زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

عضویت در سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1394/12/25 20:26

من و لوسی مونتگمری خالق قصه‌های جزیره

من عاشق نوشتن هستم و از همه مهمتر عاشق قصه و داستانم. دلم می‌خواهد داستان بنویسم، ولی نمی‌دانستم از کجا آغاز کنم. چند نفر از شما دوستان عزیز لطف کردید و چند کتاب معرفی کردید. کتاب‌ها را گرفتم. آن‌ها را ورق زدم و کناری گذاشتم. از خودم پرسیدم هروقت می‌خواهی کار جدیدی انجام بدهی چه کار می‌کنی؟

سؤال خوبی بود!

من هروقت می‌خواهم کار جدیدی را شروع کنم خودم را می‌چسبانم به کسی که در آن زمینه خیلی قبولش دارم. او را دقیقاً زیر نظر می‌گیرم و سعی می‌کنم از او تقلید نمایم. تقلید از آن شخص باعث می‌شود کم کم افکار او به من نفوذ کند. کم کم می‌توانم در آن موضوع صاحب سبک بشوم.

به همین دلیل تصمیم گرفتم خودم را بچسبانم به نویسنده‌های داستان‌هایی که دوستشان دارم. آنچه در دنباله می‌آید نتیجه بررسی‌های من است.

 

ناکامی‌های لوسی مونتگمری

 

سریال قصه‌های جزیره را می‌بینم و هر روز سؤالات بیشتری در مورد لوسی مونتگمری برایم بوجود می‌آید. هر نویسنده‌ای در مورد دغدغه‌های خودش می‌نویسد. هرکدام از ما بیشتر اوقات به مطالب مشخصی فکر می‌کنیم و نویسنده‌ها در مورد این مشغولیات فکری خود می‌نویسند. عناصری که مدام در نوشته‌های مونتگمری تکرار می‌شوند، این‌ها هستند:

 

دختر یتیمی که در خانواده‌ای سختگیر پذیرفته می‌شود. خانواده‌ای که علاقه‌ای به اوندارند و برحسب وظیفه از او نگهداری می‌کنند. علت این موضوع را کشف کردم. ولی عناصر دیگری هم در داستان‌های او  تکرار می‌شود:

 

علاقه به لباسهای زیبا. براحتی می‌شود حدس زد، این موضوع از  کجا شروع شده است. لوسی به خاطر خساست، عقاید متحجر پدربزرگ و مادربزرگش همیشه لباسهای زشت و بیقوراه به تن داشته و در حسرت پوشیدن لباسهای زیبا می‌سوخته است. یک دختر فقیر معمولاً چنین مشغولیات ذهنی دارد.

 

ولی چرا سارا استانلی در سن دوازده سالگی این همه به ازدواج، عشاق دلسوخته، خواستگاران خجالتی، عشق‌های از دست رفته و جوش دادن عروسی علاقه مند است؟

 

چرا در تمام قصه‌های مونتگمری، پسری از طبقه پایین اجتماع عاشق دختر داستان است؟

 

من ته و توه این قضایا را درآوردم! باباجان! من هم برای خودم میس مارپلی هستم دیگه:))))

 

لوسی مونتگمری یک خواستگار به قول خودش بی سرو پا داشته است که به او جواب رد می‌دهد. پسر چند سال بعد در اثر بیماری فوت می‌کند و مونتگمری مدت‌ها عزادار او می‌شود. آخی.... او  پسری فقیر و از طبقه پایین اجتماع را دوست داشته، ولی نتوانسته به غرورش غلبه کند و به عشق پاسخ مثبت بدهد. غرور او بیش از عشقش بود. با مرگ آن جوان، ضربه روحی شدیدی می‌خورد.

 

سپس چندین ماجرای عشقی دیگر هم داشته، ولی با بی مبالاتی یکی یکی آنها را از دست می‌دهد، عاقبت در چهل سالگی با کشیشی بسیار پیرتر از خودش ازدواج می‌کند. این کشیش علاوه بر پیر بودن یک عیب دیگر هم داشت: مرتب دچار حملات شدید افسردگی می‌شده است.

 

در حقیقت لوسی مونتگمری برای فرار از زندگی دشوارش می‌نوشته است. این هم کاری است که همه نویسنده‌ها انجام می‌دهند. آن‌ها از تلخی‌های زندگی روزمره به شیرینی نوشته‌هایشان پناه می‌برند، به سرزمین زیبای رویاها، جایی که می‌توانند ماجراها را به شکلی که دوست دارند از نو بسازند.

 

بالاخره کشیش پیر می‌میرد، ولی مرگ شوهر پیر و بیمار برای لوسی مونتگمری شادمانی به ارمغان نمی‌آورد. لوسی مونتگمری در سن 67 سالگی با مصرف داروی خواب آور خودکشی می‌کند...

 

هرگز حدس نمی‌زدم خالق آن شرلی، سارا استنلی و امیلی در دره سبز چنین زندگی تلخی داشته باشد.

 

مارک تواین از ستایشگران لوسی مونتگمری است و داستان تام سایر، هاکلبری فین و شاهزاده و گدا را با الهام از نوشته‌های مونتگمری نوشته است. . بله! در داستان‌های لوسی مونتگمری یک بار گنج پیدا می‌شود (مثل تام ساویر)، یک پسر یتیم و شاد یکی از قهرمان‌های اصلی کتاب‌های لوسی مونتگمری است (مثل هاکلبری فین) یک بار یک بچه گدا شبیه به سارا از راه می‌رسد و آنها جای خود را با هم عوض می‌کنند (مثل شاهزاده و گدا). این سه داستان زیبا به صورت قصه‌های کوتاهی در میان انبوه نوشته‌های لوسی مونتگمری گم شده‌اند.

 

البته قهرمان قصه‌های مونتگمری، یک دختربچه است و قهرمان قصه‌های مارک تواین یک پسربچه. مارک تواین از مونتگمری تقلید نکرده است، بلکه او هم از زندگی پر از فراز و نشیب خود نوشته و سه شاهکار ابدی بوجود آورده است.

 

یعنی ممکن است من هم روزی بتوانم داستان بنویسم؟ نه! فکر نمی‌کنم. من واقع بین‌تر از آن هستم که   صدها بار قصه یک عشق ناکام را به ازدواجی عاشقانه و موفق تبدیل کنم. یا حس طنزپردازی‌ام کمتر از آن است که تلخی‌های کودکی‌ام را با روکش شکلاتی بپوشانم و همراه دیگران به آن بخندم. و کمروتر از آن هستم که مصیبتهای زندگی‌ام را به صورت داستان در کوچه و خیابان جار بزنم. دلم نمی‌خواهد  غصه‌هایم هزاران بار تکرار شود و حتی تا پس از مرگم باقی بماند و ذهن جوانی را آلوده کند. ولی پیش خودمان باشد... دلم می‌خواهد می‌توانستم قصه بنویسم. من عاشق قصه‌ام. کیست که داستان را دوست نداشته باشد.

 

زندگی آدمها قبل از اختراع تلویزیون چگونه بوده؟ چطور روزمرگی‌ها را تحمل می‌کردند؟ من هر شب با تماشای فیلمی یا خواندن داستانی یک ساعتی در دنیایی دیگر و رنگی‌تر زندگی می‌کنم. قبلاً مردم چگونه برهنگی حقیقت را تحمل می‌کردند؟

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
بهنوش

سلام
چقدر این پست هاتون و دوست دارم. ممنونم که می نویسید
اون سه صحنه رو یادمه ولی چه جالب نمی دونستم مارک تواین ازشون ایده گرفته ... راستش برعکس فکر می کردم :))))
هوشنگ مرادی کرمانی هم داستان تلخی های زندگی بچگیش رو نوشته (شما که غریبه نیستید... من عاشق این انتخاب اسمش هم هستم) درست میگید تلخی های بچگی رو روکش شکلات زده بهش و هممون با قصه های مجید بهشون می خندیم

پاسخ
گیس گلابتون

شما حس طنز قوی ای دارید. خیلی قوی. کاری که من نمی توانم انجام بدهم، شما می توانید انجام بدهید. پنداره شما شاد کردن بچه ها با نمایش عروسکی خنده دار است. یادتان هست؟

پاسخ
سارانگ1

وااااو... این متن را خیلی زیبا نوشتید!!! خیلی زیبا... حظ بردم. احساس کردم تغییری در قلم شما به وجود آمده. متشکرم موضوعش هم جذاب بود.

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم سارنگ عزیزقلب

پاسخ
atussa

باورم نمیشه نویسنده آن شرلی خودکشی کرده باشه! کتابی که با خوندنش یاد گرفتم در اوج مشکلات می شود با تغییر نگرش، به آرامش و شادی رسید....وقتی آن شرلی با لباسهای مندرس به کلیسا رفت و همه بهش زل زده بودند با خودش گفت "فکر می کنم لباس ابریشمی زیبایی به تن دارند و برای همین دیگران به لباس زیبایم زل زده اند"......فکر می کردم نویسنده کتاب هم باید مثل قهرمان داستانش پر از شادی و نشاط باشد....اما گویا اینطور نیستافسوس

پاسخ
sahara57

سلام
منم اصلا فکر نمی کردم لوسی مونتگومری که داستانهاش پر از نور امید بوده در نهایت خودکشی کرده باشه، آن شرلی یکی از بهترین داستانهایی بود که من خوندم. ظاهرا نویسنده ها بیشتر در مورد چیزهایی مینویسن کهندارن. مثل جین آستین و خواهران برونته.
شاید هم اگه مونتگومری این کتابها رو ننوشته بود بجای 67 سالگی در 37 سالگی خودکشی می کرد!
خیلی خوبه که هنوز به خاطر دارید که چی دوست داشتید. من هم سالهای خیلی دور دوست داشتم فیلمساز بشم چون هیچی مثل عالم فیلم و سریال و رمان منو جذب نمی کرد. اما زندگ در عالم واقعی باعث شده که خیلی از این آرزوها دور بشم. عالم سرگرمی عالم بی انتهاییه. خیلی وقتها احساس می کنم فیلم ها و سریالهایی که در بچگیم دیدم بیشترین تاثیر رو چه مثبت و چه منفی در تصمیم گیری ها و هدف گذاری های زندگیم داشتن. یعنی ممکنه منم یه روزی بتونم یه شبکه خصوصی تو این کشور راه اندازی کنم؟؟؟

پاسخ
گیس گلابتون

البته که میتوانید. پنداره شما همین است.

پاسخ
شاینا

منم نوشتن را دوست دارم. از بچگی خوب می نوشتم. اما یک مشکل بزرگ وجود دارد. آدم به دنیایی که از ذهنش به روی کاغذ می آید دل می بازد و وابسته به آن می شود. دلش می خواهد واقعا آن اتفاق ها بیافتد. هر چه در ذهنش است با نوشتن پررنگ تر و قوی تر می شود. تلخی ها تلخ تر و شیرینی ها رویایی می شوند. شما درست می گویید . داستان انعکاس زندگی و افکار ماست. من نوشته هایم را به هیچ کس نشان ندادم به جز دایی مرحومم چون نمی خواستم کسی از خصوصی هایم با خبر شود. ای کاش راهی برای نوشتن سالم پیدا می شد. می دانی گیس گلابتون دوتا داستان عاشقانه زیبا توی ذهنم هست اما حتی می ترسم به آن فکر کنم چون می دانم وابسته اش می شوم. واقعا نمی دانم چکار کنم. امیدوارم شما در این راه موفق شوید. گیس گلابتون می خواستم بهتون بگویم که تجربه بیست ساله کاری شما و دوازده سال تحصیلات شما و جاهایی که رفته اید بهترین منبع برای داستان های زیبا است. من به شخصه عاشق خاطرات کاری شما هستم. اصلا سالها است که وبلاگ هایی با این موضوع می خوانم. نه تنها من که برای خیلی ها جذاب است. داستان یک زن کارآفرین یا مادر ناتنی و خیلی عناصر جذاب دیگر در زندگی شما وجود دارد که پتانسیل تبدیل شدن به قصه را دارند. من به شما پیشنهاد می کنم در انجمن ادبیات داستانی واقع در خیابان ویلا عضو شوید. حتی اگر یکی دوبار در جلسات شرکت کنید راه کار به دستتان می آید. حتی خاطرات روزانه شما پر است از منبع الهام برای نوشتن. امیدوارم به زودی داستانی زیبا بنویسید گیسوجان.

پاسخ
گیس گلابتون

انجمن ادبیات داستانی خیابان ویلا؟
مرسی شاینای نازنین. متشکرم
تجربیاتم به عنوان جراح را ننوشتی. از بس که در مورد این تجربیات سکوت کرده ام. نمی دانم خیال دارم کی مهر سکوت را از لبم بردارم
مارک تواین زندگینامه خود را نوشته و شرط کرده صد سال پس از مرگش چاپ شود... شاید من هم چنین کاری بکنم:))))

پاسخ
kafshghermezi

سلام

سال نو مبارک گل

چه جالب! منم امروز داشتم به نویسندگی فکر می کردم حتی چند مطلب اولم هم آماده کردم اما از ترس اینکه یکی دیگه کپی شون کنه ترسیدم تو اینترنت بذارمشون! پدرم کلی بهم خندید گفت مثل استاد ما هستی که می گفت جزوه ها کار خودمه ولی از ترس اینکه کسی ندزده کتابشون نمی کنم!! بعد ما ازشون پرسیدیم مگه تا حالا چنتا کتاب شما رو دزدیدن؟!

پاسخ
گیس گلابتون

ای جانم کفش قرمزی
منتظرم دست کم برای مسابقه نوروزی شرکت کنم جانم

موردی که نوشتی جزو سوتی های آقای طراح سایت است! انشاالله فردا برطرف می شود. همین الان هر مجله ای که باز کنی، نوشته های من کلمه به کلمه به جای نوشته های خودشان چاپ شده. هر کتاب ایرانی که باز می کنید پاراگراف های نوشته های من بدون پس و پیش کردن کلمات نقل شده است.
ناراحت نمیشوم. بلکه فکر می کنم بابا! اینها فکر می کنند من کی هستم که نوشته هام را کپی می کنند. شاید فکر می کنند حافظی سعدی چیزی هستم:)))))
بنویس جانم. بنویس. برای هر نویسنده ای، نوشتن یعنی خود زندگی

پاسخ
ریحون

سلام لبخند

نوشته های یه انسان واقع بین که با روان شناسی و تاثیر نوشته ها بر روی فکر و ذهن مردم آشنایی دارد، بسیار بسیار ارزشمندتر است کسی است که رنج ها، زخم ها و عقده های کودکی اش را به اشکال مختلف به خورد مردم می ده و از همه بدتر خودش هم نمی دونه داره با روح و روان دیگران چه می کنه. کسی که می دونه، نمی شه همیشه به همه چیز خندید، داستان های مهم تری می نویسه.

خانم چشمه علایی امیدوارم به زودی داستان های شما رو بخوونیم. من به ندرت در زندگی داستان و رمان خوندم. دقیقا به دلیل کم رنگ بودن نگاه واقع بینی در بیشتر داستان های عامه پسند و از طرف دیگه نگاه زیاده از حد تیره و منفی در باقی داستان ها.

نویسنده ای که بتونه این دو مورد رو در توازن نگه داره، هنرمند واقعیه. ما فقط داستان می خونیم که از دنیای واقعی دور بشیم یا داستان می خونیم تا راه و رسم زندگی رو یاد بگیریم؟ قدیم ها رو نمی دونم، اما می دونم دخترای تحصیلکرده زیادی هستن که دوست دارن، داستان های ارزشمند بخونن.

من فکر می کنم شما می تونید داستان های تاثیرگذاری بنویسید. چون شما اسلحه ای دارید که درصد بیشتر نویسنده ها از اون بی بهره ان. روان شناسی! می تونید داستان هایی بنویسید که به جای روایت یه مسئله به ده ها شکل متفاوت، راه خروج درست رو به خواننده یاد بده. گل

پاسخ
گیس گلابتون

مرسی ریحون عزیزم... چه جالب... چه نکته جالبی. ممنون

پاسخ
nooshin2013

گیس گلابتون عزیز ، چقدر این متنتون شیرین بود، خیلی عالی مینویسید ، راستی اگر یک روز این مطالب سایتتون رو کتاب کنید کتابی عالی خواهدشد منظورم همین نوشته هاست، شاید یه چیزی شبیه به کتاب بابالنگ دراز بشه ، نامه نامه ... یه قصه هم اگه همراهش دنبال بشه، عالیه،مثل قصه ازدواجتونچشمک من که دوست دارم ، کتابتونم از همین الان میخرمگلگلگل

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم. چند بار این پیشنهاد را دریافت کرده ام. نمی دانم. شاید. بهرحال خودم هم از خواندن آنها لذت می برم، ولی نمی دانم کدامها را انتخاب کنم. در موردش فکر خواهم کرد. ممنونم

پاسخ
DrZeynab
http://a-self-raised.blogsky.com/

...منم دوماهی است که ساعتی در روز و ساعتی در شب با خواندن خاطرات زیبای شما، از زندگی خودم دور می‌شوم و به تماشای زوایای خوش‌رنگ زندگی شما می‌نشینم و چقدر لذت بردم و می‌برم، طوری‌که نتونستم بر شوق خودم برای خوندن مطالبتون غلبه کنم و فرصتم را مثلا به دیدن فیلم اختصاص بدم... الان که دارم به صفحاتی پایانی می‌رسم نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. بهرحال ممنون که خاطرات و حالات و افکار خوبتون را با دیگران شریک می‌شوید. اگر اینها را به عنوان کتاب چاپ کرده بودید الان خوشحال بودم که یک کتاب 430 صفحه‌ای خواندم و لذت بردم. پیش از این زندگی‌نامه 500 صفحه‌ای استیوجابز را خوانده بودم و همینقدر میخ‌کوب شده بود.
قلمتان پرتوان و باطراوتگل

پاسخ
گیس گلابتون

سپاس. البته زندگی من به اندازه زندگی استیو جابز شگفت انگیز نیست، ولی تعریف شما را به حساب تعریف از شیوه نگارشم می گذارم. ممنونمگل

پاسخ
دوره آموزشی رایگان: ویژه خانمهای مجرد
عضویت در سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه