زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1393/02/15 14:59

گیس گلابتون در بیست و هفتمین نمایشگاه کتاب

عجب تجربه باحالی! چقدر خوش گذشت! چقدر انرژی گرفتم. یعنی من برای یک سال آینده کوک کوکم. خدایا شکرت. الان متاسفم که چرا سال گذشته موقع رونمایی کتاب «چگونه مغناطیس پول شویم؟» به نمایشگاه نرفته بودم .

 

از همه دوستانی که زحمت کشیدند و در این گرما و ازدحام و شلوغی به نمایشگاه آمدند، سپاسگزارم. بعضی‌ها هرسال به نمایشگاه کتاب می‌آیند ولی این بار لطف کردند و زمان آمدن خود را با روز ۱۴ اردیبهشت هماهنگ کردند. بعضی‌ها برای بار اول بود که به نمایشگاه می‌آمدند و به سر من منت گذاشتند و به موقع آمدند .

 

دو تا از وبلاگنویسهای عزیزم را دیدم: نگارای شیکپوش و خوشگل و یک دانشجوی دکترا که البته الان دیگر دانشجو نیست و خانم دکتری است، ماشاالله. اولش اسم کسانی را که آمده بودند، می‌نوشتم، بعد حسابش از دستم در رفت. عده‌ای اجازه دادند از آن‌ها عکس بگیرم. عده‌ای موافقت نکردند. بهرحال دیدن روی ماه هرکدام از شما و حرفهای قشنگتان، قلب مرا گرم گرم کرد .

 

از اولش تعریف می‌کنم:

 

صبح ساعت شش بیدار شدم. ایمیل‌هایم را چک کردم. پیامک‌هایم را فرستادم. صبحانه خوردم. حمام کردم و لباس پوشیدم. بعد آقای شوشو مرا به دم در بیمارستان آتیه رساند تا بیماری که دیروز جراحی کرده بودم، ویزیت و مرخص کنم. بیمارم تب داشت. تهدیدش کردم اگر راه نرود و تبش پایین نیاید، امشب هم مه‌مان بیمارستان است. آن بیچاره هم تند تند شروع به دویدن در راهروی بیمارستان کرد. یک روزی در مورد این شیرزن خواهم نوشت. بعضی از بیماران من چنان احساس احترام در من برمی انگیزند که خدا می‌داند .

 

بعد از ویزیت، از دم در بیمارستان یک تاکسی دربست گرفتم و به نمایشگاه رفتم. چه روز قشنگی بود. آسمان آبی و خورشید تابان. اردیبهشت هم در ‌‌نهایت جلوه‌گری و زیبایی خودش. یک روزی برایتان تعریف می‌کنم چرا اول ماه مه در همه جهان جشن گرفته می‌شود. این جشن هیچ ارتباطی با روز کارگر و احقاق حقوق کارگران ندارد. بگذریم .

 

ساعت نه و نیم به در شبستان نمایشگاه رسیدم. مرا به داخل راه ندادند. گفتند: «کارت غرفه نداری و تا ساعت ده اجازه ورود به نمایشگاه را نداری.» هرچه گفتم: «من مهمان نسل نواندیش هستم.» به خرج کسی نرفت. اگر دو سه سال پیش بود، مثل یک بچه توسری خور مظلوم گوشه‌ای در آفتاب می‌نشستم. بعد هم قلبم پر از احساس اجحاف و ناراحتی و بی‌اهمیت بودن می‌شد. شاید به خودم می‌گفتم: «هیچکس قدر مرا نمی‌داند!»

 

به جای این کار و تسلیم شدن به احساس قربانی بودن، چند تا تلفن کردم. فوری از طرف نسل نواندیش یک نفر را فرستادند. راستش قبل از اینکه آن شخص از راه برسد، جوری رفتار کردم که خود سرنگهبان مرا با احترام به داخل هدایت کرد !

 

خدایا ... قرار است چه کسی این مهارت‌های ساده اجتماعی را به بچه‌های دانشگاه رفته ما یاد بدهد؟

 

باز هم بگذریم .

 

نسل نواندیش در راهروی هفتم یک غرفه بسیار بزرگ گرفته بود. خود آقای علیپور، مدیر و صاحب نسل نواندیش و آقای حورایی، سردبیر مجله «راز» در غرفه حضور داشتند. همینجا اعلام کنم که من جزو اولین شاگردان آقای حورایی بودم و مبحث NLP را از ایشان آموختم. یک خاطره بامزه هم از کلاسش دارم.

 

آقای حورایی در کلاس به ما گفت: «به آدم‌ها احترام بگذارید. رفتار محترمانه در زندگی شما تاثیر بسیار زیادی دارد." در هنگام تنفس، من از جایم بلند شدم که از در خارج بشوم، یک آقای جوانی هم داشت از‌‌ همان در خارج می‌شد. هر دو ایستادیم و بهم تعارف کردیم که شما بروید! نه جان من اول شما بروید! اصلا ممکن نیست! خلاصه کلی بهم احترام گذاشتیم. ایشان یک جمله از من پرسیدند که من چه کاره هستم. من هم گفتم رزیدنت جراحی بیمارستان هفتم تیر. فردای آن روز ... به جان خودم فردای آن روز آن آقا با یک دسته گل بزرگ در بیمارستان ما بود. کی؟ سر مورنینگ ریپورت !

 

دوستان پزشک بخوبی می‌توانند تصور کنند که چه وضع افتضاحی بود! من ایستاده‌ام، یک آقا با دسته گلی بسیار عظیم جلوی من، اساتیدم یک طرف، انترن‌ها و استیجر‌ها هم طرفی دیگر نیشخند به لب منتظر نتیجه ایستاده بودند! در دلم به خودم و رفتار محترمانه چند فحش غیرمحترمانه مشتی دادم. آن آقا هم درک نکرد چه شرایط نامناسبی که بوجود آورده است و کلی از دست من شاکی و عصبانی شد. و اینگونه شد که رفتارهای محترمانه ما دو نفر همانجا به پایان رسید و تصمیم گرفتیم در مقابل جنس مخالف بکلی بی‌ادب باشیم. از سرنوشت ایشان خبر ندارم. ولی در مورد خود من که می‌دانید تا ۴۱ سالگی مجرد ماندم .

 

بنابراین از من به شما نصیحت، در کنار مودب و محترم بودن، وقت‌شناس هم باشید و شرایط مردم را درک کنید، تو رو خدا !

 

فقط ۴۰ کتاب «چگونه مغناطیس پول شویم؟» داخل غرفه بود که ظرف نیم ساعت به فروش رفت. تا سری بعدی کتاب‌ها از راه برسد، من دوان دوان به سراغ نشر آموت رفتم و کتاب «خواسته گاری» پوران جون را خریدم و برگشتم. آخرین دانه کتاب بود که نصیب من شد. کاش پوران هم مثل من یک روز به نمایشگاه برود و با خوانندگانش ملاقات کند. مطمئنم روی روحیه‌اش تاثیری عالی خواهد گذاشت. هم خواننده‌هایش خوشحال می‌شوند .

 

۱۲۰ تا کتاب «چگونه مغناطیس پول شویم؟» از راه رسید و من دوباره سرگرم فروختن آن‌ها شدم .

 

آقای احسانی، یکی از مسئولین غرفه که آقایی بسیار خوشرو و نازنین بود، به من یاد می‌داد که چطوری کتاب بفروشم. اولش من مظلومانه گوشه‌ای کز کرده بودم و لبخندی به صورتم چسبانده بودم. وحشتزده پشت پیشخوان ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. در واقع حتی نمی‌دانستم دست‌هایم را کجا بگذارم. روی کتاب‌ها؟ تو جیبم؟ یک جفت دستم مثل یک جفت هویج معطل مانده بود کجا قرار بگیرد! آقای احسانی زیر گوشم گفت:» چرا حرف نمی‌زنی؟ «

-         چی بگم؟

-         کتابت را بفروش !

-         چطوری؟

-         به مردم بگو چه کتاب خوبی است! مگه به این کتاب ایمان نداری؟

-         چرا ایمان دارم. زندگی خودم و همسرم با انجام تمرینات این کتاب بکلی متحول شده است. نه تنها از نظر مالی که از نظر روحی .

-         همین‌ها را به مردم بگو. وگرنه برو خانه‌ات بنشین! چون در حال حاضر بیشتر از این فایده‌ای نداری!

 

وای... حال کردم از این تذکر عالی .

 

یادم افتاد که من آرزو دارم همه آدم‌ها مغناطیس پول باشند. آرزو دارم کسی برای پول نگران نباشد. هرکس هر اندازه که نیاز دارد، پول بدست بیاورد و بداند که پول مثل همه انرژی‌ها برای تبادل و جریان یافتن در عالم هستی است. پس لازم است همه آدم‌ها چنین تعلیماتی را بیاموزند. این تعلیمات از شیمی و فیزیک واجب‌تر است. زیرا همه ما فیزیکدان و شیمیدان نمی‌شویم ولی همه ما به پول نیاز داریم و با آن سر و کار داریم.

 

و شما عزیزان... یکی یکی و بعضی‌ها دوتا دوتا از راه رسیدید و با خود عشق آوردید. غرفه نسل نواندیش آکنده از عشق شده بود. بعضی‌ها تشکر کردید، بعضی‌ها از پبشرفت‌‌هایتان گفتید، بعضی‌ها سوال پرسیدید. بعضی‌ها راهنمایی خواستید. یکی از آقایان برای گرم شدن زندگی زناشوییشان تشکر می‌کرد. بعضی از راه‌های دور آمده بودند. از کرج، اصفهان و بوشهر ...  .

من حتی یک لحظه ننشستم. می‌گفتید پادرد می‌گیری؟ من که اولش برای دست‌هایم عزا گرفته بودم، یادم رفته بود پا دارم، چه رسد به اینکه پا‌هایم درد بگیرد .  مسئولین غرفه هم آب، چای، رانی، موز و ناهار می‌رساندند. ساعت هشت شب وقتی چراغهای غرفه را خاموش کردند، مردم مجبور شدند دست از خرید کردن بردارند. ما هم کورمال کورمال از غرفه خارج شدیم. من ۱۴۰ کتاب «چگونه مغناطیس پول شویم؟» را به دست کسانی رساندم که می‌دانم به آن نیاز دارند .

 

من امسال را با دور ریختن چند ترس بزرگ شروع کردم:

 

۱ - مطب خریدم! درحالی که فقط یک چهارم پول آن را داشتم! از دوستانی که با کامنتهایشان در «چطوری خانه بخریم؟» مرا راهنمایی کردند، سپاسگزارم. می‌دانم که بزودی شوهرم هم خانه خواهد خرید .

  

۲ - جلوی ۲۰۰ آقای وکیل و حقوقدان و حسابدار و مسئول بیمه صبحت کردم. فکر کردم به محض تمام شدن حرف‌هایم سیل انتقاد به سر و رویم ببارد. از وحشت می‌لرزیدم. در عوض حضار، بشدت کف زدند و از مجری برنامه خواستند وقت بیشتری در اختیارم بگذارد تا باز هم حرف بزنم !

 

۳ - در نمایشگاه کتاب شرکت کردم. علاوه بر دیدن روی ماه شما خوانندگان عزیز، به تعداد زیادی افراد غریبه کتابم را معرفی کردم. «نه» شنیدن‌ها و پس دادن کتاب را شخصی تلقی نکردم. می‌دانستم به کتاب «نه» گفته‌اند و نه به خود من. و هر کسی در زمانی مشخص این کتاب را جذب خواهد کرد. شاید برای آن‌ها وقتش نرسیده بود .

 

باز هم از حضور گرم و پرمحبت شما سپاسگزارم. شما خواننده‌ها منبع الهام و شادی یک نویسنده هستید. هزار بار سپاسگزارم.

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
لی لی (golab)
http://liliputain.blogfa.com/

سلام خانوم دکتر عزیز، من نتونستم خدمت برسم، آخه دقیقا دیروز صمیمی ترین دوستم مادر شد و من بیمارستان بودم، خیلی به یادتون بودم دیروز، ولی همش می گفتم انشالله سال دیگه گیس گلاب جون یه غرفه می گگیره و منم حتما می رم نمایشگاه ، خوش به حال همه ی اونایی که بودن... قلب

پاسخ
گیس گلابتون

مبارکهگل

پاسخ
سعیده.بان

سلام گیس گلابتون عزیز
خیلی خوشحالم که اومدم پیشتون
راستش من خیلی کمتر از اون چیزی که میخواستم ازتون تشکر کردم ! ازدحام غرفه و کم روئی باعث شد که زیاد باهاتون صحبت نکنم اما فقط بهتون گفتم "ده گام تا ثروت رو از دیروز شروع کردم" .. و حالا که این رو به شما گفتم خودم رو متعهدتر میدونم برای خوندن این مقاله و همینطور کتابتون ..
حتما منم بزودی با خبرهای خووووووووب میام
لبخند قلب ماچ گل

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی که آمدی و منتظر خبرهای خوب تو هستمقلب

پاسخ
danger

سلام خانوم دکتر عزیز
خسته نباشید خداقوت.گل
میشه بگید چطور رفتارکردید که سرنگهبان با احترام به داخل راهنماییتون کرد؟

پاسخ
گیس گلابتون

با اعتماد به نفس و با ادب و تربیت. مستقیم توی چشمانش نگاه کن و حرفت را بزن

پاسخ
roya.knm

سلام. بهتون این موفقیت های بزرگ را شادباش میگم و امیدوارم هر روز از روز قبل شادتر باشید. گل تقدیم به شما

پاسخ
fakhri

سلام
منم اومدم خانم دکتر فقط یه روز دیرتر:)))
اتفاقا از آقای احسانی کتابتونو خریدم:)))
یه کمی هم در مورد روز قبل با هم حرف زدیم که شما اونجا بودید و چقدر شلوغ شده:)))))))

پاسخ
گیس گلابتون

خیلی شلوغ بود!
من به هر مغازه ای میرم از در و دیوار آن مغازه مشتری می ریزد:))) راستی راستی اینطوریه. بهم میگن خدا در روزی را به روی من باز گذاشته و نفعم به آدمهای نزدیکم می رسه بدون این که ظاهرا کاری کرده باشم... شاید راست می گویند!

پاسخ
sahar_syh

چه عکس های پر انرژی و چه لبخند های زیباییقلب
ناراحت واقعا برای خودم متاسفم که نیومدم
من تنهایی جایی نمیرم ، خیلی دوست داشتم بیام همراه مناسبی پیدا نکردم که با من بیاد ، از خواهرم خواستم ولی اون گفت راه دوره و میخواد برای ازمونش درس بخونه
اتفاق جالبی افتاد
اون ازم درخواست که برم انقلاب و براش جزو هاشو پرینت بگیرم من قبول کردم این کارو انجام بدم ، جالب اینجاست که خودشم اومد !
پس چرا برای نمایشگاه اومدن وقتی نداشت !
و من الان واقعا احساس بدی دارم که فرصت دیدن شما ،نگارا و خیلی از دوستان همراه رو از دست دادم.ناراحت گریه

پاسخ
مهکامه

ممنون گلابتون عزیز
برای من هم بسیار روز خوبی بود...از روزی که قرار نمایشگاه و گذاشتین، برنامه ریزی کردم که بعد پایان ساعت کاری خودمو برسونم.ظهر بود که مثل همیشه که تو تصمیماتم یهو بی دلیل مستاصل میشم، به خودم گفتم که چرا باید برم نمایشگاه؟تو این شلوغی و گرما؟اصن از کجا معلوم خانوم دکتر تحویلت بگیره؟از کجا معلوم اونجا تو اون جمعیت ازت استقبال کنه؟اصلن کسی منتظر حضور تو هست؟! رفتنت با این خستگی واسه کسی مهمه؟! و هزاران سوالات مایوس کننده....!!!
به هر حال با هزار بدبختی در طول مسیر خودم و رسوندم! و به غرفه شما اومدم....! باورم نمیشد وقتی دیدمتون!!! انگار سالها همو میشناسیم...چقد مهربون و صمیمی...چه جو خوبی!!! راهنماییم کردی که کتاب جانسون و بخرم"بلی یا نه" چه خوب بود...خودمو تحسین کردم که اومدم...هرچند تا رسیدم خونه مثه جنازه ها از خستگی بیهوش شدم ولی مدام واسه خودم به به و چه چه کردم...که ته ته همه افکار منفی به خواسته کودک درونم توجه کردم!!!
ممنون خانوم دکتر ...قبلن تعریفکرده بودم که با خوندن سایتتون چطور مغناطیس پول شدم!!!
ممنون واسه هممممه چیگل

پاسخ
گیس گلابتون

من از تو ممنونم
بزودی آن خبر قشنگت را در سایت می گذارم. تا همه کیف کنند. می بوسمت

پاسخ
raha-gh

(اعظم)
سلام
وای خیلی خوب بود! چه عکسای قشنگی!
مرسی خانم دکتر جان!
ماچ

پاسخ
dorsa

واي چه حس خوبي...
ماچ
موفق باشيد همگي

پاسخ
vahab56

من هم ازراه دورامدم وکتاب رو هم خریدم و شمارو ازنزدیک دیدم خودتون ازعکستون خوشگلترید راستی مانتو سبز داشتید چرا تواین عکس یه رنگ دیگه اس؟

پاسخ
گیس گلابتون

آیا همونی هستی که برایت نوشتم: تقدیم به ...
ممنونم که مرا سبز دیدی. احتمالا توانایی دیدن هاله آدمها را داری. چاکرای قلب من خیلی بازه. رنگ چاکرای قلب هم سبزه. پزشکم. انرژی شفا هم سبز است.
باز هم ممنونم که مرا سبز دیدی چون گاهی اوقات می بینم عین کویر برهوت دائم قهوه ای می پوشم. زن بی فرزندم دیگر...

پاسخ
vahab56

تایید مثل اینکه چاکرای مغزمن هم بازه طوری رفتارکردم که رسما لو رفتم البته ضریب هوشی بالای شماروهم باید درنظرگرفت حالادیگه نمیشه کامنت گذاشت اوه زن بی فرزند ازنظرمن ایده ال و سبزه دردورانی که قصدازدواج داشتم همیشه به دنبال همچین زنی بودم ولی خب هیچ نشانه ای نداشت اماالان به لطف دیدارباشما فهمیدم یکی ازنشانه هاش اینه که اونوسبزرنگ میبینم نیشخند

پاسخ
گیس گلابتون

گل انشاالله بزودی خودم دامادت می کنم. تو مرد خوبی هستی

پاسخ
atussa

اين چه حرفيه مي زني گيس گلابتون جان.....زن بي فرزند نگو به خودت
شايد تو فرزندي از پوست و گوشت خودت نداشته باشي اما مادر شدن فقط به دنيا آوردن بچه نيست......من درچهره تو يك مادر مهربان و فهيم مي بينم......
مراقب خودت و انرژي هاي مثبتت باش و تا مي تواني به ما هم منتقل كن!قلب

پاسخ
گیس گلابتون

بله بخش مادری من خیلی قوی است. مرسی عزیزم

پاسخ
هوشتره

سلام خداقوت برا فروش کتابها بهتون تبریک میگم
چه لباس خوشگل وخوش رنگی پوشیدین ایا همسرتون تو انتخابش نقش داشته

پاسخ
گیس گلابتون

بله! او انتخاب کردهقلب

پاسخ
maryam1986

چه روز پرانرژی و شادی بوده آنی جان (مطابق میل آنی کوچولو! فرشته). من هنوز پر از انرژی کلاس هدفت هستم. جدی می گم. خوشحالم که انرژیتو با آدم های دیگه سهیم می شی. چقدر خوبه. من به شخصه از جاهای شلوغ خوشم نمیاد. و اون روز هم دو جا قرار ملاقات داشتم. فقط اینو بهت بگم که منتظر شنیدن تجربه هات از نمایشگاه بودم. بذار بقیه اش رو برات ایمیل می کنم. واقعا به وجد اومده بودم که حتما این جا یه پیامی بذارم!

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند

پاسخ
نازنین

این پست سرشار از انرژیه

بهتون تبریک میگم

چقدر عکس ها عالین

حیف که من درگیر یک جلسه کاری شدم و این قرار رو از دست دادم

ان شاله سال دیگه خودم رییس خودم هستم و زمانم دست خودم ( ته دلم میگم یک کم محاله ... فکر کنم حتما باید روی خودم و اهدافم بیشتر کار کنم ) 5 شنبه به نمایشگاه میرم و کتاب رو میگیرم ممنونم آناهیتای عزیز

راستی چقدر زیبا لباس پوشیدین قلب

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی:)

پاسخ
p_j_nodoost

منم نتونستم بیام، چون ظهر خواهرم زنگ زد که شوهرش ماموریت رفته و اونروز وقت دکتر رزا کوچولو بود و ا ز من خواست که باهم ببریمش دکتر، منم لبیک گفتم، چون میدونستم خیلی سخته براش که تنهایی بره با یه نینی کوچیک ،
اینگونه شد که قسمت ما نشد روی ماهتو ببینیم آناهیتای عزیز.... ولی این عکسها خیلی خوب بود، مرسی. دلم براتون تنگ شدهگل

پاسخ
گیس گلابتون

پنجشنبه می بینمت عزیزم

پاسخ
farzane343

درود بر شما.
خوش به حال همه کسایی که افتخار آشنایی داشتن.
گل

پاسخ
maryam65

وااااای خوشبحال دوستانی که اومدن و خانوم دکتر ماه و دوست داشتنی رو از نزدیک دیدن
کاش منم میومدم
حیف که این فرصتو از دست دادم
ناراحت

پاسخ
maryam65

راستی گیسو جون من هنوز اون بچه تو سری خور مظلومم و روزی اندی بار به خودم میگم (هیچکس قدر مرا نمی داند!!!)
امیدوارم در آینده ای نزدییییییک منم مثل شما بشم!!

راز موفقیتتونو میشه بگین؟
البته اگه امکانش هست
خیلی بهش احتیاج دارم

همین چند ساعت پیش مجددا این حس رو تجربه کردم
دست کم روزی یکی دوبار این حس رو دارم!

راستی داشتم به این فکر می کردم که اگه منم میومدم نمایشگاه و جمعیت مراجعه کننده ها رو میدیدم آیا میومدم جلو یا فقط از دور نظاره گر بودمو میرفتم!!
واااااااای که چقدر از دست خودم شاکیمکلافهکلافه


فردا یه سر به چند تا از کتاب فروشی های شهرمون میزنم
امیدوارم که این کتاب شما رو داشته باشن
رویا

پاسخ
گیس گلابتون

اعتماد به نفست را بالا ببر. من یک پست در این مورد دارم. میتونی در جعبه جستجو آن را جستجو کنی

پاسخ
maryam65

عزیزم چه واژه ای رو سرچ کنم؟ابله

پاسخ
گیس گلابتون

اعتماد به نفست را بالا ببر. من یک پست در این مورد دارم. میتونی در جعبه جستجو آن را جستجو کنی

پاسخ
گیس گلابتون

اعتماد به نفست را بالا ببر. من یک پست در این مورد دارم. میتونی در جعبه جستجو آن را جستجو کنی

پاسخ
لی لی (golab)
http://liliputain.blogfa.com/

اکثر اوقات میام و پست هاتون رو که خوندم بعدش نظرات رو هم می خونم، گیس گلاب جون امشب یه جایی پاسختون به یکی از نظرات عجیب منو ناراحت کرد، گفتین قهوه ای می پوشین چون زن بی فرزندین... خانوم دکتر ارزش یک زن که فقط به مادر شدن نیست، در ضمن کی گفته شما مادر نیستین؟ این همه بچه، من کلی چیز از شما یاد گرفتم و شما بر گردنم حق مادری دارید، باور کنین، بدون تعارف می گم، گیس گلابتون عزیزم ، خیلی دیدم زن هایی رو که فرزندی نزاییده اند ،اما مادرند، به معنای کلمه مادرند و بهشت زیر پایشان است، گییسوی عزیز من مطمئنم بهشت زیر پای توست، خدا اینقدر تو رو مهربون آفریده که حد نداره، تو برای همه ی ما مادری...
منو ببخشید که پامو از گلیمم درازتر کردمناراحتقلب

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی عزیزم ... الان دارم گریه می کنم. دیشب دلم گرفته بود که این حرف را نوشتم...

پاسخ
بانوی اسفند

سلام گیس گلابتون عزیز
من همیشه از دیدن روی ماه شما انرژی می گیرم!
یکشنبه روز فوق العاده ای برای من بود. اگر بدانید چه آدمهای خوبی سر راهم قرار گرفتن! از وقتی سوار قطار مترو شدم به نوبت ظاهر شدن. اولی توی ایستگاه بهشتی بود دو تا خانم جوان و مهربان گفتن اگر میری نمایشگاه این ایستگاه پیاده شو چون پیاده روی کمتری دارد، توی نمایشگاه یک نقشه گرفتم و مسول انجا با لبخند و مهربانی گفت چند متر جلوتر برای جستجوی محل غرفه مورد نظرتان راهنمایی می‎شوید. من هم رفتم و محل دقیق غرفه را گرفتم، قدم زنان در حالی که به نقشه و آدرس نگاه می‎کردم صدای یک آقای مهربان را از پشت سرم شنیدم که گفت دنبال چه ادرسی میگردی؟ من ادرس را نشان دادم و بدون نگاه کردن به نقشه، مسیر شبستان را با دست نشان داد و رفت. وقتی سردر شبستان را دیدم دنبال کلمه شبستان میگشتم که مطمئن بشوم دیدم یک راهنمای نمایشگاه جلوی پایم سبز شد و با ادب و احترام جواب پرسشم را پیدا کردم. ورودی شبستان هم نگهبان ترتیب راهرو را نشانم داد و خیلی سریع رسید به غرفه و شما را دیدم. شما مثل همیشه خوشرو، زیبا و پرانرژی. رنگی که انتخاب کرده بودید خیلی به شما می‎امد.
تمام مدت توی مسیر به خاطر وجود این همه ادم خوب اطرافم ذوق کردم و خدا را شاکر شدم.
حتی وقتی چندتا غرفه دیگر را هم رفتم و کتابهای مورد نظرم را خریدم از چپ و راست آدمهای مختلف برای خواندن کتابهایی که خریده بودم من را راهنمایی میکردند من هم جای شما خالی کلی ذوق کردم!
فقط وقتی رسیدم خانه پیش خودم گفتم چرا با گیس گلابتون عکس نگرفتم؟ الان که عکس‎ها را دیدم بیشتر دلم خواست! سعی می‎کنم دفعه بعد یادم بماند.

پاسخ
گیس گلابتون

عزیزمی بانوجان
پنجشنبه می بینمت. یک برنامه فوق العاده برای تان دارم. دیدار تا حلقه هدف. بوس

پاسخ
entertainment

شاید به اندازه ده کلمه هم با هم صحبت نداشتیم و به اندازه کلی ازتون انرژی گرفتم...
ممنون بابت لبخند زیباتون

پاسخ
گیس گلابتون

لبخند

پاسخ
sh_sedy

كيس كلابتون عزيزم چقدر دوستت دارم چقدر خوشحالم كه تو را ديدم . به نظر من هم خيلي خوشگل تر از عكستان هستيد . نمي دانم چطور احساساتم را بيان كنم فقط ميدانم كه اين پست را خواندم و اشك ريختم . مرسي از اينهمه انرژي اي كه به من ميدهيد مرسي از اينكه دنيا و انديشه ام را متحول كرده ايد . ممنون ام. من همانم كه گفت با كمك شما خانه ارزوهايش را خريد.

پاسخ
گیس گلابتون

خدایا شکرت:) آفرین عزیزم

پاسخ
آن

سلام گیس گلابتون جان
لباست خیلی خوب ست شده و لباس مناسب و راحتی برای انجا بوده . قشنگ هست.
خوش به حال تمام کسائی که رفتن نمایشگاه کتاب .

آن
پاسخ
گیس گلابتون

مرسیلبخند

پاسخ
لی لی (golab)
http://liliputain.blogfa.com/

ای من به قربان اشکات بانوووو قلب خودم موقع نوشتن اون کامنت گریه می کردم... آخه اصلا دلم نمی خواد ناراحت باشی...

پاسخ
هوشتره

سلام شب وروزتون خوش شما به این جمله چقدر اعتقادداریدخدا گرببنددزحکمت دری گشایدزرحمت دردیگری؟

پاسخ
sahar_syh

یادته بهت گفتم من نتونستم یکشبه بیام
بعدا که تمام نظرات و خوندم دیدم چقدر نسب به بقیه مایوس تر و شکست خورده ترم ، دنبال مقصر بودم که نتونستم بیام ولی تنها مقصر خودمم.
منم که اجازه میدم خیلی اتفاق ها بیوفته یا اینکه بقیه باهام چطور برخورد کنن
امروز رفتم نمایشگاه البته این دفعه تونستم یه دوست رو با خودم همراه کنم ، خیلی بهم خوش گذشت علاوه بر اینکه کتاب شما رو خریدم معلم شیمی دبیرستانم و دیدم باهاش عکس گرفتم و یه عالمه انرژی مثبت به هم دیگه منتقل کردیم قلب
مرسی یه عااااااااالمه گل

پاسخ
Negara Chi Napooshim
http://chi-napooshim.blogfa.com/

خانم دکتر عزیز
وای بالاخره من موفق شدم عضویت جدید ایجاد کنم و وارد بشم! اصلا نمی دونم چی به سر عضویت قبلی ام اومده!
یک هفته است که لبریز از هیجان دوست داشتم براتون بنویسم که دیدارتون واقعا برام باعث افتخار بود.
علاوه بر این برخورد گرم و صمیمی شما، انرژی مثبتی که ازتون متصاعد می شد، چهره زیبا و مهربون شما و لباسهای قشنگی که پوشیده بودید لذت این دیدار رو دو چندان کرده بود.
از شما ممنونم که چنین فرصتی به ما دادید تا شما رو از نزدیک ببینیم.
به خاطر هدیه ارزشمندتون هم خیلی سپاسگزارم و دارم ازش لذت می برم.
واقعا دیدار شما چند روزم رو متحول کرد و من با لبخند از نمایشگاه برگشتم.
ممنونم که دیدار رو بی تکلف برگزار کردید. راستش من اومده بودم که اگر دور و برتون خیلی شلوغ بود، جلو نیام. خوشحال شدم که در عین اینکه گروه زیادی دوست داشتند شما رو ببینند، لحظاتی برای خودمون و با حفظ حریم شخصی خودمون داشتیم. ممنون که اینقدر محترم و در عین حال گرم بودید.
ممنون. به خاطر همه چیز ممنون ماچ
راستی شما خیلی خیلی از عکستون زیباترین!

پاسخ
گیس گلابتون

عزیز دلمی نگارا جون
چشمم روشن شد که آمدی. بسیار خوشحالم کردی. بسیار شیک پوش تر، آراسته تر و زیباتر از تصورات من هستی. رفتار باشخصیت و متین و محترمی داری. من به آشنایی با تو افتخار می کنم.
منتظر موفقیت های روزافزون تو هستمگلگلگل

پاسخ
سحر م

گیس گلابتون عزیز دیدارتون خیلی خوب بود و از دور وقتی دیدمتون احساس کردم سالهاست میشناسمتون
امیدوارم باز هم از دیدارها باشه

پاسخ
گیس گلابتون

انشاالله. خودم هم مترصد چنین فرصت هایی هستم.

پاسخ
تبسم 4

سلام گیس گلابتون عزیز
تبریک می گم به خاطر موفقیتهای قشنگتون گل
عزیزم خیلی کنجکاو شدم بدونم قضیه صحبت جلوی 200 اقای وکیل و..... چی بوده ممکن خواهش کنم اگه امکانش هست بگین ؟ باسپاس

پاسخ
گیس گلابتون

فیلمش را که در صفحه اول سایت گذاشته ام. مگر ندیدی؟

پاسخ
تبسم 4

مرسی مشتاقانه همین الان می بینمش.

پاسخ
DrZeynab

کاش امسال هم یک روز تشریف ببرید نمایشگاه کتاب، تا بتونیم به دیدارتون بیایم... کمتر ازدو ماه مونده تا نمایشگاه ۹۶...

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه