زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1398/11/14 09:45

خانه سیمین و جلال

دبیرستانی بودم که با جلال آشنا شدم: زن زیادی

و این سه داستان در ذهنم حک شد:

  • بچه مردم – حکایتی بیوه زنی که بچه‌اش را در صحن امامزاده رها می‌کند تا بتواند مجدداً شوهر کند.
  • زن زیادی – حکایت تازه‌عروسی که به خانه برادر پس فرستاده می‌شود.
  • سمنوپزان – حکایت زنی که برای سقط‌جنین هوویش نذرونیاز می‌کند.

 

داستان‌ها به‌قدری جاندار و زنده هستند که انگار به‌راستی زنی مستأصل و گرفتار در نظام بی‌رحم مردسالار، حکایتش را نوشته است و به‌قدری تلخ که تا مغز استخوانت را می‌سوزاند.

 

کتاب بعدی که خواندم، خسی در میقات بود. مات و متحیر مانده بودم از شیوه نگارش کوتاه، رگباری، تلگرافی، جملات با شجاعت نصفه مانده، توصیفات چندکلمه‌ای به‌جای چندصفحه‌ای و آن‌هم احساس که در کتابی کوتاه گنجانده شده است.

کتاب‌های تئوریک جلال را نخوانده‌ام: غرب‌زدگی، روشنفکران و ...، ولی همه داستان‌هایش را مطالعه کرده‌ام. چهارتای بالایی نفسم را بند آورد و شیفته‌ام کرد.

سووشون و جزیره سرگردانی سیمین را خواندم و نپسندیدم، ولی او را به‌عنوان زنی مستقل و صاحب‌فکر تحسین می‌کنم. در آن سال‌های دور، دکترای ادبیات بگیری، دانشیار دانشگاه تهران باشی، تنهایی و بدون شوهر دو سال در آمریکا درس بخوانی، جرت کنی داستان بنویسی، در زمانی که ادبیات در قبضه مردان بود، همه و همه سبب می‌شود برای سیمین، مقامی بالا قائل باشم.

در میان نویسندگان ایرانی، اول جلال را دوست دارم، دوم صادق هدایت و سوم منیرو روانی پور. وقتی همسرم گفت خانه سیمین و جلال را به‌صورت موزه خانه درآورده‌اند، دلم پرکشید.

 

آدرس خانه موزه سیمین و جلال - دزاشیب، خیابان شهید رمضانی، کوچه رهبری، کوچه پسندیده، بن‌بست ارض، پلاک ۱ ‌‌‌‌‌‌

 

جمعه 4 بهمن 1398

در اپلیکیشن ویز نوشتم: خانه سیمین و جلال، مثل بچه آدم، راه را نشان داد. با صدای راهنما – پس از 200 متر به راست بپیچید، سپس به چپ بپیچید – در کوچه‌های باریک و پیچ‌درپیچ دزاشیب پیش رفتیم. صدا در وسط کوچه گفت: شما به مقصد رسیدید! نفهمیدیم یعنی به کجا رسیدیم. در خیابان سیمین دانشور پارک کردیم. از ماشین پیاده شدیم. بااحتیاط روی یخ‌های خیابان تلوتلو خوردیم و حیران پلاک یک را جستجو کردیم. پلاک یک، خانه مسکونی بود و خیابان سیمین دانشور، بن‌بست نبود. پس کجاست خانه-موزه؟ از رهگذری پرسیدیم. معلوم شد بن‌بست، کمی پایین‌تر از خیابان سیمین دانشور است، همان‌جا که اپلیکیشن مادرمرده گفته بود: به مقصد رسیدید!

خانه‌ای بزرگ با دیوارهای آجری سرخ‌رنگ. تابلوی بزرگ و باسلیقه‌ای روی دیوار خانه نصب شده بود: خانه سیمین و جلال. درب چوبی کوچک، با کوبه‌ای حلقه‌ای، پلاک یک.

به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید...

بااحتیاط و نرمی در زدیم و وارد شدیم. یک‌مرتبه ریختیم به دنیایی دیگر...

می‌دانم معمولاً می‌نویسند به دنیایی دیگر پرتاب شدیم، ولی ما ریختیم... چشمانمان پر از اشک و زانوانمان سست و لرزان، وقتی در باز شد، ما پخش شدیم کف زمین.

اولین باری بود که به حریم خانه دو تن از نویسندگان محبوبم قدم می‌گذاشتم. از همان دم در، دیدن پالتوی سیمین، کفش‌ها و چکمه‌های کهنه او، دلم را خنج کشید. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم، یک‌قدم به عقب پریدم. سیمین روی مبل منتظر ما نشسته بود. عصایی در دست، موی سفید، چارقد گل‌دار بر سر، سیگار و جاسیگاری بر کنار، سگرمه ها درهم‌کشیده، باهیبت و موقر، منتظر ما نشسته است. نیما یوشیج هم روی مبلی دیگر است. حضور سیمین در اتاق پذیرایی خانه‌اش، به‌قدری زنده و حاضر بود که جرت نکردم از او عکس بگیرم، وقتی خانه موزه را ترک کردیم، تازه فهمیدم چقدر از او حساب برده‌ام.

جلال در اتاق کار خودش بود. اتاقی باریک با نیم‌طبقه چوبی و نردبانی به دیوار بود برای دسترسی به نیم‌طبقه. جلال آن بالا نشسته است. میز کوتاهی کنار پایش است و چشم‌هایش را به دوردست دوخته. اتاق کوچک است، ولی پرنور. پنجره‌ای دارد تمام‌قد و طاقی که به حیاطی دلگشا باز است. دیوارها، از پایین تا بالا، کتاب چیده شده است.

خانم موزه‌دار، با صدای بلند، تلفنی حرف می‌زد. صدایش همه فضای آن اتاق کوچک را پر کرده بود. پابه‌پا کردم، به او زل زدم، هیچ فایده نکرد. دلخور اتاق را ترک کردم، به امید این‌که پس از بازدید بقیه خانه، تلفن سرکار خانم تمام شود.

حلقه‌های ازدواج سیمین و جلال، وصیت‌نامه سیمین، کارت ملی‌اش... ای جان... چرخ‌خیاطی، جعبه فلزی سوزن و نخ، اتو، عکس‌های سفید و سیاه بر درودیوار، کتاب کتاب کتاب و بازهم کتاب...

از پله‌های بلند و راه‌پله باریک بالا می‌رویم. اتاق‌خواب و اتاق کار سیمین. حضور سیمین به‌قدری زنده است که احساس می‌کردم دارم بی‌اجازه وارد اتاق خصوصی او می‌شوم. به‌زحمت خودم را راضی کردم وارد اتاق شوم. وقتی وارد شدم، دیگر دلم نمی‌خواست، خارج شوم. کاش می‌شد روی تختخواب او دراز بکشم از پنجره به آسمان بنگرم. کاش می‌شد پشت میز قدیمی بنشینم و بنویسم. چرا میز و صندلی را پشت به پنجره قرار داده است؟ اگر پنجره قدی و بزرگ اتاق من به حیاطی زیبا باز می‌شد، حتماً رو به پنجره می‌نشستم و می‌نوشتم. عینک‌هایش، یادداشتی که داروهای مصرفی‌اش را روی آن نوشته: آخ... کم‌کاری تیروئید داشته، بی‌خوابی، اضطراب و غمگینی مزمن... کتاب کتاب کتاب و بازهم کتاب...

از پله‌ها به‌زحمت پایین می‌آییم. آیا او تا 90 سالگی از این پله بالا و پایین می‌رفته است؟

آشپزخانه در کنج خانه قرار دارد. در را باز می‌کنیم و حجمی عظیم از غم و دل‌تنگی به جانمان می‌ریزد. سانتیمتر به سانتیمتر آشپزخانه با بوی تنهایی پر شده است. نمی‌دانم چطور بنویسم. وسایل آشپزخانه بسیار کهنه هستند. انگار از سال سی – سی‌ودو که سیمین و جلال خانه را ساخته و مبله کرده بودند، هیچ بشقاب و لیوان و دیگ و دیگبر جدیدی خریداری نشده است. پارچه‌ای که زیر ظرف‌شویی سرامیکی قدیمی آویخته شده، صندلی تکی سیمین، پشت میزی کوچک، یک استکان و نعلبکی، یک بشقاب و یک کاسه و جعبه‌های دارو... زنی، چهل سال تنها در این آشپزخانه نشسته و غذا خورده است. در آشپزخانه‌ای بدون پنجره و پستو مانند... دردم گرفت. خیلی دردم گرفت. وقتی سیمین را بازنشسته کردند یا شاید منفصل از خدمت، چگونه گذران زندگی کرد؟ آیا درآمدی داشت؟ دردم گرفت، خیلی دردم گرفت.

آشپزخانه به حیاط باز می شود، حیاط زیبای خانه با حوضی در میان و آب‌انباری در کنار.

تاکی درهم‌پیچیده جلوی پنجره اتاق کار جلال است. چقدر آن تاک را دوست داشتم. دوباره به اتاق جلال برگشتم. خانم موزه‌دار همچنان داشت تلفنی حرف می‌زد، ولی این بار با صدایی آرام، رازهای مگو را زمزمه می‌کرد. وقتی وارد اتاق شدم، با ناراحتی اتاق را ترک کرد تا بقیه داستان را مخفیانه به سمع مخاطبش برساند. قفسه‌های کتاب را تک‌به‌تک نگاه کردم. عینک جلال، پیپ جلال. مگر او پیپ هم می‌کشید؟

دلمان نمی‌خواست خانه را ترک کنیم. کاش می‌شد بنشینیم و فنجانی چای با صاحب‌خانه بنوشیم، تخته‌نردی بزنیم و تکه نانی بخوریم.

حیف از آن خانم موزه‌دار که ماشاالله صحبت تلفنی‌اش پس از دو ساعت هنوز تمام نشده بود و اتاق جلال را در تصرف خود درآورده بود و حیف که هیچ کتابی از جلال و سیمین در خانه موزه به فروش نمی‌رسید.

این‌همه موزه رفته‌ام، ولی این خانه-موزه، یک‌چیز دیگر است. یک‌چیز دیگر. این خانه همان است که باید باشد. خشت به خشت و آجر به آجر.

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
animani
http://howtobehappy.blogfa.com

سلام عشق من آناهیتای نازنین
من هم از جلال هم از سیمین زیاد خوانده ام، ولی خب جلال را دوست ندارم. داستانهاش به نظرم از نظر داستان نویسی معمولی بودند ولی مهمترین چیزی که خیلی باعث میشه ازش بدم بیاد، بی تربیتی اش و اهانت هاش هست. کسی که به احسان یارشاطر میگه بارقاطر، به خاطر کینه شخصی، کسی که به خاطر معاینه دکتر باروری درباره همسرش در کتاب مینویسه: "من همینکه یک دست پشمالو رفت تو اومد بیرون قید همه چی را زدم ..." به نظرم آدمیست که روی کفهای موج های آنروزها بزرگ شده و درحالیکه به شدت مردسالار و ضد آزادی و حقوق ساده انسانی هست از نوشتن درباره زنان سود می برد.
(البته اگه کامنتم رو دوست نداری و تمایل به چاپش نداشته باشی درک می کنم و ناراحت نمی شم عشق من)

پاسخ
گیس گلابتون

بله. سلیقه ها متفاوت استگل

پاسخ
tannaz1989

خیلی لذت بردم از این خاطره و با شما توی اون خونه گشت و گذار کردم. همیشه به شادی و تفریح

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. انشاالله برای شما هم همینطور باشدگل

پاسخ
ال پیکاسو

سلام گیس گلابتون منم با نظر شما موافقم .جلال جملات را بدون بزگنمایی و کاملا ساده عنوان کرده است و ادم را تا عمق ماجرا می برد منم کتابهایی که شما از جلال را خوانده ای خوانده ام.کتابی که بیشتر از همه مرا به درد آورد بچه مردم بود که پا به پای کتاب به حال دگرگون و مستاصل زن و احساسات گنگ کودک گریستم.و همش دعا دعا می کردم که دست بچه را بگیرد و با خود ببرد خانه.و تا چند وقت فکر کودکی بودم که با این دنیای بیرحم روبرو شده است.احساسات مادرانه ام در این داستان دخیل بودند.
خیلی خوشحالم که رفتی خانه سیمین و جلال و با توضیحاتت ما هم گشتی در خانه سیمین زدیم.و دلم با دل تو از کنج آشپزخانه سیمین گرفت.

پاسخ
گیس گلابتون

دلم برایتان تنگ شده بود ال پیکاسوجان. خوبید؟

پاسخ
طوطیا

سلام آناهیتای نازنین-انقدر زیبا مینویسین که آدم در تک تک اون لحظه ها در کنارتون حضور داره.تمامی احساس خودتون به خواننده منتقل میکنین.دلم با دل تو از کنج آشپزخونه گرفت.وقتی از ورود به خونه گفتین منم پاهام لرزان شد.بانو جان به شما افتخار میکنم.قلمتون مانا.مثل همیشه بدرخشینقلب

پاسخ
گیس گلابتون

عزیزدلم، شما لطف دارید. ممنونمقلب

پاسخ
برچسب ها : 
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه