مقاله‌های بخش «چگونه با پول دوست شویم؟» درباره جذب پول و کسب استقلال مالی است

پول شاید مهم‌ترین چیز دنیا نباشد، ولی روی مهم‌ترین چیز‌ها، یعنی غذا، خانه، لباس، تحصیلات، امکانات بهداشتی و پزشکی تاثیر می‌گذارد. وقتی فکر آدم درگیر کمبود پول است، نمی‌تواند از توانایی‌های روحی و ذهنی خود بخوبی استفاده کند. وقتی شما نگران پرداخت کرایه خانه هستید، نمی‌توانید از مصاحبت همسر و فرزند خود لذت ببرید و یا کار خلاقانه‌ای انجام بدهید. با مطالعه مقاله‌های «ده گام تا ثروت» و انجام تمرینات آن، وضعیت مالی شما به شکلی عالی تغییری خواهد کرد . ده تا از مقالات، خلاصه کتاب «چگونه مغناطیس پول شویم؟»  و بقیه آن‌ها حاصل تجربیات شخصی من است.


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

عضویت در سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
چگونه پولدار شوید؟
1390/08/20 00:00

پول برایم مهم نیست، عاشق کارم هستم، ولی...

گیس گلابتون جان سلام..

نمیدونم برای خوندن سرگذشت همه وقت داری یا نه..اما من مینویسم چون برای نوشتن و سهیم شدن سرگذشتم با تو به اندازه کافی وقت و انگیزه دارم:

متولد سال 55 هستم و رشته معماری خوانده ام.

اوائل که وارد دانشکده معماری شده بودم تا یکی دو ماه شوکه بودم. عاشق حال و هوا و رشته بودم، باورم نمیشد گرایش قلبیی که همیشه به شعر و هنر داشتم و به واسطه استعداد ریاضی و مدرسه تیزهوشان در خود سرکوب و ناکام گذاشته بودم دوباره مجال زنده شدن یافته باشد. شگفت انگیز بود که بدون این که بدانم پا به جایی گذاشته بودم که هم به توان ریاضیم نیاز داشت و هم به تمایلات فروخفته هنریم. معماری را عاشقانه خواندم. به وادی طراحی ها که رسیدیم علاوه بر حال وهوای رشته ودرسها عاشق خود خودش نیز شدم و فهمیدم برای چه به این دنیا آمده ام. وقتی روی کاغذ پوستی خط میکشیدم و میکوشیدم از بازی هندسه و مفاهیم، فضا بسازم خدا را توی انگشتهایم احساس میکردم. حس بی نظیری بود..و اما یک حس عجیب پنهان هم داشتم که کم کم کشفش میکردم. ته ذهنم عادلانه نمیدیدم که برای عشق و حال، سزاوار نمره خوب باشم! خیلیها مینالیدند از شب بیداریها و حجم زیاد کارهای عملی اما من لذت میبردم و انگاره ی"نا برده رنج گنج میسر نمیشود" نمیگذاشت گنج خود را به تمامی دریابم. حجم وقتی که برای خود طراحی میگذاشتم خیلی بیشتر از ارائه بود و خیلی وقتا کارم با پرزانته ضعیف ارائه میشد و نمره های متوسطی میگرفتم و صد البته که برای من مستغرق در خوشی چندان مهم هم نبود.

با همین حال و هوا فارغ التحصیل شدم، کمی فرصتهای کاری را تست کردم، از تصور نشستن در یک دفتر خالی و مگس پراندن و منتظر مشتری ماندن بیزار بودم از فسیل شدن توی ادارات هم وحشت داشتم ، اداره مسکن گفته بود به شرطی میپذیریمت که قول بدهی رسمی شوی و سی سال بمانی!! چه خواسته عجیبی! احتمالا این جمله مخصوص پراندن من طراحی شده بود خیلی ها مترصد چنین فرصتی بودند. نمیدونستم چه کار کنم. چند ماهی در شرکت استاد محبوبم مشغول به کار شدم.استا دعزیز برای آن چند ماه کار اسمی از دستمزد نبرد، من هم نبردم ولی لازم به گفتن نیست که با چندتا طراحی توپ، بسی جان گرفتم و چون مقداری کار حرفه ای آموختم و با نرم افزارهای مربوطه آشنا شدم با وجود دلخوری، چندان خود را طلبکار حس نمیکردم...مهر اون سال یه فرصت آموزشی خوب پیش پایم سبز شد. عضویت هیات علمی یه دانشگاه غیر انتفاعی و راه اندازی گروه معماری در آن. هیچ وقت خودم را مدیر ندیده بودم با کمی تردید شروع کردم اما خیلی زود تونستم مدل ذوق و شوقی را که در معماری داشتم در طراحی یک گروه آموزشی به کار بگیرم. گذشته از اون به اشتراک گذاشتن اشتیاقم با دانشجوها و آموزش معماری به شیوه خودم هم رویای تازه ام شده بود. موقعیت خوبی بود محبوبیت داشتم خودم را باور داشتم و از کارم با وجود چالشهایش کم و بیش راضی بودم. اما فرزند دومم که به دنیا آمد نازیبایی زیر دست کسی کار کردن را احساس کردم. بی انعطافی سیستم و آمادگی کاملش برای خانه نشین کردن مادران را احساس کردم. وقتی شیر در سینه ام میجوشید و از طفل شیرخوارم دور بودم از هر چی کار و استقلال و عشق و حال است بدم می آمد. من با همه تن و جانم مادر بودم اما سیستم کارمندش را میخواست..یکباره بریدم! مرخصی بدون حقوق گرفتم و نشستم توی خانه...زخمهای جان خودم و پسرکم که ترمیم یافت داشتم کم کم هوایی برگشتن میشدم، که کاری مشابه در شهر خودم به صورت نیمه وقت و البته بدون سابقه و مزایای کار قبلیم پیدا کردم(البته دانشگاه قبلی هم با وجود رسمی بودنم حاضر به پذیرش دوباره من نبودند). عالی بود خیلی ذوق کردم دوباره مشغول به کار شدم اما دیگه مثل قبل نبودم. از طراحی دور شده بودم و ذخیره شور دانشجوییم هم ته کشیده بود. برایم ناراحت کننده بود که مثل قبل احساس نمیکردم چیز زیادی برای یاد دادن دارم. در کنار آموزش دلم کار میخواست کار واقعی. دلم خط کشیدن میخواست برای یک کارفرمای واقعی نه خیالی با محدوده های فرضی..دلم میخواست با کارفرما سر و کله بزنم و نشان بدهم که از پس جواب دادن به هر خواسته ای در طراحی بر میایم، واقعا هم این انرژی را احساس میکردم. نمیداستم چه جوری شناخته شوم و کار بگیرم. چندتا سفارش از دوست و آشنا ها گرفتم. یکی دو تاشون که اسم پول نبردم و با اینکه ظاهرا خیلی از طرح خوششون اومده بود رفتن و دیگه بر نگشتند. فهمیدم که ابدا نباید مجانی کار کنم  سر یکی دوتای دیگر از پول حرف زدم و با تاخیر و تخفیف فراوان پولی گرفتم...فهمیدم که شخصی کار کردن اقتدار و اعتبار لازم را به آدم نمیدهد..نمیدانستم چه کار باید بکنم و نهایتا دوباره راه افتادم طرف دفتر استاد. استادی که خیلی ازش آموخته بودم و حس میکردم بخش زیادی از شیفتگیم نسبت به معماری را مدیون او هستم. اما دیگر دانشجوی تازه کار نبودم و برای کارآموزی نیامده بودم. رفتم جدی باهاش حرف زدم مثلا سهامدار شرکت بودم، مدرکم هم برای گرید شرکت استفاده شده بود. گفتم برای کار میایم نه کارآموزی. دوست دارم بدانم کارم برای شرکت مفید است یا نه و دوست دارم نتیجه مشخصی از کارم بگیرم..اما باز هم شهامت نداشتم صراحتا اسم پول را بیاورم. گفت حالا بیا شروع کن تا ببینیم چی میشه! و باز بیگاری شروع شد. در چند پروژه سهم موثر داشتم شرکت هم رشد کرده بود، دو تا از شاگردای سابقم هم آنجا کار میکردند، از پول و حتی صحبت دباره ان خبری نبود چند بار با منشی شرکت صحبت کردم که باید درباره وضعیتم در شرکت صحبت کنم و قرار شد از استاد وقت بگیرد ولی نشد. یکبار وقتی رسیدم خانه غذایم که از صبح گذاشته بودم به شکل فجیعی سوخته بود در حالیکه خانه را دود و بوی وحشتناکی پر کرده بود استاد برای کاری زنگ زد و خوشبختانه خشم و دریدگیی را که هیچ وقت نسبت به او نداشتم پیدا کردم با لحن تندی گفتم اگر کارهایی را که من انجام داده ام به مشتری اهدا کرده اید بد کرده اید و گرنه پس پول من را بدهید(البته به گمانم باز هم کلمه پول را به کار نبردم گفتم دریافتی یا چیزی مثل این). بعد از این قشقرق مبلغی را پرداخت. اما روال عوض نشد. 6 ماه بعد در پروژه ای عظیمتر کار کردم و باز هیچی! کارم با این که بخشی از کار تیمی بود مشخصا مورد توجه کارفرما واقع شده بود شاگردها و استادم به آن معترف بودند اما از پول خبری نبود. بدون اطلاع، دیگه نرفتم نگفتند کجایی چرا رفتی چرا دیگه نمیایی؟ وای..نمیدونی چقدر تحقیرآمیز بود رفتارشون. دم عید یکی از شاگردام زنگ زد که یه امانتی از طرف شرکت دارید که میارم در خونه تون. دلم لرزید..بالاخره پول طراحی رسید. نیاز خاصی به پول نداشتم اما پول طراحی برایم رویا شده بود. وقتی در کمال حیرت دیدم که پاکت، محتوی سررسید شرکت است و بس، بدجوری ضایع شدم احساس کردم تصمیم جمعی دارند که مسخره ام کنند .

مطمئنم که وضعیت بقیه شون اینجوری نیست. نمیتونم باور کنم که استادم آدم شارلاتانی باشد و مطمئنم که مرا در طراحی قبول دارد..اما نمیدانم چرا مرا سزاوار مجانی کار کردن میداند. برایش نوشتم که پول آب و نانم را شوهر میدهد اما درآمد کار طراحی را برای شهامتم نیاز دارم و نمیتوانم از آن چشم پوشی کنم...خیلی تجربه دردناکی بود. هم اعتبار استادی که اینهمه برایم عزیز بود خدشه دارشد هم نسبت به خودم و توانم مردد شده ام.

قبلا هم حس میکردم اما با مطالعه مطالب شما مطمئن شده ام که این من هستم که اجازه میدهم چنین رفتاری باهام بشود. میدانم که چیز مهمی در نگرشم نیاز به جراحی اساسی دارد. اگر بسامد واژه های لذت، عشق، حال و..را در جملاتم ببینید حتما متوجه میشوید که کلا خیلی دلی هستم و خوشایندی کار خیلی اهمیت زیادی برایم دارد. آیا اشکال کارم در این است؟ آیا اشکال در این است که اشتیاق شدیدم به کار معماری است نه پول؟ راستش با درآمد همسرم یک زندگی متوسط داریم که تقریبا نیازهایم را پوشش میدهد. اشتیاق چندانی در خودم نسبت به پول فراوان حس نمیکنم،‌اما کار را انگار باید با پول خواست. تازگی تصمیم گرفته ام با دوستم کار کنم. دوتایی با هم یه دفعه توی این فاز قرار گرفتیم و یه پروژه قلنبه هم یه دفعه به تورمون خورد یارو بعد از کلی تعریف و به به و چه چه کارامونو برد که به شریکش نشون بده و دیروز قرار بود خبری بده که نداد.

آرزویم اینست که زمین جای زیباتری برای زیستن شود. ارمانم اینست که اونقدر طراحی کنم و اونقدر طراح تربیت کنم و منتشر شوم که تاثیر طراحیم را در سطح کلان محیطی ببینم. برای همین ته ذهنم اینست که به هر شکلی ارزشهای کارم را نشان دهم که شناخته شوم اما راهی نمی یابم.

یه نکته مهم دیگه هم اینست که نمیتوانم ارزش و بهای واقعی خدماتم را تخمین بزنم. وقتی میخواهم قیمت بدهم دلم میلرزد انگار خجالت میکشم یا میترسم فرار کنن! یه کسی از اون توها هی داد میزنه تو رو خدا کارتان را به من بدهید من عاشق کارم...از طرفی هم ته ته دلم میبینم من پاداش روحی زیادی از کارم دریافت میکنم دلم نمیاید پول زیادی مطالبه کنم. بازار کاری ما الان پر شده از تازه فارغ التحصیلهای ضعیف که به ارزانترین قیمت کار میکنند و هم دوره ایهای ما و بالاتر که با قیمتهای بالا کلاس کارشان را بالا برده اند. قیمت را آنقدر بالا برده اند که پنجاه درصد پیش پرداخت هم راضی کننده باشد برایشان، اما من جرئتش را ندارم خیلی هم منصفانه نمیبینم و پایین دادن قیمت انگار مشتری را با این توهم مواجه میکند که لابد ایرادی در کار است..

خلاصه عزیز دلی که شما باشی میدونم باید یه چیزایی از تو عوض بشه اما نمیدونم چه کار کنم. کاش کمکم کنید که بفهمم موانع رسیدن به رویای شیرینم چیست...قربان روی ماه و دل سخاوتمندتان.    

ن.ج (نمی دانستم اجازه دارم اسم کوچک تو را بنویسم یا نه)

من ایمیل های طولانی را نمی خوانم و بدون خواندن حذف می کنم. ولی تو بقدری زیبا نوشته بودی که تمام آن را بدون جا انداختن یک واو خواندم. چون پست خیلی طولانی می شود، جواب تو را در صفحه بعدی می نویسم. یک پست خوب کمتر از 300 کلمه دارد تا خواننده وبسایت را خسته نکند،.. ما الان اینجا 1700 کلمه داریم.

پس جواب در پست بعدی

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
دخترک گریزپا
http://dokhtarake-gorizpa.blogfa.com/

گیس گلابتون عزیز این مشکل به نوعی من هم دارم و با خوندن این پست جوابش پیدا کردم خیلی ممنون...ماچ

پاسخ
کوه یخ

سلام من یه چیزی می خواستم خطاب به نامه فوق بدم مشکل این خانوم ترسیدن از رفتن و نیومدن صاحب کار یا هر چیزی که در رابطه با کارشون بود، هست چیزی که من در مورد خواستگارام متاسفانه انجام دادم و چون می ترسدم برن بهشون اجازه هر ترور شخصیتیم رو میدادم حتی اگه اشتباه می کردن اما فهمیدم اگه نترسم و با اونا مقابله کنم بیشتر راغب هستن متشکر

پاسخ
آرزو86

سلام عزیز دلم:
من نوشته زیبای تورو دوبار خوندم و بهتون بابت این نوع نگارش تبریک می گم.
من خیلی سال پایینی تر از شمام و به رسم دانشکده های معماری درست نیست که نظری در مورد کار شما بدم ولی چون خودتون نظرمو می خوای این جسارتو می کنم.
اولی این که شما از دوره ی دانشجویی پرزانته ی خوبی نداشتی و این باعث شده اون همه ایده های زیبای طراحی رو نتونین به کسی ارائه بدین ولی مثلا الان با پرزانته خوبی که تو نوشتت داشتی تونستی توجه مدیر این سایتو به خودت جلب کنی و این یعنی موفقیت. من خودم از اون همه متودی که تو سال های اول بهمون یاد دادن ماژیک رو انتخاب کردم و با کامپیوتر نرم افزار رویت و فتو شاپ تا الانم راضیم ولی می دونم که باید خودم به روز کنم.
اداره ی مسکن یه فرصت خوب بوده که تو از دست دادی، چون توی این جورجاهاس که تصمیمات بزرگی برای بهتر زندگی کردن مردم گرفته می شه که می تونستی توی اون ها نقش داشته باشی و تازه کلی رابط پیدا میکنی برای گرفتم پروژه های شخصی که به ممد حجم کم کارهای دولتی می تونستی پروژه های شخصیتو هم زمان پیش ببری
کار به عنوان یه استاد بدون طراحی در پروژه های واقعی رو من اصلا صلاح نمی دونم چون شما از محیط واقعی کار دورید و در نتیجه نمی تونید معمارانی مناسب بازار کار تربیت کنید
بیکاری تون در دوره ی بعد از زایمان واقعا کار درستی بوده چون به نظر من مادر اولین وظیفش مادری است
استاد شما حتما استاد خوبی هست ولی در محیط کار یک آدم زرنگ که می دونه با کارمنداش چه طور برخورد کنه تا سود بیشتری تو کار نصیبش بشه تو صنفه ما این جور آدما زیادن من بعد از اینکه پورتفوریو خوبی برا خودم جمع کردم دیگه پیش اینجور آدما کار نمی کنم
در آخر اینکه یک معمار یعنی یک مدیر اگر نمی تونی یک مدیر باشی معمار نباش شغل های دیگه ای رو در این رشته برای خودت انتخاب کن مثل کار فاز دو، تو بارها مجانی ایدتو به مردم فروختی چرا بدون قرارداد کاری انجام می دی عزیز دلم در مورد قیمت گذاری هم مثل یک اثر هنری با کارت برخورد کن و هر قیمتی که فکر می کنی کارت ارزششو داره روش بذار ولی بدون قرار داد اصلا کار نکن تاکید می کنم اصلا
ببخشید طولانی شد
گیسو جان از شمام معذرت می خوام

پاسخ
admin

یک راهنمایی عالی از طرف یک همکار. از نظر من هم که به عنوان یک آدم شاغل که در جامعه فعال هستم و با پول در آوردن سر و کار دارم، یک راهنمایی عالی است. آفرین آرزو به این دید خوبی که نسبت به محیط کار داری.
من حرفهای آرزو را خلاصه می کنم:
به جای این که تقصیر ناکامی های خود را به گردن اجتماع و دیگران بیندازیم، ببینیم کجای کار ما ایراد دارد:
یک کار خودمان را خوب ارائه نمی دهیم
دو برای پول گرفتن شفاف و واضح صحبت نمی کنیم.
سه مدتی کارآموزی کنید، کارمندی کنید، سه تا پنج سال ولی بعد از آن اگر دوست دارید می توانید کسب و کار خودتان را داشته باشید. به شرطی که مهارتهای لازم را کسب کرده باشید و جاه طلبی کافی داشته باشید.
چهار خانواده و بچه های شما، مهمترین سرمایه شما هستند. شغل پس از آن است. برای مردها هم همینطور است. مردی که رابطه خوبی با همسرش ندارد، زمین می خورد. مردی که بابای خوبی برای بچه هایش نیست، وظیفه انسانی اش را انجام نداده و صدمه خواهد خورد.

پاسخ
نجمه

تا كي از سيم و زرت كيسه تهي خواهد بود....ازت ممنون آرزو جان به حرفاي قشنگت فكر ميكنم ..حس ميكنم حقيقتي گزنده در آن نهفته است..براي شنبه با استادم قرار دارم برام دعا كنيد..دكتر آناهيتاي نازنين متشكرم..با خبرهاي خوب ميام اين بار

پاسخ
آرزو86

از شادي در پوسته خود نمي گنجم كه تونستم نظر دو استادو به خودم جلب كنم
نجمه ي عزيز درست مي گي در نوشته ي من حقايق تلخي هست
مطمئنم شنبه موفق هستي منم شنبه يه قرار كاري مهم دارم برام دعا كنيد
منم برا استادت آرزوي سعادت و خوشبختي مي كنم كه استادت طلبتو بده اين جمله ي تاكيديو از كتاب اسكاول شين وقتي دبيرستاني بودم خوندم و هر وقت از كسي تقاضايي دارم با خودم زمزمه مي كردم اون موقع ها نمي دونستم كه بايد نوشت
موفق باشي معمار كوير

پاسخ
goleyakh1

من به این نوشته خیلی قبل از اینا نیاز داشتم ولی نمیدونم چرا الان میبینمش؟
من امسال دو سه بار برای کار! رفتم همشون یکی دو هفته بیشتر نشد! همشون اخرش بدون اینکه پولی بهم بدن شوتم کردن بیرون
و همشون اعتماد به نفسمو با خاک یکسان کردن:((

پاسخ
هانیه

سلام به همگی شما
اشتراکات جالبی بین خودم و نویسنده (نجمه خانم) پیدا کردم که برام شگفت انگیزه... من الان دانشجوی سال آخر مهندسی عمران هستم در حالیکه از قبل از قبولی توی دانشگاه و حتی همین الان هم علاقه ام به معماریه... منم 7 سال توی مدرسه استعدادهای درخشان درس خوندم و شاید همین مسئله بود که باعث شد مشاوره من تو بحبوحه انتخاب رشته نظرم رو عوض کنه... ولی من میدونم تو این یک بار فرصت زندگی ای که دارم باید هر تلاشی می تونم انجام بدم که به همه علاقه هام برسم...اصن اینجوری خیلی بهتر هم هست...هم دانش عمرانی داشته باشم و هم معماری و با هردوش کار کنم :)
همچنین نوشته هایی و راهنمایی هایی که در پی اونها نوشته می شه خیلی مفیده متشکرم

پاسخ
هانیه

ولی راجع به تجربه پول در آوردن هم واقعا واقعا تا آدمیزاد خودش قرد و ارزش کار خودش رو درک نکنه و از بقیه هم نخواد که به این ارزش احترام بگذارن و بهاش رو بدونن همیشه درجا خواهد زد. من این اشتباه رو یک بار پارسال انجام دادم و دیگه هیچ وقت تکرار نخواهم کرد. من بعنوان کارآموز(اونم به منظور یادگرفتن کار نه پاس کردن واحد کارآموزی) وارد یک پروژه ملی بزرگ شدم که ضمنا اونجا هیچ شخصی آشنای قبلی من هم نبود... انقدر خوب و بادقت و پشتکار کار یاد میگرفتم که بعدد از یکی دو ماه یک سری کارهای محاسباتی رو بهم سپردن و وجود یک خانم توی اون کارگاه مثل توپ صدا کرد...
اما اشتباه بزرگ من =>> روراستش این بود که انگار خودم رو در قیاس با بقیه مهندسینی که اونجا کار انجام میدادن لایق دریافت حقوق بابت کارهایی که انجام میدادم و زمانی که میگذاشتم ندونستم و به همین دلیل به سادگی پیشنهاد سرپرست کارگاه رو برای دریافت مبلغی بابت زحماتم (هرقدر هم که می خواست از بقیه کمتر باشه و انصاف هم این بود که باشه) رو رد کردم اونم با این توجیه که "من که به این پول احتیاجی ندارم اومدم کار یاد بگیرم" !!!!!!
خوشحالم که این تجروبه رو قبل از اتمام تحصیلاتم به دست آوردم.

پاسخ
girh

خانوم گیس گلابتون لینک پست بعدی واسه من خطا میده.
خیلی دوست دارم جوابتون رو به این دوست بشنوم متاسفانه منم همچین مشکلی رو دارم :(

پاسخ
گیس گلابتون

تازه واردی؟ به قلب من خوش آمدی. بله لینکهای سایت اشکال دارد که انشاالله ظرف یک ماه آینده کم کم برطرف می شود.
لطفا از جعبه جستجو استفاده کن خانومی

پاسخ
برچسب ها : 
عضویت در سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه