زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1396/02/27 10:53

دعوای منصفانه من و آقای شوشو

چند سال اول ازدواجمان، من و همسرم خیلی دعوا می‌کردیم و چند بار تا پای طلاق رفتیم و برگشتیم. قبل از ازدواج 9 ماه مشاوره گرفتیم، دریغ از یک کلمه حرف حساب. پس از ازدواج سه سال مشاوره گرفتیم. من 9 ماه به تنهایی مشاوره گرفتم، به اصلاح کوچینگ شدم و کلی مشاوره دونفری داشتیم. بالاخره وقتی مشاور گرامی پس از چهار سال مشاوره دادن فرمودند: طلاق بگیر. بعد هم باید شش ماه مشاوره پس از طلاق بگیری تا افسردگی پس از طلاق درمان شود . تازه فهمیدم این مشاور برای من مناسب نیست و به فکر منافع من نیست. مهارتش را ندارد، دانشش را ندارد یا زندگی من برایش مهم نیست. نمی‌دانم.

 

پس از آن که مشاور روانشناسمان حکم کردند طلاق بگیر، فقط یک جلسه مشاوره با یک مشاور دیگر گرفتم. خانمی که مدرک روانشناسی ندارد، ولی صد تا مشاور روانشناسی را در جیبش می‌گذارد. فقط یک جلسه ....  (این خانم نازنین الان ایران نیستند. هزینه مشاوره ​شان بسیار گران است و فقط به افراد خاصی مشاوره میدادند. من افتخار میکنم که شاگرد ایشان هستم. از من قول گرفته نامش را در وبسایت ننویسم) او مرا از خواب بیدار کرد. من مسئولیت ازدواجم را به عهده گرفتم. خودم به تنهایی مسئولیت ازدواجم را به عهده گرفتم، نه این که تصور کنم من پنجاه درصد مسئولیت ازدواجم را به عهده دارم و بقیه مسئولیت به عهده همسرم است. من مسئولیت صد در صد خوشبختی در ازدواجم را به عهده گرفتم. تمرینات زندگی مثل عسل را ساختم. به خودم قول دادم شش ماه تمرینات را دقیق انجام بدهم. اگر مفید بود، این تمرینات را در اختیار سایرین قرار بدهم. اگر مفید نبود، طلاق بگیرم و خودم را از رنج و عذاب راحت کنم.

 

با انجام تمرینات زندگی مثل عسل، زندگی من و همسرم هر روز شیرین‌تر و شیرین‌تر شد. ما آنقدر دروازه قلبمان را به روی هم بسته بودیم  که لولای های دروازه قلبمان زنگ زده و خشک بود و دائم قیژ قیژ می‌کرد. زندگی مثل عسل، لولاهای دروازه‌های قلب مرا روغنکاری کرد. قلبم با اشتیاق به روی همسرم باز ‌شد و او که تشنه محبت و توجه بود، عشق را حریصانه می‌نوشید. یک سال ، فقط من از عشق و ازدواجمان مراقبت می‌کردم، ولی کم کم همسرم به اندازه من، باغبان باغ عشقمان شد. چند روز پیش موضوعی پیش آمد که به خاطر آوردم من و همسرم دست در دست هم مسیر پرفراز و نشیب عشق را چگونه پیموده‌ایم.

 

خانه ما دو خوابه است. یکی اتاق خواب است و دیگری را به اتاق کار تبدیل کرده‌ایم. من میز تحریر و کتابخانه‌ام را در آن اتاق قرار داده‌ام. میز اتو و بند رخت هم آنجاست. یادداشت‌های خصوصی و کتاب‌های مربوط به کارم را در آن کتابخانه قرار می‌دهم، وگرنه ما یک  کتابخانه بزرگ در اتاق نشیمن داریم. آن کتابخانه بزرگ هم لبالب پر از کتاب و سی دی است. آقای شوشو از این اتاق برای نماز خواندن و قرائت قرآن سحرگاهش استفاده می‌کند. قرآنش را روی رحل می‌گذارد و چهارزانو پشت رحل می‌نشیند. دو سه هفته پیش گفت کمردرد و پادرد گرفته است.

  • به خاطر قرآن خواندن روی زمین است. رحل را بی خیال شو. روی مبل بنشین و قرآن را از روی تبلت بخوان.
  • آخه... وقتی قرآن را به دست می‌گیرم حس و حال خوبی دارم.
  • می‌خواهی یک مبل داخل اتاق کار بگذاریم؟
  • کجای اتاق بگذاریم؟ این طرف میزتحریر، آن طرف کتابخانه، این یکی طرف میز اتو، آن سمت بندرخت.

     

     

    کمی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر کتابخانه جدیدی در اتاق نشیمن بگذاریم و من کتاب‌هایم را به اتاق نشیمن منتقل کنم، می‌توانیم برای مبل جا باز کنیم. روز بعد آقای شوشو یک نجار آورد و ظرف سه روز ما صاحب کتابخانه جدیدی شدیم. من باید کتاب‌ها و نوشته‌های خصوصی‌ام را به وسط اتاق نشیمن می‌آوردم. دیدم دارم بهانه می‌گیرم. به زمین و زمان گیر می‌دهم. اگر قبل از آموختن مدیریت خشم بود، الکی الکی دعوا راه می‌انداختم. ولی به جای حمله کردن به آقای شوشو، بررسی کردم ببینم علت خشم وعصبانیت من چیست. فهمیدم دلم نمی‌خواهد کتاب‌های خاص و نوشته‌هایم وسط هال باشد. همین موضوع را به همسرم گفتم.

     

  • شاید غیرمنطقی باشد، ولی من از این که کتاب‌های شخصی و نوشته‌هایم وسط هال باشد، احساس عدم امنیت می‌کنم. اگر چیزی در اتاق نشیمن باشد، یعنی هر شخصی که از راه برسد می‌تواند به آنها سرک بکشد. ولی وقتی آن‌ها در اتاق دیگری هستند، یعنی اینها خصوصی است. اگر شخصی به آنها دست بزند، می‌داند دارد فضولی می‌کند و کارش زشت است.
  • ای بابا! کی به کتابهای تو کار دارد؟ کی به نوشته‌های تو کار دارد؟

     

    از این پس صدایم قدری بالا رفت، ولی آقای شوشو هم درسش را خوب یاد گرفته، جوابم را نداد. قبلاً اگر من یک چیزی می‌گفتم، ده تا بارم می‌کرد. الان اینطور نیست. سکوت کرد. من تنها به رختخواب رفتم. هرچه می‌گذشت عصبانی‌تر می‌شدم. آخر سر به سراغ او رفتم و گفتم:

  • بیا و کنارم دراز بکش. بیا و بغلم کن. دلم برای بغل تو تنگ شده است.

     

    همسرم بدون هیچ گفتگویی کنارم دراز کشید و مرا محکم در آغوش گرفت. من گریه کردم و کم کم خوابم برد. از این هم احساس ناامنی وحشت کرده بودم. البته می دانم چرا نسبت به نوشته‌هایم اینقدر حساس هستم، ولی نمی‌دانستم روحم هنوز از اتفاقی که در پانزده سالگی برایم رخ داده، مجروح است. روز بعد هیچکدام چیزی در مورد کتابخانه جدید و انتقال کتابهای من حرف نزدیم. عصر که همسرم به خانه برگشت، به او گفتم:

  • کمک کن کتابهایم را جابجا کنم و به اتاق نشیمن بیاورم
  • نه! لازم نیست. اتاق کار همینطوری خوب است. من مبل نمی‌خواهم.
  • پا و کمرت درد گرفته. نوشته‌های من در دسترس است. آن‌ها را در گاو صندوق که نگذاشته‌ام. هرکه بخواهد آنها را بخواند می‌تواند به سراغشان برود. در این اتاق یا آن اتاق.

 

 

بعد اتفاق قشنگ‌تری افتاد. ما راه حل سومی پیدا کردیم! آره! راه حل سوم! کتابخانه مرا در زاویه‌ای جدید گذاشتیم و مبل را هم در اتاق جا دادیم. عجب آن که اتاق دلبازتر و خوشگل‌تر شد. مبل قرمز هم رنگ و رویی شاداب به اتاق داد. تازه دیوار جا باز کرد و تابلویی زیبا هم به دیوار آویختیم...

 

می دانید چرا؟ چون هر کدام از ما می‌خواستیم دیگری راحت باشد. موقع دعوا به جای پیش کشیدن دلخوری‌های قدیمی، فقط سکوت کردیم و همدیگر را در آغوش مهر گرفتیم. بعد مغزمان کار افتاد و راه حل سومی پیدا شد. الان اتاق کار بقدری دلنشین و دنج شده  (به قول خارجی‌ها Cozy ) که هر چند دقیقه یکبار می‌روم و آن را نگاه می‌کنم. قبلاً من و آقای شوشو برای مسائلی بسیار کوچکتر از تغییر دکوراسیون یک اتاق، جنجال به پا می‌کردیم. زندگی مثل عسل و خداحافظ خشم، برای من معجزه کردند. این روزها متأهل ماندن، دشوارتر از متأهل شدن است. با آموختن رمز و رازهای شوهرداری موفق و مدیریت خشم، زندگی زناشویی خود را بیمه کنید.

 

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
ms_shariati@yahoo.com

سلام- مشاوره هاي شما خيلي گرونه - ميشه لطف كنيد و شماره تلفن اون خانمي كه فقط يكبار به شما مشاوره داد رو به ما هم بديد- شما قطعا بهتر مي دونيد كه كسي جاي كسي رو نميگيره و روزي هر كس دست خداست. منم خيلي مشكل دارم

پاسخ
گیس گلابتون

دوست گرامی، متاسفانه ایشان از ایران رفته اند. بعلاوه نمی دانم هزینه مشاوره های من در مقایسه با چه چیزی گران است؟ من در مورد مسائلی مشاوره می دهم و اطلاعاتی را به شما منتقل می کنم که مشاور دیگری به گرد پایم نمی رسد. آنقدر به مشاوره هایم اطمینان دارم که اگر از مشاوره ناراضی باشید، در پایان مشاوره بفرمایید تا تمام هزینه را برگردانم. انشاالله شما مشاوری با هزینه دلخواه تان را پیدا می کنید.

پاسخ
rahimehh

عالی. بود و دلنشین...
در این هیاهوی هیجان انتخاب ،ارامشی شیرینی هدیه دادین...
چند روزه منتظر بودم ...لطفا زود به زود برامون مطلب بذارین...تشکر ویژه

پاسخ
m.motamedpooya@gmail.com

خدا رو شکر که تعارضاتتون رو مدیریت می کنید.

پاسخ
najme55

سلام خانم دکتر جان! از وقتی که جدی تر وبلاگنویسی میکنم به این پی برده ام که مفت خوانی و بازخورد ندادن چقدر بیمهری و ستمکاریست!‌ دیروز دوبار سعی کردم نظرم را نسبت به این نوشته زیبایتان بنویسم ولی نشد.
خیلی لذت بردم از خواندن این مطلب.این که چطور وقتی صلح درونت را به یاد میاوری در و دیوار و پنجره و کتابخانه و کاناپه تسلیم میشوند و در مقابل عشق و مسالمت جویی سر تعظیم فرود میاورند خیلی باشکوه و زیباست.
پریروز که این نوشته را خواندم از یک دعوای سنگین و تلخ بر میگشتم و طعم و مزه این صلحجویی بالغانه تان را قشنگ حس کردم پایدار باشید .قلب

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگل

پاسخ
honooooo

سلام گیس گلابتون عزیز
چه داستان قشنگی
چقدر زیبا
چه هنرمندانه کنار اومدید ...

پاسخ
amitis2017

واااااااااااااااااو لااااااااااااااااااااااااایک خیلی عااالی بووود گیسو جون....
میگم همه که میگن اول ازدواج تا یه سال اولش همه چیز خوبه و بعدش کم کم اختلافا شروع میشن
میشه بگید شما اون چشمی که میگن بعد از اینکه احساسات کنار رفت باز میشه و اختلافا رو میبینه برای شما و شوشو از چقدر بعده ازدواج باز شد؟؟؟
بنظرم خاطراتتون در مورد اختلافا و کشمکش های 4 سال اول ازدواجتون واقعا میتونه راهگشا باشه برا خانومای متاهل یا تازه متاهل که دقیقا دچار همین مشکلات در اول ازدواج میشن

پاسخ
گیس گلابتون

همه تحقیقات نشان داده دو سال اول ازدواج، پرتنش ترین سال های ازدواج هستند. پنجاه درصد طلاق ها در سال اول رخ می دهد. چون خانواده ما، یک خانواده ترکیبی است تنش های شدید تا سه سال طول کشید و داشت به طلاق منجر می شد.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه