زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1397/10/29 18:17

در جشن رونمایی کتاب #زلفت_هزاردل چه گذشت؟

در جشن رونمایی کتاب #زلفت_هزاردل چه گذشت؟

 

قرار بود جمعه 28 دی ماه سردترین روز سال 1397 باشد. یک جبهه هوای یخزده قطبی به‌سوی ما درحرکت بود. از این‌طرف و آن‌طرف پیغام می‌گرفتم که جشن رونمایی کتاب را کنسل کن! به خاطر بارش برف، هیچ‌کس در جشن شرکت نخواهد کرد. به خودم گفتم: اگر این جلسه را کنسل کنم، از کجا معلوم در جلسه بعدی، بلای آسمانی و غیر آسمانی دیگری بر سرمان نازل نشود؟ کنسل نخواهم کرد! خوشبختانه برخلاف پیش‌بینی همگان، هوا آفتابی بود و سرما اذیت نمی‌کرد. حدود پنجاه نفر لطف کردند و به مراسم آمدند. اولین شخصی که از راه رسید، به خاطر جشن رونمایی کتاب، از مشهد به تهران آمده بود و مرا غرق در خوشحالی و امتنان کرد. خانم صاد، متشکرم.

 

از ابتدا تعریف می‌کنم:

جمعه 28 دی‌ماه: ساعت شش صبح از خواب بیدار می‌شوم. از پنجره به کوچه سرک می‌کشم. برف، زمین را سفید نکرده است. خدا را شکر. نگران بودم دست‌کم نیم متر برف روی زمین باشد. آقای شوشو خواب است. رختخواب طرف خودم را مرتب می‌کنم و نک پا نک پا، در خانه راه می‌روم. همه وسایل لازم برای برگزاری مراسم را روی میز غذاخوری چیده‌ام، حتی لباس‌هایم را آماده کرده‌ام.

ورزش، شستشوی بینی و دندان‌ها، لوسیون بدن، رفتن روی ترازو، پوشیدن لباس و خوردن صبحانه، نان تست، پنیر و چای شیرین شده با عسل. ساعت هفت است. آقای شوشو همچنان در خواب ناز. آرایش معمول من، فقط پنج دقیقه طول می‌کشد که قبل از صرف صبحانه آن را انجام می‌دهم، ولی امروز خیال دارم دقیق‌تر آرایش کنم. چراغ اتاق‌خواب را روشن نمی‌کنم. آفتاب سر زده، پرده را کمی کنار می‌زنم تا نور به داخل اتاق سرک بکشد. دوباره کوچه را نگاه می‌کنم. ماشین را در کوچه پارک کردم، چون نگران بودم امروز صبح برق نباشد یا آسانسور پارکینگ کار نکند. روی ماشین پنج سانتیمتر برف نشسته و یخ‌زده است.

آرایش صورتم را با کرم مرطوب‌کننده و کرم دورچشم آغاز می‌کنم. امروز ضد آفتاب نمی‌زنم تا صورتم در فیلم‌ها و عکس‌ها، برق نزند. سپس آرایش را لایه به لایه جلو می‌برم: کرم پودر، پنکیک، برنزر، رژگونه، سایه سه رنگ، مداد چشم و ریمل. رژلب نمی‌زنم. کمی نرم‌کننده به لبانم می‌مالم. ساعت هفت و نیم است. دیگر دلم طاقت ندارد و آقای شوشو را با ملایمت بیدار می‌کنم. وضعیت برف روی ماشین را به او می‌گویم. او به بدنش کش‌وقوسی می‌دهد و از جا بلند برمی‌خیزد.

همه چراغ‌های خانه را روشن می‌کنم تا زودتر خواب از سرش بپرد. ظرف‌های شسته را از داخل ماشین ظرف‌شویی و جاظرفی کنار ظرف‌شویی برمی‌دارم و داخل کابینت‌ها قرار می‌دهم. گهگاه از پنجره سرک می‌کشم و آقای شوشو را در جدال با برف‌های یخزده روی ماشین نظاره می‌کنم. بالاخره کار همسرم با ماشین تمام می‌شود. صبحانه نمی‌خورد. سه بار از طبقات بالا و پایین می‌رویم تا تمام وسایل را در ماشین جا بدهیم. ساعت 8:45 با سلام‌وصلوات راه می‌افتیم. سر راه همکارم را از در خانه‌شان سوار می‌کنیم. سطح جاده یخ‌زده و لغزنده است. آقای شوشو به‌آرامی رانندگی می‌کند. وارد تهران که می‌شویم، نفس راحتی می‌کشیم.

به کمک گوگل مپ، به‌سادگی راهمان را به‌سوی خانه کتاب نشر دف پیدا می‌کنیم. ماشین را جلوی خانه کتاب پارک می‌کنیم. کیک  صبحانه و شیر می‌خوریم و سپس به سراغ خانه کتاب می‌رویم. هنوز صندلی‌ها را برای مراسم نچیده‌اند. بچه‌گربه بامزه‌ای به نام اودری هیپورن در کتاب‌فروشی به این‌طرف و آن‌طرف می‌دود. وقتمان را صرف بازی کردن و فیلم گرفتن از بچه‌گربه سفید و مشکی می‌کنیم.

هنوز صندلی‌ها درست چیده نشده‌اند که سه چهار نفر از دوستان از راه می‌رسند و بقیه تک‌تک و با هم از راه می‌رسند. ساعت یازده صبح، پنجاه نفر، کیپ تا کیپ نشسته‌ و راستش بیشترشان ایستاده‌اند و به من زل زده‌اند. گویا منتظر هستند حرکات محیرالعقولی از من سر بزند. اگر سوزن به زمین می‌افتاد، صدایش در سالن کوچک می‌پیچید. آقای قزوینی (مؤسس مدرسه تحول فردی) و خانم رعیت (مدیر تحریریه مجله راز) و خانم اعرابی (مترجم ارجمند) افتخار داده‌اند و در مراسم حضور دارند. آقای شوشو می‌گوید: حرفی بزن! چیزی بگو!

  • آخه تازه ساعت یازده است. من فکر کردم نیم ساعتی صبر کنم تا همه بیایند. جلسه درس نیست که سر ساعت شروع کنم.

از مسئول کافه کتاب خواهش می‌کنم موسیقی پخش کند. به دوستان پیشنهاد می‌دهم در کتاب‌فروشی چرخی بزنند، ولی آن‌ها می‌گویند دوست دارند مرا تماشا کنند. من تسلیم نگاه‌ها می‌گردم و زیر آن‌همه چشم دوختن، آب می‌شوم. عاقبت ساعت یازده و ربع صبحت را آغاز می‌کنم.

ابتدا تشکر و سپاس از تک‌تک آن‌ها که صبح جمعه‌شان را صرف پیوستن به جمع ما کرده‌اند و سپس اعلام می‌کنم امروز روز تولد مادرم است و شمعی کوچک را روی یک کیک یزدی روشن می‌کنم. مادرم غافلگیر شده و اشک می‌ریزد. دوستان آهنگ «تولدت مبارک!» را برای او می‌خوانند. تعریف می‌کنم چطور این رمان عاشقانه را نوشته‌ام و قرائت کتاب را با عبارت معروف: یکی بود یکی نبود آغاز می‌کنم. از اول تصمیم داشتم نیم ساعت کتاب بخوانم، ولی پدرم گفت نیم ساعت زیاد است و حوصله مردم سر می‌رود. پس 15 دقیقه قرائت می‌کنم و از دوستان می‌پرسم: آیا حوصله‌تان سر رفت؟ حوصله‌شان سر نرفته و مشتاق هستند تمام کتاب را برایشان بخوانم. 15 دقیقه دیگر هم می‌خوانم.

وقت پذیرایی است. پذیرایی با چای و شیرینی انجام می‌شود. وسط پذیرایی، بچه‌گربه میان جمعیت می‌دود و جیغ‌ها به آسمان بلند می‌شود. من هم کتاب‌ها را امضا می‌کنم. در پایان مراسم، قرعه‌کشی می‌کنم و سه تا از دوستان به‌عنوان برنده اعلام می‌شوند. گل‌های تازه را بین شرکت‌کنندگان پخش می‌کنم و آنگاه نوبت عکس گرفتن است. عکس‌های زیادی گرفته می‌شود، بوسه‌ها ردوبدل می‌شود، دست‌ها بامحبت فشرده می‌شود و بالاخره نخود نخود، هر که رود خانه خود.

عجب روز شیرینی بود. کاش هر روز جشن رونمایی کتاب داشتیم. جای شما خالی...

 

اگر مایل هستید کتاب زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست را تهیه کنید، بفرمایید و روی این لینک کلیک کنید: سفارش کتاب زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست...

 

لینک مستقیم دسترسی به ویدئو

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
tannaz1989

بسیار لذت بردم و سپاسگزارم از شما.از صبح ایمیلم رو چک می کردم ببینم چیزی راجع به مراسم دیروز فرستادید یا خیر. گذاشتن فیلم واقعا سورپرایز عالی بود. صمیمانه بهتون تبریک میگم و موفق باشید.

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرمگل

پاسخ
monaghaemi

سلام تبریک میگم بهتون
سوالم اینه که چطور میتونم کتاب رو پستی دریافت کنم؟دوست دارم کتاب و دستم بگیرم و بخونمقلب

پاسخ
گیس گلابتون

از اول بهمن، فروش کتاب در سایت آغاز می شود.

پاسخ
najme55

خیلی هم عالی به سلامتی و دل خوش... ایشالا روز به روز آرامش بیشتری شما را در بربگیرد و انعکاسش را به جهان بپاشیدگلقلب

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم نجمه جون. جای شما خالی بود

پاسخ
positive mind

گیسوی عزیزم، فیلم رو می دیدم، چقددر دلم خواست که توی اون مراسم کاش می بودم،، پشتکار شما ستودنی یه، انگیزه و انرژی تون هم همینطور...براتون بهترینها رو آرزو میکنمگلقلب

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارمگل

پاسخ
faarnazz

سلام خانم دکتر عزیز. روز جمعه من برای گرفتن انرژی مثبت به جمع شما وارد شدم. خیلی خوش گذشت و حال هوای من کلا تغییر کرد. ممنون برای برگزاری این مراسم. انشالله همیشه سلامت شاد و موفق باشید😊

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم تشریف آوردید. به ما هم خیلی خوش گذشت. آنقدر که دلمان می خواهد هر ماه از این برنامه ها داشته باشیم! منظورم از ما: من و آقای شوشو و همکارم است.

پاسخ
pasargad3106

سلام به گیسوی عزیز. خیلی بهتون تبریک میگم. برای ما که شهرستانیم امکان اومدن خب خیلی کم بود. چقدر دلم میخواست پیش شما بودم. میشه بفرماییدآیا کتاب روبه صورت حضوری در شهرهای دیگه میشه خرید.مثلا شهرکتاب بابلسر؟

پاسخ
گیس گلابتون

بله. من هم دلم میخواست همه شما را ببینم. متاسفانه خیر. این کتاب در شهرکتاب بابلسر موجود نیست.

پاسخ
Saghar3309

تبریک فراوان عزیزم گلقلب

پاسخ
گیس گلابتون

سپاس فراوانگل

پاسخ
طیبه ط

گیس گلابتون قشنگم سلام مبارکتون باشه
خیلی خیلی خوشحالم برای این موفقیتتون
بسیار مشتاقم که هر چه زودتر کتابتون رو بخونم
بوس مرا نیز از راه دور پذیرا باشید

پاسخ
گیس گلابتون

شما لطف داریدقلب

پاسخ
soheila.banaee@gmail.com

خانم دکتر عزیزو دوست داشتنی سلام
ممنونم از ارسال کتاب
زمانی که در محل کارم بودم کتاب رسید. خوب از همون لحظه شروع به خوندن کتاب کردم و حدود نصف کتاب رو خوندم و بقیه رو هم وقتی رسیدم خونه تمومش کردم.
داستان بسیار روان و ساده بود و روند آروم و خوبی داشت (البته من اصلا در حدی نیستم که بخوام نظر بدم فقط نظر مثبت خودم رو اعلام کردم)
منتظر کتاب دوم شما هستیم بی صبرانه

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارمگل

پاسخ
m.motamedpooya@gmail.com

خانم دکتر هنوز اون گل داوودی که بهمون هدیه دادید،زنده و سرحالهگل.از اینکه آخرش گل ها رو هدیه دادید،خوشم اومد چون کارتون خاص بودلبخند خوندن کتابتون رو با علاقه و اشتیاق به پایان رسوندم.اینقدر کشور هند و اشرم رو زیبا به تصویر کشیدید که دلم می خواهد به هند سفر کنم.مرسی از قلم روان و زیباتونگل

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم! متشکرم که به جشن آمدید و خوشحالم کتاب را دوست داشتید.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه