زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1394/04/20 11:18

کشف جدید من: کتابخانه رودهن عجب جای توپیه!

من دوست دارم یک روز وسط هفته تعطیل باشم. ولی از وقتی به اینجا آمدم یعنی نه ماه اخیر عملا چنین امکانی برایم مهیا نبوده است. بویژه بعد از عید، با تغییراتی که در ساعت کار سایت و منشی پیش آمد، بکلی از چنین موهبتی محروم شده بودم.

 

من به طور متوسط روزی 14 ساعت کار می‌کنم. وسط روز کارم را تعطیل نمی‌کنم. مدت‌ زمان ناهار برایم ده تا پانزده دقیقه است. مجموعه کار خانه‌داری، مطب داری، سایت داری را عرض می‌کنم. هشت ساعت می‌خوابم. یک ساعت وقت تلف می‌کنم و یک ساعت با همسرم صحبت می‌کنم. روزهایی که بتوانم به جای یک ساعت وقت تلف کردن، فیلم ببینم یا به جسمم رسیدگی کنم، خیلی خوشبخت هستم. به خاطر شیوه کار کردنم، که مغزم را حسابی شعله‌ور و فعال نگه می‌دارد، نیاز دارم وسط هفته تعطیل کنم. وگرنه بداخلاق می‌شوم، بازده کاری‌ام کم می‌شود و خود درگیری پیدا می‌کنم.

 

بالاخره این دوشنبه طلایی از راه رسید و من توانستم آن را تعطیل کنم. فکر می‌کنید کجا رفتم؟

کتابخانه!

و فکر می‌کنید چه کتابی به امانت گرفتم؟

شرلوک هلمز!

بهههههههله!

 

اجازه بدهید از اول برایتان تعریف کنم. من از وقتی یادم می‌آید عضو کتابخانه بودم. حتی مدتی در مدرسه راهنمایی کمپینی راه انداختم و بچه‌ها را به ساختن کتابخانه تشویق کردم. کتاب‌ها را جمع کردم و طبقه‌بندی کردم و خودم مسئول کتابخانه شدم. بله! من طبقه‌بندی به روش دیویی را یاد گرفتم و کتاب‌های را طبقه‌بندی کردم. آن موقع کلاس اول راهنمایی بودم.

 

وقتی انقلاب فرهنگی درست پیش چشمانم رخ داد (پنجره کلاس ما به دانشگاه هنر باز می‌شد) با چه هول و هراسی کتاب‌ها را پاره کردم و سوزاندم. چون نمی‌دانستم کدام کتاب ضاله است و کدام نیست. بنابراین همه را پاره کردم و سوزاندم. این کتاب سوزان تأثیر بسیار ناخوشایندی در ذهنم باقی گذاشت، چون من عاشق کتاب هستم. با دقت کتاب می‌خوانم و مواظب هستم جلد و صفحات کتاب خراب نشود. بعد مجبور شدم کتاب بسوزانم... به همین دلیل دیگر سعی نکردم کتابخانه عمومی برپا کنم، ولی همیشه عضو کتابخانه‌ها بودم.

 

وقتی به رودهن آمدیم دنبال کتابخانه گشتیم، ولی تابلویی به چشمم نخورد. یک روز پسر گفت: امروز کتابخانه بودم، خواستم تنوعی در درس خواندن داشته باشم. ولی نتوانست آدرس بدهد کتابخانه کجاست.

 

روز دوشنبه بالاخره عزمم را جزم کردم. قربانش بروم حتی راننده تاکسی هم نمی‌دانست کتابخانه کجاست! سوار بر تاکسی دوبار رودهن را دور زدیم. جایی که حدس می‌زدم محل کتابخانه باشد از تاکسی پیاده شدم. از مغازه‌دارها پرسیدم. بله! درست آمده بودم. نزدیک به کتابخانه بودم. پانزده‌دقیقه‌ای دور خودم گشتم به کوچه معهود رسیدم. دیدم یک تابلوی بسیار بزرگ بر سردر کوچه زده‌اند: مرکز تحقیقات و مطالعات رودهن.

 

پوزخندی زدم و در دل تکرار کردم: مرکز تحقیقات و مطالعات!!! ولی دم در کتابخانه میخکوب شدم: فضایی دلگشا و سرسبز و آب‌نمایی شبیه به آبشار. برای من که در آفتاب تند رودهن در مرحله سرخ شدن قرار داشتم، نمای بهشت را داشت. وارد آن گلشن خوشبو شد. شروع کردم به عکس گرفتن و فیلم برداشتن برای اینستاگرام. هرچند بعدا نتوانستم در اینستاگرام آن را آپلود کنم. ذوق‌مرگی شده بودم ها.

 

می‌دانید یکی از دلایلی که من بشدت با آمدن به رودهن موافق بودم، نزدیک شدن به طبیعت بود. ما می‌توانیم روزهای تعطیل اوقات خوشی را در طبیعت  بگذرانیم، ولی وسط هفته خیر. اطراف خانه‌مان در حال ساخت‌وساز هستند. تمام روز پرده‌ها کشیده است چون کارگران ساختمانی کله‌شان در خانه ماست. شهر رودهن و بومهن از درخت خالی هستند و هیچ درختی به چشم نمی‌آید. فقط ساختمان، ساختمان و باز هم ساختمان. خوشبختانه پنجره دفتر من به یک باغ زیبا باز می‌شود، وگرنه بکلی افسار پاره می‌کردم.

حال خوش مرا با دیدن آن پردیس دل‌انگیز تصور کنید. بعد وارد سالن کتابخانه شدم که دوباره فکم پایین افتاد! سالن مطالعه‌ای بزرگ با میزهای مطالعه تکی و صندلی‌های فوق‌العاده راحت. یک‌راست وارد مخزن کتابخانه شدم. وااااای اینجا چه خبر بود! ردیف به ردیف قفسه‌های زیبای کتاب. مسئولین آنجا مرا محترمانه از مخزن کتاب بیرون کردند. به مسئول خوشرو و چشم سبز آنجا گفتم: خواهش می‌کنم مرا زودتر عضو کنید تا بتوانم وارد مخزن شوم. من عاشق کتاب هستم. الان احساس می‌کنم پشت آن دیوار، غار علی‌بابا مملو از طلا و جواهر قرار دارد. خواهش می‌کنم زوتر مرا به آن بهشت زیبا راه بدهید.

 

او با خوش‌رویی توضیح داد سه مدل  عضویت در کتابخانه وجود دارد: طلایی، نقره‌ای و برنزی. در حق عضویت طلایی می‌توانیم وارد مخزن کتابخانه بشویم. قیمت عضویت طلایی چقدر است؟ چهارده هزار تومان برای یک سال! با چهارده هزار تومان می‌توانم طلایی شوم! تو را خدا زودتر مرا طلایی کنید!

 

آخرین جلد کتاب ازدواج مثل آب خوردن را برای هدیه بردم. خانم کتابدار با تعجب گفت: شما گیس گلابتون هستید؟! من در بدر دنبال این کتاب بودم! اول خودم می‌خوانم و بعد آن را در مخزن قرار می‌دهم. و سپس با چنان احترامی مرا وارد مخزن کرد و به سایر همکارانش معرفی کرد که یک‌لحظه احساس کردم رئیس‌جمهور یکجایی هستم... چه کیفی داد خداوکیلی!

 

با هول و ولا گفتم: رمان! رمان‌ها کجاست؟

بعد سه تا کتاب شرلوک هلمز برداشتم و بیرون آمدم. به نظرم قدری تو ذوق کتابدار خورد: شرلوک هلمز؟!

-          بله! لطفا!

تازه خبر ندارد خیال دارم دفعه بعد کتاب قصه پریان بردارم!

هاهاهاهاها!

 

کتاب را زیر بغل زدم و به میان درختان رفتم. روی نیمکتی نشستم و یک‌ساعتی خواندم. چه کیفی داشت: بوی سبزه و برگ، چشم‌نوازی برگ درختان، صدای گنجشک‌ها و لذت کتاب خواندن. اگر یک لیوان لیموناد هم در دست داشتم، شاه دنیای خودم بودم.

 

چند نفر از شما نسبت به کتاب احساسی شبیه به من دارید؟

 

پی‌نوشت: گروه حلقه هدف برایم یک اجاق‌برقی هدیه آوردند! چقدر برای غذای گرم ننه‌من‌غریبم بازی درآورده بودم ها! امروز با اجاق جدیدم، لوبیاپلو را گرم و با لذت نوش جان کردم. می‌دانید چه چیزی بیش از هدیه‌شان مرا خوشحال کرد؟ بسته‌بندی زیبای هدیه... وای نمی‌دانید چطوری قلب‌های خوشگل روی کاغذ سبز چسبانده بودند. دلم غش رفت.

و خواهرم یک دامن سفید برایم گرفته است.  سال پربرکتی است. هدیه‌ها ادامه دارد. سپاس!

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
kafshghermezi

چه جای قشنگی ... منم عاشق کتابم با اینکه می تونم تند تند بخونم ولی دوست دارم بعضی کتابا رو با آهسته ترین سرعت ممکن بخونم و غرق در خیالات و تفکر بشم!
راستی! چند روز پیش مامانم صفحه ی سایت شما رو تو لپتاپم دیده بود و نشسته بخش پرسش و پاسخ رو خونده بعد هم به من میگه گیس گلابتونم آدم خوبیه!!(آخه من خیلی از شما تعریف کرده بودم ولی مامانم تا به چشم نبینه باور نمی کنه!) نیشخند یادم افتاد خیلی وقته دیگه مثل قدیما یه سوال کوتاه با متن قرمز جواب نمی دید من عاشق اون پستا بودم دیگه از اونا نمی نویسید؟!

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم
در حال حاضر خیر

پاسخ
آيريس

من عاشق كتاب هستم . يعني بهترين و شفيق ترين دوستمه . بعضي از كتاب هايم را دوبار سه بار خوندم . بعضي ها را مثل دايره المعارف زندگي در كتابخانه ام نگهداري مي كنم و در مواقع لزوم به آنها بر مي گردم و جوابم را از آنها مي گيرم . موفق و شاد باشيد گل

پاسخ
zahra_altafi
http://qaderabadlib.blogfa.com

سلام گیس گلابتون عزیز
من هم کتابدارم و جالب اینکه من هم دوره راهنمایی که بودم یه کتابخونه توی مدرسه راه انداختم و خودم هم کتابدارش بودم. کتابخونه‌های زیادی رو تجربه کرده‌ام، هم زمان‌هایی که عضو کتابخونه بودم و هم این سال‌هایی که کتابدار هستم. به نظر من کتاب و کتابخونه همیشه بهشته.

پاسخ
sahara57

دلم خواست، کاش منم می تونستم وسط هفته رو تعطیل کنم و کتاب بخونمچشمک

پاسخ
hedie

منم همین جوریم البته نه به شدت شما. کتاب که میبینم دست و پامو گم می کنم و دوست دارم خونه کسی که میرم همه کتاب های کتابخونشو بخونم. بچه که بودم واقعا هم خیلی کتاب می خوندم مخصوصا رمان. نمایشگاه کتاب که میرفتم همون هفته اول همه کتابایی که خریده بودم میخوندم. ولی الان بیشتر حس و ولعم نسبت به کتاب مونده و خیلی کمتر کتاب میخونم متاسفانه

پاسخ
جید

منم عاشق کتابای داستانی /تاریخی و مذهبی ام
اما جو خونمون جوری بوده که برادرام خوندن این کتابها رو وقت تلف کردن میدونستن
حالا که عروسی کردن رفتن دارم جبران میکنم بد جور
ولی هنوزم ته دلم یه جوری دوست ندارم بدونن دارن همچین کتابایی میخونم
من دیوونه کتاب خواجه ناجدارم هروقت میخونم برام تازه است
د.ستون دارمگل

پاسخ
ماه گل
http://yekboreshzendegi.blogsky.com

منم گیسو جون همین قدر عاشق کتابم کتابای الهام بخش و هر کتاب انگیزه بخشی که سر راهم سبز بشه .. الان که حرف از شرلوک هلمز زدین دیدم چقدر دوست دارم تو این خط هم برم آخه من عاشق پوآرو بودم ..

پاسخ
Lotus77

سلام
وااای من عاشق کتاب هستم.. شاید شبیه همین حس شما..در حدی که وقتی می رم کتابفروشی چنان غرق کتاب ها میشم که انگار سحر شدم..
هر سال برای نمایشگاه کتاب که بنامهریزی می کنم، مادر محترم ازم قول می گیرند که خودم رو کنترل کنم و "زیاد" خودم رو غرق نکنم در کتابها و عشقم به کتابها..
با توصیفی که شما کردید و من تصور کردم، چه معرکه میشه کتاب رو در همون فضای سبز خوند و لذت برد.. به به..مغرور

پاسخ
آن

سلام . خانوم اجازه ؟ من
یک ارزو . فانتزی ، رویا یا هر چی اسم داره درباره من اینه : زیر یک سایه درخت زیبا نرمی چمن سبز . یک سبد پر از سیب یا هویج که راحت گاز بزنی و چن تا کتاب خوب دوست داشتنی . ارام ارام

پاسخ
najme55

کرم کتاب بودن من یه سبک ویژه هست. خیلی وقتا کتاب دستمه ولی خیلی متعدد نیستن یعنی عاشق یه کتاب میشم و بارها و بارها میخونمش...شازده کوچولو را بارها خوانده ام..انگار مثل کتابهای مقدس باطنی تو در تو دارد...راه هنرمند کتابای نیل دونالد والش..کتابای باربارا...اشو و شاکتی گواین و...

پاسخ
shatab

سلام من دبیرستان میرفتم که شرلوک هلمز را برای اولین بار میدیدم به نظر من اون روزهایی کهمن باعشق وولع پای اون تلویزیون باکانالهای کم تعدادش مینشستم وشرلوک با صدای اقای بهرام زند میشنیدم جزو قشنگترین لحظات عمر من بودن.من در یک شبانه روزی دخترانه درس میخوندم اون روزا تمام تلاشمو میکردم تا اون ساعت شب با فقط دوتا از دوستان دیگه ام بشینیم پای شرلوک وبعداز اینکه میدیدیم روز بعدش خودمون اون قسمت را سه نفری به صورت نماایشنامه اجرا میکردیم عاشق اون قسمتی بودم که یه خانوم هنرپیشه دست شرلوک را میخونه وبعد شرلوک جای تشکر همسر سابق اون خانوم که فکر کنم یه شاهزاده بوده ازش میخاد که عکس همسرشو بهش هدیه بده

پاسخ
shatab

وهمیشه هم عکس اون خانوم را در کشوی میزش نگه میداشته . اون روزهای زیبا رفتن وتلویزیون پیشرفت کرد وماهواره ها هم پاشون به هزارتوی زندگیه ما ایرانی ها باز شد امااا هیچ چیز در زندگیه من وشاید هم نسلهای محدود من تکرار نشد. فیلمهای الان جای گذاشتن یه خاطره خوب ویه ردپای شیرین از خودشون در ذهن ما دارن به یه جور تراژدی در زندگیه ایرانیان تبدیل می شوند. مخصوصا ماهواره ها. ولی بازم من خدارو شکر میکنم که خاطره دلنشین ان روزها با یاداوری شیرین گیسو خانوم برایم زنده شد.ماچ

پاسخ
shatab

گیسو جوون بهتون توصیه میکنم کتابهای سیدنی شلدون نویسنده امریکایی را هم بخونین اگر که تا بحال نخوندین.داستانهش واقعا مهیج و خاطره انگیز هستن. من تمام داستاهاشو به صورت کامل خوندم.

پاسخ
گیس گلابتون

بله خوندم
جالب اینکه سیدنی شلدون در ایران به عنوان نویسنده کتاب کودک شناخته شده در حالیکه اصلا اینطور نیست!
او یک هیپی است که همراه دو تا خانم در یک خانه زندگی می کند و سه تایی در یک تختخواب می خوابند!
و کلی عقاید عجیب دیگر هم دارد که شنیدنی است
من کتابهایش را دوست دارم

پاسخ
گیلاس

سلام عزیزم من کتابدار هستم بله من هم عاشق کتاب هستم بخصوص کتابهای مسبحا برزگر و جی پی واسوانی آنهارا نمی خوانم بلکه می خورم وقتی در حال خواندن آنها هستم انگار در دنیای دیگری هستم و تمام وجودم سرشار از حالتی خلسه مانند می شود ، روح می گیرم و دنیا را به گونه ای دیگر می بینم ، حیف که دور هستم دوست داشتی به کتابخانه ما هم تشریف بیاور دانشگاهی است ، دوستت دارم

پاسخ
گیس گلابتون

من هم دوستت دارم

پاسخ
گیس گلابتون

من هم دوستت دارم

پاسخ
nilpar

گیس گلابتون عزیز سلام چه حال خوشی داره از کتاب گفتن و شنیدنخندهتوی کتابفروشی و موقع خوندن کتاب احساس بی وزنی میکنم رویابا خوندن این مطلب حس خوبی پیدا کردم، ازت ممنونمگل

پاسخ
shatab

ولی سیدنی شلدون الان هفت هشت ساله که مرده!خووب شاید همچین ادمی بوده خدا میدونه.

پاسخ
گیس گلابتون

خدا روحش را قرین رحمت کند
من او را قضاوت نکردم. فقط واقعیتهای زندگی اش را بیان کردم
البته به جز خدا، بقیه آدمها هم می دانند. می توانید با سرچ در گوگل مطالب جالبی در مورد زندگی اش پیدا کنید

پاسخ
سارانگ1

اوووه... شما را می شناختند؟ چه خوووب! به نظرم جای تبریک دارد. مبارک باشد.
روز دوشنبه بهترین روز هفته برای تعطیلی است، من با سعی و خطای زیاد به این نتیجه رسیده ام، البته از شما هم یادگرفته ام. من کارمندم و صبح ها سرکارم، من هم دوشنبه ها و البته فقط عصر را تعطیل کرده ام. مزیت کارآفرین بودن را این مواقع بیشتر می فهمم...

پاسخ
shatab

قهقههقهقههقهقهه

پاسخ
بانوی پاییزی

سلام بانوی مهربان
منم کتابدار هستم و مثل شما عاشق کتاب خوندن . مخصوصا کتابهای روانشناسی زیاد میخونم و وقتی میخونم جون تازه ای میگیرم . طبق برنامه ریزی که دارم از وقتی وارد کتابخونه شده ام یعنی سال 80 هر ماه دوتا کتاب میخونم . و کیف میکنم . عاشق تو و عاشق کتابم . لحظاتت شاد و پرانرژی

پاسخ
گیس گلابتون

عزیز دلمیماچ

پاسخ
zhaleh

سلاااام منم عاشق کتاب و کتاب خوندنم ازبچگی همیشه کتابخونه داشتم و خونمون هم به کتابخونه بین اقوام معروف بودهچشمک دنیایی است دنیای کتاااب

پاسخ
گیس گلابتون

بله. دنیای کتاب، دنیای شیرینی است.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه