زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1390/08/20 00:00

آشی که می پختم

کودکی شش ساله بودم. در شهری کوچک زندگی می کردیم. خدا کند که الان آن شهر آباد شده باشد. آن موقع که خیلی داغان بود . تصاویر هولناکی که از فقر و جهل در آن شهر دیدم، تا همیشه دنبالم خواهد بود. همین خاطرات دردناک باعث شده اند که همه عمر دنبال راهی برای ارتقا سطح دانایی و مالی و رفاهی آدمها باشم. راهی که هنوز نیافته ام ...

در کوچه ای خاکی زندگی می کردیم. خانه ما تنها خانه آجری کوچه بود. بقیه خانه ها کاهگلی بودند. ما شیر گاومیش می خوردیم. هر روز یکی از همسایه ها که گاومیش داشت، کاسه ای شیر به در خانه ما می آورد. یک روز نمی دانم چه شد که من مامور دریافت شیر شدم. قدم به داخل خانه کاه گلی گذاشتم. تمام خانه یک اتاق بود با کف خاکی. نصف اتاق با زیلویی پاره فرش شده بود. روی زیلو کودکی شیرخوار عریان در میان مدفوع خود دست و پا می زد و گوساله ای در طرف دیگر اتاق ایستاده بود. سه کودک دیگر در اتاق دنبال هم می دویدند. سرم گیج می رفت. با همه کودکی می فهمیدم که این خانه دیوار به دیوار خانه ماست ....

پیرزنان و پبرمردان کور با صبوری دم در خانه ها می نشستند. با آن که کودکی کم سن بودم، زخم کهنه تراخم را در چشمان شان می شناختم. مژ ها به داخل چشم برمی گشت. حدقه خالی چشمها با مگس پر بود. حتی دست شان را برای پراندن مگس تکان نمی دادند.

بچه های کوچه را دوست داشتم. اسم آنها را نمی دانستم. آنها هم نمی توانستند اسم مرا تلفظ کنند به همین دلیل مرا "فرشته" می نامیدند. شاید به خاطر خانه آجری و لباس های بهتر من فکر می کردند من از ما بهتران هستم. نمی دانم. بهرحال اطلاق این اسم ربطی به خلق و خوی من نداشت که من هیچوقت کودکی فرشته صفت نبودم! راستی بگویم که مادر بزرگ پدری ام هم نمی توانست اسم را تلفظ کند و همیشه غرغر می کرد مگر اسم زهرا که همراه اذان و اقامه در گوشم زمزمه شده، چه عیبی داشت که چنین نام بی مسمایی برایم انتخاب کرده اند. بگذریم.

با وجود همه اقدامات بهداشتی که مادرم در مورد من و برادرم انجام می داد، هر تابستان که به تهران می آمدیم، بعد از خوردن داروی ضد انگل، کرم هایی به درازی مار بوآ دفع می کردیم. بگذریم. من اجازه بازی با کودکان همسایه نداشتم. نمی دانم آن روز چه طالع سعدی بر من نازل شده بود که بدون اطلاع مادر سختگیرم وسط کوچه خاکی با شادی و نشاط سرگرم بازی با بچه های همیشه ویلان کوچه بودم.

بازی به اوج هیجان خود رسیده بود و همه ما در خنده و سرور غرق بودیم و من با هیجان "آش" را هم می زدم. ناگهان سکوت برقرار شد. یک جفت پا جلوی من بود. سرم بالا گرفتم. مادرم مثل یک مجسمه سنگی بالای سرم ایستاده بود. هر آن ممکن بود صاعقه ای از چشمانش بیرون بزند و مرا در جا خاکستر کند. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم چهارزانو روی خاک کف کوچه نشسته ام. تکه چوبی به یک دست دارم و با آن گل رس را هم می زنم و با دست دیگر تاپاله گاومیش را خرد می کنم و به "آش" اضافه می کنم ... از جایم بلند شدم، با سرافکنده و بدون هیچ اعتراضی به خانه رفتم. یادم نیست در خانه چه بلایی به سرم آمد.

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
بیتا

خیلی وقته کامنت نذاشتم خانوم دکتر.ازتون ممنونم و عاشقتونم.خبرهای خوب دارم واستون ولی دوست دارم رو در رو بهتون بگم.

پاسخ
سیما

چقد وحشتناک! حس تلخی بهم دست داد.

پاسخ
بارانrf

تعجبوحشتناک

پاسخ
ستاره آسمان

خداي من ! ايشالا اين شهر آباد شده باشد متاسفانه هنوزم شنيده ام كه چنين جاهايي در ايران است يكيش يكي از روستاهاي خراسان جنوبي است كه مي گويند غذايشان فقط نان و سيب زميني است و بچه هايشان دفتر و مداد ندارند !

پاسخ
اندر احوالات

این قسمتی از یک کتاب بود؟

پاسخ
گیس گلابتون

خاطره های کودکی من بود

پاسخ
؟؟

هیچگاه این غم را که مردمان سرزمینم با این همه ثروت خدادادی اینچنین زندگی می کنند نمی توانم فراموش کنم . افسوس که هر چه جلوتر می رویم درصد افرادی که با رفتار و کردارشان فریاد می زنند : " زنده باد خودم ، مرده باد بقیه " زیادتر میشود و جالب تر اینکه همواره به داشتن چنین رفتار و صفتی تشویق هم میشویم .

پاسخ
پس از باران

قهقههاون بخش همزدن آش خیلی با مزه است . ولی تصویر اون بچه شیرخوار روح آدمو خراش میدهگریه

پاسخ
الی گولو

این نوشته را خیلی دوست داشتم ، مرسی گیس گلاب

پاسخ
گلابتون

چه روزایی داشتیااا
من یه دفعه بچه بودم سرم شپش گذاشتنیشخند بس که با آت و آشغالای پشت بوم بازی میکردیمنیشخندولی چه روزایی بودااا!
تو آش درست میکردی منو دوستام بالای پشت بوم کبابی زده بودیمقهقههخندهقهقهه

پاسخ
گیس گلابتون

آن پست قشنگ را که در این مورد نوشتی را به خاطر دارم:))))))))))))) هر هفته موهای ما را برای شپش می گشتند. من شپش نگرفتم ولی وقتی معلوم شد بغل دستی ام شپش دارد تا صبح کابوس دیدم

پاسخ
آیدا

میشه حدس زد چه بلایی سرتون اومده!!

اون تصاویر هنوز هم هستن. توی شهر _نه روستا_ همین ده سال پیش خونه ای رو دیدم که دوتا اتاق داشت .توی یه اتاق مرد و اهل و عیالش با حداقل امکانات بودن و تو اتاق دیگه گاوشون.
چون گاوشون مهمه چون گاوشون زندگیشون رو تامین می کنه. چون گاوشون به قدر همون زندگی خانوادگی مهمه.
گیس گلابتون اینا حقیقتن و درد دارن. خیلی...

پاسخ
گیس گلابتون

بله همینطور است

پاسخ
دخترخاك

چقدر خوب توضيح دادين چه دنيايي هست كودكي

پاسخ
گلابتون

من وبلاگ ندارم عزیزم

پاسخ
آناستازیا

یاد خاطره بچگی خودم افتادم!! یکی از اقوام همسایمون از روستا اومده بود مهمونی و یه پسر همسن و سال من داشت !! منم گوش به حرف مامانم نداده و با آقای پسر تو کوچه کلی بازی کرده و نتیجه اش چیزی جز گرفتن شپش نبود!!!خلاصه مگه از کله ما پاک میشد!!!مامانمم درنهایت به سرم نفت !! زد و قتل عامشون کرد !! بعدشم با پودر لباسشویی مجبور شد نفتارو بشوره اضطرابوحشتناک!!!!!
خلاصه فقط حس یه سوسک پیف پاف خورده داشتم اون روز!!!نیشخند

پاسخ
برچسب ها : 
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه