانه‌ای شامل چای شیرین شده با عسل، نان بربری، پنیر و گوجه فرنگی خوردیم. سپس من لباس پوشیدم و آقای شوشو، بساط پیک نیک را جمع کرد.

 

سوار ماشین شدیم. سرم را چرخاندم دیدم در جاده هراز هستیم. ای وای بر ما! باید از جاده فیروزکوه می رفتیم. دور زدیم و برگشتیم. دردسرتان ندهم که طبیعتگردی ما ساعت ده و پانزده دقیقه صبح آغاز شد. زمان شرم آوری برای شروع طبیعتگردی است، می دانم. ولی من خوشحالم می‌توانم گاهی اوقات یکی دو ساعتی در کوچه باغها راه بروم. البته این بار، تقاص دیر بیدار شدن را دادیم و در گرمای سوزان دماوند، گرمازده شدیم. حالا تعریف می‌کنم.

 

جانم برایتان بگوید که در جاده پت و پهن فیروزکوه رفتیم و رفتیم. من مسیر را با گوگل مپ پیدا کرده بودم، یعنی حتی کیلومتر آن را مشخص کرده بودم، ولی خب... نمی‌توانستم کاملاً مطمئن باشم. بالاخره تابلوی روستا را دیدیم. وارد روستا شدیم و ماشین را جایی پارک کردیم. از قصد نام روستا را بیان نمی‌کنم. دلم نمی‌خواهد سکوت این کوچه پس کوچه‌های قشنگ، بهم بریزد.

 

زدیم به دل کوچه پس کوچه‌ها. خلوت بود. خلوت... فقط گه گاه کشاورزان را می‌دیدیم که بر سر جالیز بودند. یک قهوه خانه بامزه هم دیدیم. آنقدر رفتیم که از روستا خارج شدیم. از آن پس فقط کوهستان بود. ظهر شده بود و آفتاب بشدت تند بود. فقط دو بطری کوچک آب آورده بودیم. از شدت گرما، سرم گیج می‌رفت. عقب نشینی کردیم. با آفتاب سرظهر دماوند نمی‌توانید شوخی کنید. اصلاً شوخی سرش نمی‌شود. می‌سوزاند و بخار می‌کند.

 

به آن قهوه خانه دنج برگشتیم. کارتخوان نداشت. ده هزارتومان پول نقد همراهم بود. دو تا چای، یک بطری بزرگ ماءالشعیر و یک بطری آب خریدیم. بقیه پول را به قهوه خانه دار انعام دادیم. روی تخت چوبی دراز کشیدیم و برگهای سبز گردو را تماشا کردیم. چشمانم را بستم و تمام عضلات بدنم را شل و رها کردم. چند دقیقه در آرامش مطلق بودم. دوباره چشمم را باز کردم و سبزی برگها را به درونم کشیدم. این کار را بارها تکرار کردم تا تمام تنش جمع شده در بدنم رها شود.

 

در قهوه خانه آهنگ شش و هشت داغانی گذاشته بودند. من اصلاً صدای آن را نمی‌شنیدم، از بس که در خلسه شیرین برگهای سبز فرورفته بودم، ولی آقای شوشو کلافه شده بود. بی تابی می‌کرد و مرتب تخت چوبی را تکان می‌داد. گوش او نسبت به موسیقی بسیار حساس است. موسیقی بد، او را عصبی می‌کند. من که کلاً اصلاً با موسیقی میانه‌ای ندارم. برای من خش خش برگها و شرشر آب رودخانه کافی است.

 

پاشدیم و دوباره به کوچه باغ زدیم. نیم ساعت بعد دم ماشین بودیم. من در یکی از باغها، در سایه درختان، جایی را نشان کرده بودم. وسایل پیک نیک را آوردیم. البته زیرانداز نداشتیم. روی علفها نشستیم. نان و کالباس خوردیم. نسیم خنک صورتمان را نوازش می‌کرد. جوی آبی از کنارمان رد می‌شد.

 

صدای پای آب...

نوازش دست خنک نسیم...

درختان سبز رنگ...

آرام زمزمه کردم: سلطان جهانم به چنین روز غلام است...

 

بعد فیلم کوتاهی برای اینستاگرام ضبط کردم و همین بیت کوتاه را در آن تکرار کردم. بهانه‌های من برای خوشبختی ساده و کوچک هستند و من خوشبختم.

 

موقع برگشتن به خانه دم یک رستوران توقف کردیم تا از توالت استفاده کنیم. اگر مسئول نظافت توالت، انعام می‌خواست، یک ریال پول نداشتیم. آقای شوشو گفت:

  • کارت را بکن، بعد از در پشتی خارج شو. آنجا منتظرت هستم.
  • مثل بانی و کلاید شدیم. می‌خواهی قبل از ترک رستوران همه را زیر رگبار گلوله ببندیم و دخل را خالی کنیم؟!
  • نه! فقط بی سروصدا بیا بیرون!

 

بعد از دستشویی، از در پشتی خارج شدم. کلاید منتظرم بود! سوار ماشین شدیم و او چنان ماشین را گازید که انگار راستی راستی بانکی چیزی زده بودیم!

 

در رودهن، به بستنی فروشی رفتیم. من هویج بستنی خوردم و آقای شوشو، آب طالبی. ساعت دو بعدازظهر با سردرد ناشی از تابش مستقیم و تند آفتاب به خانه رسیدیم. من صاف رفتم زیر دوش آب سرد، ولی آقای شوشو حتی جان نداشت حمام کند. خب ... طبیعتگردی در تابستان دماوند آن هم سر ظهر، همین عاقبت را دارد. ولی خوب بود. خیلی خیلی خوب بود. جای شما خالی.

 

نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

zahra_altafi

قهقهه بانی و کلاید. خیلی بجا و به موقع بود. من کتابشو خوندم.

پاسخ
بهرام

از شلوغی تهران که به سکوت طبیعت میروی حس بسیار خوبی دارد ، اما وقتی زندگی ات مدت طولانی در سکوت باشد باز دلت برای شلوغی تنگ می شود . در کل آدم همیشه دلش برای یک چیزی که ندارد تنگ میشود .

پاسخ
گیس گلابتون

چه جالب. چند روز پیش داشتم با همسرم در این مورد صحبت می کردم. من ترجیح میدهم زندگی آرامی داشته باشم و گاهی اوقات به شلوغی بروم. الان هم دارم زندگی ام را به همانطرف سامان میدهم. فقط عنصر طبیعت را در اطراف خانه ام کم دارم.

پاسخ
بهرام

من محل کارم جای بسیار آرامی است طوریکه گاهی دلم برای شلوغی شهر تنگ میشود ، اطراف خانه مان زیاد خلوت نیست اما آرامش دارد ، چند تا کوچه بالاتر از خانه ما کوه است و میتوانیم برویم و از طبیعت استفاده کنیم ، جای شما خالی انشالله قسمت بشود بیائید مشهد مهمان ما باشید . لبخند

پاسخ
گیس گلابتون

چقدر عالیییییییی! به به!
حق دارید. من هم اگر در چنین محیط آرامی زندگی می کردم دلم برای شلوغی تنگ میشد و حتما برنامه ای ترتیب می دادم که هفته ای یک بار یا دست کم ماهی یک بار در شلوغی ها باشم.

پاسخ
ghahremani.farzaneh@yahoo.com

به به ....لذت میبرم از شیوه نگارش شما....اینقدر طبیعی که دقیقا حس کردم کنار جوی آب نشستم ونسیم بر صورتم نوازش می کند....به به ...
ممنونممممممممممممممممم...

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم. چه تعریف قشنگیقلب

پاسخ
mina.salipour@gmail.com

چه زیبا توصیف کرده اید ! دیدن مردمانی که برای سبز و زنده بودن زمین تلاش می کنند همیشه به من انرژی می ده . لذتی بالاتر از این نیست که در کنار عزیزانت در سبزی و سکوت قدم بزنی . ممنون که ما رو هم در این تجربه سهیم کردید.

پاسخ
گیس گلابتون

سپاس

پاسخ
ghorbani

سلام خانم دكتر
عالاي واقعا نثر تون رو دوست دارم.
با احترام

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم

پاسخ
zahra_altafi

گیس گلابتون جان آیا عنوان مقالات توی سایت شما امکان ویرایش و اصلاح نداره؟

پاسخ
گیس گلابتون

البته که دارد. بله. الان دیدم. عنوان اشتباه دارد. متشکرم که گفتید.

پاسخ
بهار

سلام گیس گلابتون عزیز
چند وقته کم می خونم سایت خیلی خوبتون رو. اما همیشه دوسش دارمو معرفیش می کنم.
این مطلب هم شیرین و خواندنی بود ممنونم.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه