دوست عزیز و دوست داشتنی من
آیا دوست داری خاطره‌های شیرین و الهام بخش خود را برای ما تعریف کنی؟
ما که خیلی دوست داریم داستان شیرین آشنایی با همسر، ایجاد یک کسب و کار پرسود، شفای بیماری و یا هر خاطره الهام بخش تو را بخوانیم. شما می توانید خاطره خود را به آدرس زیر ایمیل کنید: gisgolabetoon0@gmail.com
لطفا در موضوع ایمیل بنویسید
: «خاطره الهام بخش »

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
نوشته های زیبای شما
1394/01/06 12:38

مسابقه نوروزی 1394

مسابقه نوروزی سال 1394 با شرکت 18 داستان
از همین لحظه شروع می‌شود!

 

18 عدد مبارکی است. جمع اعداد آن 9 می‌شود و 9 حاصل ضرب 3 در 3 است. به عبارت دیگر 18 یکی از مبارک‌ترین اعداد آ ست. با توجه به این که امروز مذاکرات 1+5 به نتایج عالی رسیده و قرار شده با نرمش قهرمانه، با حفظ حقوق کشور ایران، تحریم‌ها برداشته شود، همه چیز مبارک اندر مبارک است.

 

از 18 دوستی که قدم جلو گذاشتند و ذهن ما را با داستان‌های الهام بخش و انگیزه بخش، طراوت بخشیده‌اند، نهایت سپاسگزاری را دارم. در مسابقه قبلی من ناپختگی کردم و نظر خود را از اول اعلام کردم. این بار در پایان مسابقه نظر خودم را خواهم نوشت. بالاخره من هم حق رأی دارم دیگه. مگه نه؟

 (من یکی از داستانها را جا انداخته بودم. 19 داستان است)

قوانین نظر نوشتن در مسابقه:

1-    از حالا تا ساعت شش بعداز ظهر یکشنبه 16 فروردین می‌توانید نظر بدهید. نظرات بعد از آن ساعت حذف خواهد شد.

2-    لطفاً فقط به یک نفر رأی بدهید. رأی‌های بیش از یک نفر باطل می‌شود.

3-    انتقاد ممنوع! نقدهای ادبی را برای هنگامی بگذارید که از شما برای داوری پولیتزر دعوت کرده‌اند. اینجا انتقاد ممنوع است. هر کدام از این دوستان ممکن است بزودی یکی از نویسندگان مهم و تاثیرگذار فارسی زبان بشوند و ما وظیفه داریم شجاعت آن‌ها را تقویت کنیم. آن‌ها منبع الهام و شادی ما و فرزندان ما خواهند بود. مبادا با انتقاد، شکوفه خلاقیت را پرپر کنیم.

4-    اگر از دستتان برمی آید تحسین کنید. خوبی‌های نوشته را بیان نمایید تا نقاط قدرت نوشته‌ها قوی تر شود.

5-    متشکرم که در نظرسنجی شرکت می‌کنید. برای شما شرکت کنندگان در نظرسنجی هم هدیه ای در نظر گرفته‌ام که بعداً تقدیمتان خواهد شد.


 


برای مشاهده نتیجه مسابقه لطفا به اینجا مراجعه کنید.



شماره یک)

سالی که گذشت سال بازگشتم به زندگی بود ، من مرده بودم ولی نه از نظر جسمانی بلکه روحم ازافسردگی شدید مرده بود و اتفاقات تلخی که از کودکی تا این سن برایم پیش امده بودند همه باعث این مرگ شدند،نا امید و کافر شده بودم و کار به جایی رسیده بود که حتی نمیتونستم غذا بخورم و فقط گریه میکردم و عصبی بودم و زندگی رو برای خودم و خانوادم زهر کرده بودم ،یک روز با خودم گفت بسه و نشستم یک لیست از اهدافم نوشتم ،شبیه همان کاری که شما گفته اید ،تعیین هدف، بزرگترین هدفم رهایی از افسردگی بود ،شروع به تحقیق در باره ی افسردگی و راه های نجات از اون کردم ، به مشاوره رجوع کردم و با صحبت با یک غریبه که میدونستم قضاوتم نمیکنه، کمی آروم گرفتم ،ورزش یکی از کارهایی بود که باید انجام میدادم ولی در توان جسم و روحم نبود بنابراین یوگا را شروع کردم و روزی نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه تمرینات کششی اش را انجام میدادم که درعرض یک ماه حس کردم ذهنم قدرت تمرکز خودش رو باز یافته و میتونم خیلی خوب فکر کنم ،دست به دامان معنویات برده بودم و با خدای خودم درد و دل میکردم ،وبلاگ مینوشتم ،هرجایی که یک قلم و کاغذ پیدا میکردم فقط مینوشتم و خودم رو از درد هاو افکارم رها میکردم ،با خانوادم صحبت کردم و ازشون کمک خواستم و بعد با کمک یک دکتر خوب و راه کارهایش و مصرف دارو در عرض سه ماه بهبود چشمگیری پیدا کردم ، توی این مدت تغییرات اساسی ای به زندگیم دادم ،مثلا حذف ادم های خاکستری از زندگیم و یا شروع فعالیت هایی مثل پیاده روی، نقاشی، موسیقی وهمه ی اینها دست به دست هم دادند که من در نیمه ی دوم سال حالم رو به راه بشه ،هرچند بهبودم کامل نشده بود ولی از مرگ نجات پیدا کرده بودم و دیگه به خودکشی فکر نمیکردم و اذر ماه بود که با کمک پزشکم، دوز دارو هارو کم کردم وبعد هم کنارشون گذاشتم و به زندگی برگشتم .حالا دختریم که برای زندگیش تلاش میکنه و به خدا امید داره و قلبش با نوای قرآن اروم میگیره و احساساتش رو بروز میده و اروم میگیره ،این روزها دارم به شروع یک کسب و کار برای خودم فکر میکنم و میدونم که باید از سایت شما کمک بگیرم تا بتونم یکبار دیگه توی زندگیم معجزه بسازم ،میخوام تک قهرمان خودم ومعجزه ی زندگی شخصیم باشم و لبخند خدارو هر لحظه با عملم تو زندگیم به همه نشون بدم ...با توکل به خدا سال 94 یک معجزه ی عظیم تر از سال گذشته خواهم ساخت که کمکم کنه یک دختر توانگر و موفق در هر زمینه از زندگیم باشم ،مثل عشق ،ثروت و آرامش و سلامتی و...راستی مرسی از شما خانم دکترعزیزم برای کتاب ازدواج مثل آب خوردن آسان هست ،تمریناتش را مدام انجام میدهم و ایمان دارم که در سال جدید یار مناسبی برای زندگیم پیدا خواهم کرد، از خدا برایتان عشق میطلبم .

سرکار خانم فاطیما.ک

 

شماره دو)

چند ماهی می‌شد که صبح‌ها هر ساعتی که می‌خواستم بیدار می‌شدم تا اینکه به جایی رسید که آنقدر می‌خوابیدم که فرصت کار مفید را از خودم می‌گرفتم. تا می‌آمدم به خودم بجنبم و چند تا مصاحبه بگیرم یا چند گزارش بنویسم ظهر شده بود و وقت ناهار و نماز اداره‌ها و مصاحبه‌شونده‌ها. این مسئله چیزی جز اعصاب خوردی و عذاب وجدان برایم باقی نمی‌گذاشت. اوایل که کار ثابتم به کار در خانه تبدیل شده بود خوشحال بودم که مجبور نیستم صبح زود بیدار شوم و راس ساعت مشخصی از خانه بدو بدو بیرون بروم و راس ساعت مشخصی در ترافیک عصرگاهی به خانه برگردم. اما این روند کم‌کم فرسایشی شد و راندمان کار مرا به شدت پایین آورد. تا اینکه یک عصر پاییزی این فکر از ذهنم گذشت که خوب است بروم دنبال یک کار ثابت. این فکر را نه به کسی گفتم و نه به دوستان و همکاران سپردم که اگر کاری سراغ داشتند به من اطلاع دهند. تنها یک لحظه از دلم گذشت آن هم از ته دل زیرا اوضاع برایم طاقت فرسا شده بود و اگر خودم اوضاع را تغییر نمی‌دادم بعد از مدتی می‌دیدم هیچ چیزی عایدم نشده است غیر از تلف کردن وقت و نداشتن درآمد. در صورتی‌که من می‌توانستم از فرصت پیش آمده بهترین استفاده را ببرم و به کارهای عقب‌مانده‌ای که داشتم رسیدگی کنم. می‌توانستم با یک برنامه‌ریزی مناسب به علایق و برنامه‎‌های معوقی برسم که در صورت کارمند بودن امکانش وجود نداشت. حال به همان عصر پاییزی برگردیم و آن فکری که از ذهن و دلم گذشت بی آنکه با کسی مطرحش کنم. چند شب بعد در حالی که من کلاً این فکر را فراموش کرده و دنبالش نبودم یکی از دوستانم بدون اینکه با من حرف بزند تنها پیامی فرستاد. مسیج دوستم حاوی این نکته بود که خبرگزاری ایلنا خبرنگار اجتماعی می‌خواهد. دو روز بعد روزنامه اعتدال در فیسبوک خبرنگار سیاسی می‌خواست و یک روز بعد دوستی دیگر از روزنامه کسب و کارگفت که خبرنگار سیاسی می‌خواهد و همه این دوستان من را معرفی کرده بودند. تمام درخواست‌های کاری در یک هفته و بدون آنکه من از کسی خواسته باشم رخ داد. تنها برای همان درخواست لحظه‌ای اما واقعی من از خدا و کائنات که من از این وضع خسته‌ام و کار ثابت می‌خواهم. بعد از روانه شدن سیل درخواست‌ها آن هم بدون سپردن به دیگران یا حتی دنبال کردن آگهی‌ها من به این فکر کردم که کائنات چقدر قوی و دقیق عمل می‌کند. بی‌آنکه اصرار کنم و نگران باشم که می‌شود یا نمی‌‌شود تنها خواسته‌ام را دقیق و شفاف مطرح کردم. هرچند هر کدام از این کارهای پیشنهادی را بنا به دلایلی رد کردم اما بعد از آن به خودم آمد که می‌شود اگر بخواهم. نکته دوم آنکه من باید روش زندگی‌ام را تغییر می‌دادم. فکر کردم حتی اگر کار ثابت داشته باشم اما راندمان کارم پایین باشد و سرکار هم حواسم جمع کارم نباشد فرقی با خانه ماندن ندارد. بنابراین روش زندگی و کار کردنم را تغییر دادم و از فرصت پیش آمده استفاده کردم. کلاس زبان ثبت نام کردم و صبح‌ها سه روز در هفته و هر روز سه ساعت به کلاس زبان رفتم؛ کاری که در صورت داشتن کار ثابت اصلاً نمی‌توانستم انجامش دهم. بعد به خانه برمی‌گشتم و کارم را شروع می‌کردم و دیگر همه مجلات و سایت‌هایی که با آنها کار می‌کردم می‌دانستند من روزهای زوج از صبح تا ظهر سر کلاس هستم و در این مدت نمی‌توانند از من انتظار کار داشته باشند اما بعد از آن وقت خودم را برای کار کردن مرتب و منظم تنظیم کردم.

سرکار خانم سمیه کریمیان

 

شماره سه)

اردیبهشت 93 کتاب ازدواج مثل آب خوردن رو خریدم اما توی انجام تمرینای اون تنبلی می­ کردم.

چند بار از روی کتاب خوندم و راستش رو بخواهید می گفتم: ای بابا گیس گلابتون هم یه حرفایی میزنه ها! من از کجا جای جدید بیارم  آخه!

بالاخره اونقده فک کردم و گفتم حتما یه راهی هست و اون جایی که باید برم رو  کشف کردم. بععععععععععععععله!

توی یه ماموریت کاری که هیچوقت خوشم نمی اومد برم، رفتم و 15 روز کار کردم.

 اونجا با همکارام بیشتر در ارتباط بودیم، چون کار من در حالت عادی جوری هست که زیاد همکارا رو نمی بینم و توی این مدت فرصتی به دست اومد که بیشتر باهاشون آشنا بشم.  من فقط و فقط به خاطر اینکه بیشتر با مردم در ارتباط باشم  این ماموریت رو رفتم و بس!

توی اون 15 روز سعی کردم اون چهره ی مهربون خودم رو نشون بدم یعنی ظاهرم نرم باشه و باطنم سخت نه مثل بادوم  ظاهر سخت و باطن نرم( قبلا اینطوری بودم).

 باورکردنی نبود!  همکارایی که من 2 سال باهاشون ارتباط داشتم، آدمایی که دو سال سر کار منو دیده بودن بهم پیشنهاد میدادن، از برادر همکار گرفته تا دوست همکار و خود همکار. این فقط به این خاطر بود که من بیشتر  در دسترس بودم و سعی کردم با آدما مهربون و متین برخورد کنم.

من توی 15 روز 5 تا پیشنهاد داشتم! و دقیقا یادم به حرفای گیس گلابتون عزیز افتاد که می گفت وقتی جذابیت بره بالا این شمایید که انتخاب می­کنید: تو آره و تو نه! و من همین کار رو می کردم.

آدمی که من جذب کردم تقریبا همونی بود که میخواستم. اولاش رابطه مون خیلی خوب بود ولی بعد مدتی اون روی خودم رو نشون دادم و رابطه تموم شد !

و باعث اتفاقایی شد که درسای خیلی زیادی برام داشت و مهمترینش این هست که در مراحل آشنایی طولانی هم جذابیتم رو ببرم بالا و آرامش داشته باشم و حرفام رو با ملاحت و شیرینی بیان کنم نه با اخم و بد خلقی !

درسته از بهم خوردن رابطه ناراحت شدم ولی از نظر خودم توی این یه سال پیشرفت خیلی خوبی نسبت به خود قبلیم داشتم، چون تعداد خواستگارام خیلی زیاد شد و هم اینکه فهمیدم اشکال کارم کجاس و یقین دارم دفعه ی بعد می تونم تا آخرین مرحله رو خوب پیش برم. با متانت و ملاحت البته !

نام نویسنده: سپید

 

شماره چهار)

من بعد ازاینکه تحصیلاتم را در رشته مود علاقه ام و دریک دانشگاه خوب به پایان رساندم، مشغول به کار در  شرکتی شدم که تا حدود زیادی با رشته تحصیلی من در ارتباط بود. طبیعتا من بسیار خوشحال بودم و فکر می کردم موفقیت بسیار بزرگی نصیبم شده است. اما طولی نکسید که فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته است. کاری که انجام می دادم اصلا در حد شان و توانایی من نبود. من مثل یک منشی نامه تایپ می کردم، تلفن جواب می دادم، فکس و.... در حالیکه روز مصاحبه شغل دیگری به من پیشنهاد شده بود . وقتی اعتراض کرم به من گفتند که ما هم از همینجا شروع کردیم و به زودی تو هم به شغل تخصصی خودت ارتقا پیدا می کنی. یکسال و نیم گذشت و تقریبا هیچ تغییری ایجاد نشد. وقتی به خودم نگاه کردم دیدم یک تایپیست معمولی با ساعت کار طولانی و حقوق بسیار ناچیز هستم. اما من به دانشگاه نرفته بودم که به اینجا برسم. پس تصمیم گرفتم. یاد اون جمله طلایی افتادم: "برای رسیدن باید قدم برداشت ."  ترس از بیکار شدن را زیر پا گذاشتم و فهمیدم برای بدست آوردن یک هدف ارزشمند گاهی لازمه که چیزهایی را ازدست بدهیم . استعفایم را نوشتم و بدون معطلی از آن شرکت بیرون زدم. برای تمام آگهی هایی که درارتباط با شغل دلخواه من بود رزومه فرستادم. جالب اینکه در مدتی که دنبال کار بودم  انسانهایی که می توانستند به من کمک کنند تا شغل دلخواهم را پیدا کنم سر راهم قرار می گرفتند. سعی کردم تا پیدا شدن شغل مناسب به ابعاد دیگر وجودم بپردازم. ورزش، مطالعه،گردش در طبیعت، ملاقات با دوستان....

بعد از 3 ماه شغل مناسبم را با حقوق بسیار عالی پیدا کردم. الان دارم جایی کار می کنم که انسانهای بسیار شریفی همکار من هستند. من همیشه عاشق سفر بودم و حالا سالی 6 یا 7 بار ماموریت خارج از کشور می روم که هم فال است و هم تماشا و صد البته درآمد بیشتر!

دوستان عزیز فقط می خواستم بگویم اگر انسان هدفی داشته باشد و برای رسیدن به آن تلاش کند، محال است که به هدفش نرسد.

نام نویسنده: آتوسا

 

 شماره پنج)

من ۳۸ سالمه و همسری مهربان و یک دختر ۴ ساله دارم. من در خانواده‌ای بزرگ شدم که حرف پدرم حجّت بود. به دستور پدر مادرم راهی‌ رشته تجربی‌ در دبیرستان شدم و بعد هم وارد دانشکده پزشکی‌. با اینکه میدونستم اصلا علاقه به پزشکی‌ ندارم و دیدن خون و افراد مریض روحیه من رو ناراحت میکنه اما جرأت مخالفت نداشتم، حتا با نمره خوب دکترام رو گرفتم و برای ادامه تحصیل به کانادا اومدم. پدرم اصرار داشت که تخصص بگیرم. بعد از مهاجرت هنوز توی فکرم این بود که باید از حرف پدر مادرم اطاعت کنم و مشغول درس خوندن برای امتحانات کانادا شدم باید چند امتحان پاس می‌کردم تا مدرکم رو بپذیرند و بعد اقدام برای تخصص کنم. اما در درونم همیشه ناراحت بودم چون از کاری که می‌کردم بیزار بودم. تا اینکه با یک آقای کانادائی دوست شدم که آشنایی باهاش دنیای جدیدی رو برام باز کرد. اون به من فهموند که من کسی‌ هستم که برای زندگیم باید تصمیم بگیرم نه دیگران. تصمیم به ازدواج گرفتیم. خانواده من تا میتونستند مخالفت کردند اما من آدم سابق نبودام و می‌خواستم زندگی‌ خودم رو اونجور که خودم می‌خوام بسازم نه اونجور که دیگران میخوان. ضمن رعایت احترام درخواست پدر مادرم رو ردّ کردم و ازدواج کردم. همسرم من رو تشویق کرد که در رشته‌ای تحصیل کنم که دوست دارم. من هم درس خوندن برای امتحان پزشکی‌ رو ول کردم و در رشته عکاسی‌ مطبوعات درس خوندم و مدرک گرفتم. واقعاً از رشته‌ام لذت می‌بردم هرچند کار زیاد گیرم نمیومد اما همینقدر که عاشق کاری بودم که می‌کردم عالی‌ بود. وقتی‌ دخترم متولد شد مخارج زندگی‌ بالا رفت و به ما کلی‌ فشار اومد. یک روز یکی‌ از دوست‌هایم من رو به یک شوی جواهرات دعوت کرد. این نکته رو بگم که جواهرات اینجا اغلب بدلی است و جواهر به معنی‌ ایران نیست. خلاصه دوستم گفت که بیزینیس خودش رو شروع کرده و شده فروشنده یک کمپانی جواهرات و هرچی‌ میفروشه ۵۰ % رو میگیره. از من خواست که من هم وارد اینکار بشم. با همسرم مشورت کردم. هزینه شروع ۴۰۰ دلار بود که کم نبود اما ما تصمیم گرفتیم که من اینکار رو بکنم . من روحیه‌ای دارم که سریع ارتباط برقرار می‌کنم و این در بیزینیس خوب است . کارم رو شروع کردم. اولش وقتی‌ به خونه مردم میرفتم حرف زدن و معرفی‌ محصول برام سخت بود اما زود جا افتادم و کارم هم حسابی‌ گرفت. من الان در دو زمینه که دوست دارم یعنی‌ عکاسی‌ مطبوعات و فروش جواهر کار می‌کنم. درومدم خوب است، هردو کار طوری است که خودم برنامه تنظیم می‌کنم و یک جور‌هایی کار از خونه حساب میشه برای همین با دخترم هم وقت کافی‌ میزارم. از طرفی‌ پول خوبی‌ می‌سازم و زندگیمون خیلی‌ جلو رفته. همه اینها رو مدیون راهنمایی‌ همسرم و تصمیم درست خودم هستم. همون جا که تصمیم گرفتم اونطور زندگی‌ کنم که خودم می‌خوام نه دیگران میخوان. منظورم بی‌ احترامی به پدر مادر نیست بلکه رعایت احترام و محبت در عین استقلال است. اگر من الان پزشک متخصص میشدم مسلماً وضع مالی خیلی‌ بهتری داشتم اما این شادی که الان دارم رو هرگز نداشتم. من شادی و رضایتم از زندگی‌ رو با هیچ چیز عوض نمیکنم. با تشکر که داستان زندگی من رو خواندید.

سرکار خانم دکتر سارا نیکمنش ‌



شماره شش)

بارها با خودم فکر کردم سال 93 چه جور سالی بود؟ می توانم بگویم سال سختی بود؟ یا باید به خاطرش خدا را سپاسگزار باشم؟ شاید دومی درست تر باشد.

من شاید ندانم نام علمی دردهایی که از یک هفته قبل از قاعدگی شروع می شوند، در اوج خود به دردی در حد زایمان طبیعی می رسند، و بعد تا دو روز حتی امکان نشستن را از یک زن می گیرند چیست؛ اما این دردها را خوب می شناسم.

من شاید خوب ندانم دکترها چرا کدام دارو را برای خانم هایی با این دردها تجویز می کنند، اما چیزی که خوب می دانم این است: هیچ کدام این داروها روی من اثر نداشت؛ دکتر از عوارض مرگ آور داروها روی من وحشت کرد و به شیوه ای محترمانه گفت که هیچ درمان دیگری نمی شناسد و من باید درد بکشم!

قبلش نمی خواستم دکتر بروم (آن هم پیش یکی از معروف ترینشان در این زمینه، که همیشه یکی دو ساعت مجبور می شدم پشت در اتاقش بنشینم و توی مطبش جای سوزن انداختن نبود!) چون باور کرده بودم که این درد چاره ای ندارد. بعد به زور اطرافیان که از دیدن من در آن حال وحشت می کردند، رفتم. حالا که رفته بودم، حالا که به خاطر داروها افسردگی گرفته بودم، حالا که نزدیک بود به خاطر مصرف داروها بمیرم، این حرف برایم خیلی سنگین بود.

تصمیمم را گرفتم. باید خودم دست به کار می شدم. باید درمانی پیدا می کردم. و پیدا کردم. باورکنید یا نه، من درمانش را پیدا کردم. چون هر وقت می خواهم، با لطف خدا می شود. شروع کردم به نوشتن یک سری تمرینات برای خودم. آن موقع و در اوج دردها به آخر کار هم فکر کرده بودم که می توانم این فایل را روی سایت گیس گلابتون با زنان سرزمینم به اشتراک بگذارم. اما نمی دانم چرا اینقدر برای نوشتن خاطره دست دست کردم.

راستش را بخواهید می دانم: به غیر از فایل، یک کار دیگر هم کرده ام. آنقدر ترکیبات گیاهان دارویی درست کردم تا دست آخر به ترکیبی رسیدم که دوای درد بود. و نمی دانید چه برنامه های بزرگی برایش در سر دارم. می خواهم این محصول را ثبت کنم، می خواهم آن را در اختیار همه زنانی بگذارم که همیشه از این دردها رنج کشیده اند.

و شاید باور نکنید، همین اسفند ماهی که گذشت وقتی روی تخت به انتظار دردهای قاعدگی دراز کشیده بودم، از بی دردی گریه ام گرفته بود. گریه شوق! من که نمی توانستم در این حالت حتی به راحتی نفس بکشم، و همیشه کسی با ناراحتی کنارم بود، تنها بودم؛ و داشتم دنبال کسی می گشتم که به او زنگ بزنم و شادیم را با او سهیم باشم.

سال 93 سال سختی بود، اما شاید به همه سختی هایش می ارزید؛ شاید خدا هم می دانست من قدرتش را دارم که از رنج، گنج بسازم و مرا برای این کار انتخاب کرد. باور کنید اشک شوق هم نمی تواند این حس شگفت انگیز برگزیده شدن برای خدمت به همنوع دردکشیده را توصیف کند.

نویسنده: خانم شین

 

شماره هفت)

دانشجوی کارشناسی که بودم دختر بسیار لاغر وریزنقشی همکلاسم بود بود.قدکوتاهی داشت. چهره اش بیشتر شبیه پیرزن ها بود تا یه دختر دانشجو!لباس هاش کثیف و نامرتب.کیفش پاره بود.کفش بسیار ارزونی به پاش بود که همیشه گوشه اش پاره بود.مانتوش گشاد و بی قواره بود.هیچوقت جزوه نداشت.همیشه یه  دسته برگه تا خورده که یه طرفش محاسبات شرکت بود دستش بود. از ما هم چند سالی بزرگتر بود.همیشه دیر می رسید و خیلی وقتا غایب بود.کلی از درسارو میوفتاد.کلا از نظر مالی و ظاهری و درسی به قدری اسف بار بود که کسی سراغش نمی رفت.تازه با اون اوضاع کارهم می کرد.یادمه که همیشه ازش بدم میومد...

درسم که تموم شد درگیر کاربودم.یه روز که به اصرار مامان کلاس رقص رفته بودم دیدم هنوز ساعت قبلی تموم نشده.بیرون کلاس منتظر بودم که یه خانم خیلی خیلی شیک و زیبا که بسیار متمول هم به نظر می رسید، نگام کرد به سمتم اومد.

- سلام .شما....نیستید؟

-گفتم چرا!شما؟

اسمشو گفت. یادم نمیومد. نشونی داد.اون گفت و من مات و مبهوت بهش خیره شدم!اون دخترژولیده نامرتب بی استعداداون روز، حالافوق لیسانس بود.ظاهرش بسیار شیک بود و ماشین گرون قیمتی داشت.باورم نمیشد.خودش تعریف کرد که درسش چقدرطول کشید و چی شد .واقعا مثل داستان بود.بهم شماره داد و شماره منم گرفت.

تقریبا یه هفته بعد بهم زنگ زد و گفت یه مهمونی گرفته و چند تا از بچه های همکلاسیمون رو هم دعوت کرده!رفتم خونش.خونه ی شیکی در یکی از بهترین مناطق تهران داشت.نه تنها من ،بلکه تمام دوستام هم در بهت و ناباوری بودن!

خودش تعریف کرد که همون آخرای دانشگاه ازدواج می کنه.با کسی که دیپلم بوده و یه کارگاه در حومه تهران داشته.با کار و بار کساد . ترم آخرو با بارداری میاد دانشگاه ومعدلش عالی میشه.بعد تولد دخترش دچار بیماری میشه و چسبندگی نخاع پیدا می کنه .تو گردنش پلاتین میذارن.سه تا انگشت بی حرکت در دستاش داشت. بعد برامون گفت که دکترا قبول شده،کلاس آواز میره و... اون شب برامون پیانو و سنتور زد،خوندو کلی رقصید!یه شام بسیار عالی پخت و جمع مارو مجبور کرد که کنکور ارشد بدیم.تمام کتاب ها و جزوه هاش رو به ما داد.تا شب کنکور پیگیر کار ما بود. جمع 6 نفری ما در بهترین دانشگاه قبول شد. ما اصلابه ادامه تحصیل فکر نمی کردیم ولی اون راه زندگی همه مارو عوض کرد.

 دخترک منزوی دیروز الان یه خانم دکتربسیار فاضل شده.با وجود مشکلات جسمیش یه کدبانوی تمام عیاره و زنیه که ظاهری آراسته و زیبا داره.تمام کلاسهایی که باعث پرورش مهارتهاش میشد رو رفته .حتی همسرش رو تا کارشناسی ارشد رسونده.مردی که یه روزی در یه شهر حاشیه تهران در یه کارگاه کثیف کار می کرده حالا یه شرکت خیلی معتبر در تهران با تحصیلات مرتبط داره.

دوستم ثابت کرد فقر،محدودیت های جسمی،بیماری و....نمی تونه سدی باشه برای ادامه زندگی و پیشرفت.در اوج تنهایی به دنبال هدفش رفت و پیروز شدوبی اونکه مغروربشه دست تمام اطرافیانش رو گرفت و اونا رو  پا به پای خودش پیش برد والگویی شد برای من و سایرین.

دوست خوبم ازت ممنونم که زندگی منو هم تغییر دادی!

نویسنده: نفرتی تی

 

شماره هشت)

نوجوان که بودم. عادت کرده بودم به متوسط بودن و دیده نشدن ... غرق بودم در عوالم خودم، عاشق شعر و تاریخ و ریاضیات بودم و یک روز در عنفوان 15 سالگی در جایی و لحظه ای که خوب به یادش دارم نشستم و اولین شعر خودم را سرودم، خیلی زود در حالی که هنوز خودم هم خودم را به عنوان شاعر، باور نکرده بودم در جشنواره دانش آموزی شهر و استانمان اول شدم. جو خانه و دبیرستان خیلی مشوق این توانمندی نبود و مدام این پیام از خانه و مدرسه و حتی از اندرون خودم بهم مخابره میشد که: در همه لحظه هایی که تو غرق گل و بلبل هستی بقیه دارند تست میزنند و به قلمرو پیروزیشان نزدیک میشوند! با این حال مزه اول شدن و درخشیدن را چشیده بودم و حال وهوایم عوض شده بود. توی مدرسه  با درسهایی که دوست داشتم خوش بودم و از کنار زیست شناسی و فیزیک شیمی هم یک جوری با احتیاط رد می شدم اما به مصیبت تازه ای دچار شده بودم به نام "زبان برنامه نویسی کامپیوتر" که اون موقع فقط تو مدرسه ما ارائه میشد. سر کلاس بیسیک به اندازه هویج هم نمی فهمیدم! انگار به زبان گینه بیسائو حرف میزد معلم، اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را چطوری باید یاد بگیرم اصلا نمیفهمیدم چه چیزی را نمیفهمم، فرقی هم نمیکرد چون هیچ چیز را نمیفهمیدم! اوضاع بی ریخت بود حالا که مزه اول شدن را چشیده بودم طاقت آخر شدن نداشتم. چند جلسه گذشت، یه روز بعد از کلاس دنبال سر معلم راه افتادم و مشکلم را بهش گفتم...کمی براندازم کرد و با نگاهی تحقیرآمیز گفت: تو که تو کار شعر و ادبی چه کار به کامپیوتر داری؟! سوال و استدلال بیربط و مضحکش دلم را بدجوری شکست، بهم برخورد خشمگین شدم گیج شدم...اصلا نمیتونم بگم چه ام شد ولی در یک چیز شک نداشتم: باید یادش بگیرم!

اما آخه چه جوری؟ کائنات زودتر از من دست به کار شد(انگار قدیما که مردم کمتر میشناختنش و در موردش کمتر حرف زده میشد سریعتر عمل میکرد!) داییم که دانشجوی شریف بود اومده بود تعطیلات و یک کتاب بزرگ قطورآ موزش زبان بیسیک برایم آورده بود، عصبانی و گیج و دلخور و خشمگین و مصمم نشستم بغل دستش...

خیلی زود افتادم رو دور و فهمیدم که دانشیست از جنس ریاضی و میتونم دوستش داشته باشم. امتحان را دادیم، صبح اول وقت دختر معلم که همکلاسیم هم بود و دختری بود زلال و مهربان اومد پیشم و بهم خبر داد که نمره ماکسیمم کلاس شده ام، پیش بینی میکردم که نمره خوبی بیارم اما نه در این حد! از تیزهوشا و شاگرد اولا و المپیادیا رد شده بودم و رفته بودم بالا! اونقدر خوشحال بودم که چهره سرد و حتی دلخور معلم نتونست خیلی حالم را بگیرد.

هیچ وقت نفهمیدم او را یاد چه و که مینداختم و مشکلش با من چه بود اما هدیه گرانبهایی به من داد:

خشم، دلخوری، اندوه و پریشانی را میتوانی هیزم اجاقت کنی

 اگر دیگ تصمیم را بار گذاشته باشی!

 

سرکار خانم مهندس نجمه عزیزی (آرشیتکتی که رویایش آشتی دادن هنر است و تکنیک) 

 

شماره نه)

از اهل محل بود!چهارده سال داشت یا نداشت که ازدواج کرد .

همه میگفتند دختر شری بود. ولی من امروز میفهمم قدرت بقا و نیل به خواسته ها در او بسیار قوی تر از بیشتر اطرافیانمان بود!

خانواده از هم گسیخته ای داشت. مادر و پدر که هر کدام ازدواج سوم را داشتند و دهها خواهر و برادر تنی و غیر تنی.هر روز یک نفر باید میرفت مدرسه به خاطر ماجراهای خانوم تعهد میداد. یه روز فرار، یه روز کتک کاری، یه روز عکس و فیلم . ....بعد ها دیگه با تعهد کارش راه نمی افتاد. باید سبیل همه معلمها و مدیر و خانواده شاگرد ها رو چرب نگه میداشتند . در سیزده چهارده  سالگی ۱۳۰ کیلو بود . ناگهان خبردار شدیم که عاشق یه راننده تریلی ۴۰ ساله معتاد شده و برای رسیدن به او دمار از روزگار خاندانش درآورده. بلاخره خانواده رهایش کرد و او به مراد دل رسید. مدرسه را رها کرد. مطمئن بودم همان بساط چرب کردن سبیل، از این به بعد برای شوهر و قومش ادامه خواهد داشت. ولی اشتباه کرده بودم !

سه سال بعد دو تا بچه داشت. هر دو مثل خودش خوشگل و تپل! یک روز مادرش گفت رژیم گرفته و حسابی روی فرم آمده و به دنبال مدرسه شبانه خوب میگردد برای ادامه تحصیل! شوهرش هم ترک کرده و عاشق و دلخسته اوست و شده مرد زندگی ! گویا او برای ادامه تحصیل تشویقش کرده و بعد از طرد عمومی از خاندان به خاطر ازدواج خودسرانه ، بلاخره روابط خانوادگی هم باایشان از سر گرفته شده .

چند سال دیگر بدون ماجرا گذشت. یک روز زنگ زد منزل ما تا با من صحبت کند! با ترس و لرز پای تلفن رفتم! گفت جهشی دیپلمش را گرفته و میخواهد کنکور شرکت کند و مثل من رشته ... را بخواند! برای راهنمایی درباره کتاب کمک آموزشی زنگ زده بود!  

همان سال دانشگاه پیام نور در رشته مذکور پذیرفته شد. شوهرش هم در این مدت بیکار نمانده بود و تریلی کذایی را تبدیل کرده بود به یک شرکت حمل و نقل بین المللی! کلا تیپ و کلاسش عوض شده بود. فهمید تحصیل در رشته ... برایش سخت است و تغییر رشته داد .

الان فوق لیسانس میخواند. سی و شش –هفت سال دارد با دو بچه مودب و خوشگل و یک زندگی گرم و به سامان. پر از امید و برنامه است. مدیریت شعبه های ایران شرکت شوهرش با اوست! به عنوان شغل دوم و جانبی زمین های بزگ میخرد و شهرک های ویلایی میسازد و میفروشد.ولی آنچه من در او میستایم این است که با اعتماد به نفس تمام تصمیم میگیرد، آرزو میکند، رانندگی میکند و با مدیرهای شرکت های همکار و رقیب و کارگرهای ساختمان و مصالح فروش و کابینت ساز و ...بحث و مذاکره میکند واز حقوق خودش به خوبی مراقبت میکند. سوار کار و زندگیست.  

برادرانش در زندگی موفق نشدند. همه گرفتار زندان و دادگاه هستند. ولی خواهرش رفت به دنبال آرایشگری و آتلیه عروس و ...خلاصه کار و درآمد سالم و مستقل .

و من بسیارخوشحال و متعجبم از قدرت امید و اراده !

نویسنده: ماگ

 

شماره ده)

من لعیا  سی و سه ساله و مجردم. کارشناسی ارشد مهندسی شیمی خوندم و علاقه زیادی  به مباحث مربوط به علوم انسانی دارم. دوره های مختلفی در زمینه مهندسی ذهن و خلاقیت و کارآفرینی گذروندم و بصورت حق التدریسی کارآفرینی درس میدم. خودم همیشه دوست داشتم کسب و کار خودمو داشته باشم و خیلی هم علاقمند به کار در زمینه خورد و خوراک بوده و هستم. داستان من یا بهتره بگم ما از اونجایی شروع میشه که برادرم تصمیم میگیره بعد بیست سال کارشو در زمینه مهندسی ساختمان و تاسیسات رها کنه و بره دنبال علاقه قلبیش یعنی خورد و خوراک! من خرداد ماه 91 فارغ التحصیل شدم و از خرداد 91 تا حدودا آذر ماه 92 دنبال کار بودم. به تعدادی از دانشگاه ها سر زدم برای تدریس، به مدارس و آموزشگاه های مختلف هم رفتم یکی دو جا هم مصاحبه دادم ولی خبری از کار نبود البته طی این مدت جسته گریخته یا تدریس خصوصی داشتم یا تو کلاس های تابستونی خلاقیت با کودکان و بزرگسالان کار میکردم. خلاصه کنم ولی بشدت از بیکاری و تصور آینده مبهم اذیت میشدم.( ناگفته نماند پیش نیومدن یه ازدواج مناسب هم که قوز بالا قوز بود رو روان و اعصابم. باز هم ناگفته نماند حتی یه وقتایی به پوچی هم میرسیدم که خدایا یعنی چی آخه؟!)

خلاصه شد اوایل دی ماه 92 و برادرم بهم گفت که چی تو سرشه منم گفتم یا علی من هستم. حالا مشکل از اونجایی شروع میشه که ما اصلا پشتوانه مالی نداشتیم و نه تنها بدون پشتوانه بودیم بلکه کلی هم وام و قرض رو دستمون بود. برای شروع کار برادرم خیلی مشورت و پرس و جو کرد من هم هر چی بلد بودم از نظر تئوری ریختم رو دایره. در نهایت تصمیم گرفتیم بگیم یا علی و شروع کنیم( باز هم ناگفته نماند که برادرم بعد از مشورت هاش یه استخاره هم گرفت و نتیجه استخاره خیلی خوب بود و ما دلمون حسابی قرص و محکم شد). خلاصه رفتیم دنیال کارها و مجوزهای مربوط به رستوران. اوایل کار برام خیلی سخت بود روزی 14 ساعت کار از 8 صبح تا 10 شب بطور مداوم و اون هم بدون هیچ تجربه قبلی. حتی چند بار این قدر موقع سرو غذا و شلوغی نسبی رستوران خسته و عصبی می شدم که نشستم وسط آشپزخونه و گریه کردم. ولی کم کم راه و چاره کار رو یاد گرفتم و یواش یواش مدیریت زمان و بحران بلد شدم. این ها همش برای من موفقیت محسوب میشه چون نسبت به خودم پیشرفت کردم. کم کم حال و هوا و روحیه ام خوب شد و الان بعد از یکسال و دو سه ماه نسبت به خودمون و روزهای اولمون خیلی پیشرفت کردیم. گرچه همچنان مداوم مشغول کار هستم اما هر روز که میگذره یه راه جدید یا یه فکر نو به ذهنمون میرسه. واقعا هر کار شروعش سخته گرچه مهمترین قسمت هر کاری موضوع مالیشه ولی وقتی کار رو عاشقانه دوست داریم و براش زحمت میکشیم مسایل و مشکلاتشم کم کم حل میشه. "لیس للانسان الا ما سعی". (قرآن)

نویسنده: لیعا

آدرس رستوران: 
کرمان. خیابان دکتر شریعتی. بعد از چهار راه کاظمی. مرکز خرید حضرت سجاد. طبقه اول. رستوران مِرگان.

لعیا جون قول میده اگه به رستورانش برید و بگید از طرف سایت گیس گلابتون آمدید، پذیرایی گرمی از شما بکنه. اگه غیر از این بود، به من اطلاع بدید تا این تبلیغ را از این صفحه بردارم.

 

 


 

شماره یازده)

خدایا شکرت، شوخی شوخی دارم خوش بخت میشم! بذارین از اولش بگم تا بدونین چرا فکر می کنم دارم خواب می بینم!

از نوجوانی میگم. موقعی که بحث پوشش و بیرون رفتن دخترا برا بعضی خانواده ها مهم میشه و تنش شروع میشه. همیشه از این موضوع ناراحت بودم که باید جوری لباس بپوشم که اعتقاد ندارم. می خواستم خودم باشم. این شد که تصمیم گرفتم خودم رو نجات بدم! حسابی درس خوندم تا دانشگاه خوب تو یه شهر دیگه قبول شم و بتونم استقلال بیشتری داشته باشم. البته این تازه اول راه بود... من آزاد بودم ولی مهارت های لازم رو نداشتم. همیشه پشت کامپیوتر می نشستم و غمباد گرفته بودم. تو رویاهام مردی رو می دیدم که بهم شمعای رنگی کادو میده! ولی مطمئن بودم فقط خیالاته! کاملا ناامید و افسرده!

تا اینکه با گیس گلابتون آشنا شدم. اوایل حاضر نبودم کتاب "ازدواج مثل آب خوردن آسان است" رو بخرم! با خودم می گفتم چه دروغا! ما تو همین فامیلمون کلی دختر مجرد داریم ولی چندین ساله که هیچ عروسی نرفتیم! یک بار توصیه های محمود معظمی رو دیدم و حسابی کنجکاو شدم ببینم توش چی نوشته! 2 تا از این کتاب خریدم (که هزینه ارسالش نصف بشه :دی)

اولین بار که کتابو گرفتم دستم کلی خورد تو ذوقم که اینقد لاغره... ولی فلفل نبین چه ریزه! با اینکه امتحان داشتم شروع کردم به خوندن و از بس جالب بود دو دور پشت سر هم خوندمش! هم اتاقیمم همینطور! وقتی خوند کتاب دومی رو ازم خرید! شاید باورتون نشه ولی این کتاب جادویی بود! ما سنمون کم بود و مراسمشو انجام ندادیم ولی دوستم که رفته بود شهرشون براش خواستگار اومد! من فکر می کردم هنوز بچه م اما دوستانی داشتم که واقعا به ازدواج فکر می کردن! هر بار که نیت می کردم کتابو به یکیشون بدم که ببینم واقعا نتیجه میده یا نه می فهمیدم براشون خواستگار اومده یا نامزد کردن!! هر بار که کتابو می خوندم برام خواستگار می اومد!! (نمی خواستم ازدواج کنم اما توش مطالب مفیدی داشت که می تونستم شخصیتم رو کاملتر کنم و البته خیلی هم جالب و بامزه بود!) آخرین بار یه شب بی خوابی زده بود به سرم، این کتابو که زیر تختم بود خوندم تا خوابم ببره! به یه شخص تخیلی فکر کردم! خانواده ی سخت گیرمن چرا باید منو بدن به همچین کسی؟! اصلا چنین کسی چه جوری منو پیدا کنه؟ به هر حال چند روز بعد دنیا یه شکل دیگه بود! نفهمیدم چی شد! خیلی اتفاقی همون کسی که تصور کرده بودم و خانواده ش منو پسندیده بودن! عجیب تر از همه اینکه خانوادم مخالف نبودن! یاد اون قسمت از فیلم راز افتادم که طرف به فیل فکر می کنه و فیل تو اتاقش ظاهر میشه! شاید موفقیت به نظر بعضی ها یعنی به دست آوردن پول یا قبول شدن تو دانشگاه خاص... ولی به نظر من همین که اعتماد به نفسم رو بالا بردم و دیگه اون دختر افسرده نیستم و شادم یعنی موفقیت و از گیس گلابتون سپاس گزارم .

نویسنده: سرکار خانم سحر ساحلی

 

شماره دوازده)

"آدم خنثی " قصه ما مدام   ناراحت بود و نمیتونست بفهمه  چرا؟ آدم خنثی، همین طوری از بچگی به نوجوانی و جوانی رسید و هنوزم نمیدونست که  چرا هیچ چیزی و دوست نداره. یه روز فهمید که  مادرش اسکیزوفرنی داره که اینجوریه و یکی از داداشاش هم به همین خاطر افسردگی شدید داره و اون یکی هم معتاد شده و اون یکی هم ورشکسته و فراری. پدر خانواده هم مرد سالار و وسواسی و لج باز. آدم خنثی   نمیدونست چرا اینجوریه و چکار باید کنه ، پس هی درس خوند و خوند و خوند ، کار کرد و کار کرد و کار کرد فکر کرد اگه از اینا جدا بشه همه چی حله .رفت یه شهر دیگه، بعد یه کشور دیگه . ولی بازم خوشحال نبود. یه روزی اتفاقی با گیس گلابتون آشنا شد. حالا  یه بانوی زیبا شده و میدونه که چجوری شاد باشه و بقیه رو هم شاد کنه. به علاوه،گیس گلابتون داره این خانواده رو  به طور غیر مستقیم هدایت میکنه و زندگی شونو  سر و سامون میده.جالب اینه که  داداش افسرده  10 سال بود که مشاوره های مختلف می رفته و کلی داروهای اعصاب می خورده  تا حالش خوب شه ولی حالا دختر خانوم قصه ما چند جمله از حرفای گیس گلابتونو بهش میگه واون احساس خوبی داره و داره آماده می شه که شاد زندگی کنه. داداش معتاد ، ترک کرده و اون ورشکسته ، به لطف خدا تصادف کرده و پاش شکسته و مجبور شده بشینه تو خونه که برنامه زندگیشو  سر و سامون بده.

سرکار خانم ندا هدایتی

 

شماره سیزده)

من حسین 28 ساله متاهل و دارای یک فرزند هستم

یادم میاد سال 85 کنکور تجربی دادم و به جای پزشکی کاردانی یه رشته پیراپزشکی قبول شدم خیلی ناراحت بودم یکی دو ترم که از دانشجو شدنم گذشت پیش استادم رفتم و گفتم می خوام انصراف بدم و از نو کنکور بدم ایشان گفتند تو همین رشته هم میشه موفق شد و من تصمیم گرفتم همین رشته را تا دکترا ادامه بدم اولین هدفم هم قبولی کارشناسی در دانشگاه شهید بهشتی بود از ترم سوم شروع به درس خواندن کردم و بی وقفه شبها تا 2 درس می خوندم و روزها هم سر کلاس می رفتم نتایج آمد با رتبه 10 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم.اواخر کارشناسی با خانمی در دانشگاه آشنا شدم و بعد از مدتی آشنایی پیشنهاد ازدواج دادم پدرشان که یک نظامی سخت گیر بود به دیدنم آمد و شرط گذاشت شما ارشد قبول شو بعد با هم صحبت می کنیم.خدای من دقیقا سه ماه و ده روز تا کنکور ارشد مانده بود و من راهی غیر از قبولی نداشتم رفتم جلوی سر در دانشگاه تهران و یک عکس از سر در گرفتم و گذاشتم بک گراند موبایلم با قدرت گفتم دانشگاه تهران چند ماه دیگه می بینمت! رفتم خوابگاهمان در شهرک غرب و شروع کردم به درس خواندن.روزانه 14 ساعت درس می خواندم.حتی شبها در سالن مطالعه می خوابیدم و صبح با صدای نظافتچی بیدار می شدم.فقط برای غذا خوردن و حمام رفتن به اتاقم می رفتم.عجب روزهایی بود و چه اراده ای داشتم. من عاشق بودم و روزی 14 ساعت درس خواندن در سیزده بدر هم برایم دشوار نبود.نتایج آمد ،من با رتبه 9 کشوری دانشگاه تهران قبول شدم.خواستگاری و مقدمات ازدواج به سرعت فراهم شد.ترم 1 ارشد عروسی کردم در

حالیکه سربازی هم نرفته بودم و همه می گفتند تو چه شجاعتی داری که ازدواج کردی.ترم 3 ارشد خانمم باردار شد و بازاطرافیان  ما را ملامت می کردند که با این وضعیت کار و اقتصاد کار شما بی عقلی است. ترم 5 در حالی با پول خودم صاحبخانه شدم که فرزندم نیز به دنیا آمد.قبل از اینکه فارغ اتحصیل شوم نیز کتابی نوشتم که در کمتر از 6 ماه به چاپ سوم رسید.من با نمره 19.87 پایان نامه ام را در حضور 9 تن از اساتید مطرح گروهمان دفاع کردم در حالیکه قبل از آنکه جوهر امضای مدرکم خشک شود یک بی عقلی! دیگر کردم و با شجاعت تمام 7سال تحصیل در دانشگاه را رها کردم و رفتم سمت علاقه ام.رشته تحصیلی من پولساز بود اما عشقم نبود.عشق من روانشناسی و بازاریابی بود.فارغ التحصیل نخبه دیروز،امروز یک بازاریاب بیمه عمر است.بازاریابی که روزها با مردم ارتباط دارد و از شغلش لذت می برد و هر دو روز یکبار یک کتاب می خواند و سی دی های روانشناسی گوش می دهد.حقیقت تلخ اینکه دانشگاه 5% به من آموخت 95% هر آنچه در زندگی به من کمک کرد Self Learning   بوده و هست.در این مسیر زیبا از چند نفر خیلی خیلی ممنونم جناب استاد معظمی،استاد عباس منش،محمدرضا شعبانعلی و گیس گلابتون عزیز .

نویسنده: جناب آقای حسین شیرمحمدی

 

شماره چهارده)

مهر93 یکی از استادای ترم یکم از من برای اجرای پروژه اش کمک خواست. استاد یکی از کار به دستای روزگار و بی نهایت متصل به آدمای بانفوذ. پروژه بسیار دندانگیر و بی نظیر. من ازینکه استادم منو تو پروژه اش شرکت داده خیلی خوشحال بودم(هم کار یاد میگرفتم هم تو رزومه ام نقطه درخشانی میشد). چند وقت ازین همکاری نگذشته بود که متوجه پیامک های نابجای استاد شدم. به روی خودم نیاوردم. چند هفته بعد برای نشون دادن کارهای انجام شده منو تو دفترش خواست. رسیدم به محل کارش، فهمیدم روزای پنجشنبه کلِ ساختمون تعطیلن، یه بررسی محیطی کردم فقط یه نگهبان دمِ ساختمون و اون آقا طبقه چهارم بود. تا بالا که رفتم باخودم گفتم قوی باش و نترس! اونجا همون چیزی که فکرشو میکردم اتفاق افتاد و این استادِ به ظاهر استاد شروع کرد به از زندگی خودش نالیدن و از خصوصیات اخلاقیش گفتن و ازینکه من چقدر جذابم و شعر خوندن برای من و سر آخر هم دستشو گذاشت رو دستم! من بسرعت خودمو جمع و جور کردم و خیلی جدی تو چشاش نگاه کردم و گفتم من باید برم، کلی اصرار کرد که باید نهارو با من بخوری، با توجه به شرایط پیش آمده و محیطی که توش بودم بهترین گزینه رو انتخاب کردم گفتم باشه(باید هرچه سریعتر ازونجا میومدم بیرون). سرِ میز نهار حرف خودشو زد گفت بیا بریم مسافرت(کیش، شمال،....) من هم قاطعانه و بدون دعوا گفتم نه! تمام این مدت با خودم میگفتم آرام باش س، به خودت مسلط باش! وقتی رسیدم خابگاه تمام افکار این چند ساعت رو از ذهنم بیرون کردم، باخودم گفتم تو صبحت خراب شد نباید شبت هم خراب بشه. روز بعدش نشستم تجزیه تحلیل، باید یه کاری میکردم، هم حقش رو میزاشتم کف دستش هم مانعی بشم برای دام افکندن های بعدیش. نمیتونستم نسنجیده عمل کنم چون در درجه اول این دختره که مقصر شناخته میشه. از مسول خابگاهمون پرسیدم تو که چندساله اینجا کار میکنی شده ببینی دختری از استادش شکایت کرده و نتیجه اش چی بوده؟ ایشون هم از مافوقش که یکی از معاونین دانشگاهه پرسید. جناب معاون به رئیس دانشگاه گزارش داده بودن، ایشون هم گفتن که همچین مسئله ای غیرقابل چشم پوشیه و ما بدون اینکه حراست متوجه بشه خودمون با استاد متخاطی برخورد میکنیم اما باید اون دانشجو خودش بیاد و بگه. من هم دل رو به دریا زدم و اول با معاون و بعد با رئیس دانشگاه صحبت کردم. هردو بی نهایت تاسف خوردند، رئیس دانشگاه درمقابل چشم های خودم پرونده استاد رو درآورد و نوشت: به دلیل لجام گسیختگی اخلاقی از همکاری با ... معذوریم. به این شکل من با گردنی افراشته از اتاق رئیس بیرون اومدم. خوشحالم ازینکه اعتمادبنفسم انقدر بالا رفته و ترسم انقدر کم شده که در برابر همچین ظلمی که برا خیلیا اتفاق میفته ایستادم. دوره بهترین سال زندگی در کنار همه نکات خوبش یه ویژگی خیلی بارز داره اونم اینکه به انسان دوست داشتن خود و اعتمادبنفس داشتن رو آموزش میده J

نویسنده: سمیرا

 

شماره پانزده)

من و همسرم با کلی عشق ازدواج کردیم ولی متاسفانه اختلافات­مون خیلی زود شروع شد، هر روز ناراحتی و دلخوری هامون از همدیگه بیشتر بیشتر میشد، اکثر مواقع من از دستش ناراحت میشدم و همیشه بهم میگفت تو خیلی حساسی و من خسته شدم از این همه حساسیت بالای تو، هرچقدر بیشتر توضیح میدادم،کمتر درک میشدم تا اینکه دی ماه بود، یه دعوای اساسی و یه قهر دو هفته ای اتفاق افتاد!

خیلی سخت گذشت ولی همون زمان و فاصله ای که بینمون افتاد، خیلی منو به خودم آورد. با خودم گفتم بیا منطقی و به دور از قضاوت، این رابطه رو بررسی کن و ببین واقعا اشکال تماما مربوط به طرف مقابلت هستش یا تو هم یه جاهایی باید رو خودت کار کنی.

اول از همه رفتارهام رو بررسی کردم، اونایی که اشکال داشت رو  سعی کردم حذف کنم و یا حداقل قبل از اینکه حرفی بزنم یه کوچولو فکر کنم، ببینم اگه همسرم با همین ادبیات و لحن به من بگه ناراحت نمیشم! خب خیلی هاش رو باید اصلاح میکردم که تا همین الان دارم روش کار میکنم، قدم اول باعث شد شرایط کمی بهتر بشه.

از اونجایی که دختر مستقل و موفقی در زمینه اجتماعی بودم، و همیشه با جدیت به خواسته هام رسیده بود، فکر میردم رابطه زن و شوهری هم، یعنی همیجوری جدی و ماشینی برخورد کردن، هرچی میخواستم دستوری میگفتم و به نظرم طرف مقابل باید تماما منو درک میکرد و بدون چونُ چرا خواسته منو عملی میکرد، ناز عشوه هم که کلا تعطیل بود!

تغییری بعدی در بیان خواسته هام بود، دفعه بعدی که خواسته ای داشتم دستوری نگفتم، یکمی عشوه هم قاطیش کرد، جواب داد! بدون اینکه دعوا و جرو بحثی پیش بیاد.

شرایط بهتر شده بود ولی باز من از خیلی رفتارهاش ناراحت میشدم و باز هم به حساس بودن متهم میشدم.

یه روز که داشتیم باهم حرف میزدیم یه راه حل به ذهنم رسید، بهش گفتم که اصلا از این به بعد اگر من از چیزی ناراحت شدم و به نظر تو از حساسیت من نشات میگرفت، بیا ریشه یابی کنیم و ببینیم واقعا ریشه این ناراحتی چیه!

خیلی روش کمک کننده ای بود، تا از چیزی ناراحت میشم صادقانه احساسم رو نسبت به موضوع پیش اومده مطرح میکنم بدون سانسور کردن خودم و بدون داشتن ترس از اینکه مبادا اگر حساسیتم رو بگم، بشه نقطه ضعف­م. در اکثر مواقع، با توضیحی که از همسرم میشنوم متوجه میشم یا سوءتفاهم بوده یا از عدم شناخت کافی همسرم، از احساس خانمها نسبت به یک سری از موضوعات اتفاق افتاده، که معمولا خیلی ساده، ناراحتی پیش اومده برطرف میشه و مثل قبل به یه دلخوری عمیق تبدیل نمیشه.

کاش همه زن و شوهرها برای خودشون یه روش اختصاصی حل مسئله در دفتر زندگی شون ثبت کنند که ضامن عشق شون باشه و نذاره این روزمرگی زندگی ما رو از خودمون دور کنه.

فرصت زندگی کوتاهه و این فرصت فقط یبار به همه داده میشه، امیدوارم وقتی به عقب نگاه میکنیم از مسیری که طی کردیم خوشحال و راضی باشیم.

نویسنده : طلوع

 

شماره شانزده)

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت.

من فاطمه ، فرزند آخرخانواده ام هستم.تولد من با مرگ شوهر خواهر بزرگم همراه بود.این را نوشتم که بدانید وضعیت روحی مادر من ،موقع تولدم چگونه بوده است.چهارده ساله بودم که برادرجوانم را درسانحه ی تصادف از دست دادم.دو سال منتهی به کنکور دانشگاه را در حالی گذراندم که تنها فرزند پدر و مادرم بودم و بقیه یا ازدواج کرده بودند و یا در شهر دیگری به تحصیل اشتغال داشتند.این دو سال، سالهای طلایی عمرم بود.غم و اندوه ناشی از مرگ برادرم و تنهایی پدر و مادرم،مرا به خدا نزدیک کرد ،خیلی نزدیک و صد البته حاصل این ارتباط زیبا با خدای مهربانم،ذهنی آرام و تلاشی مستمر و هدفدار در جهت قبولی در رشته ی داروسازی دانشگاه علوم پزشکی مشهد بود که در نهایت بدون زحمت زیاد و با رتبه ی 10 منطقه سه به مطلوبم رسیدم.

بعد از ورود به دانشگاه و گذراندن پنج ترم اول، در حالی که مشغول آماده شدن برای آزمون علوم پایه بودم،به یکی از خواستگارانم جواب مثبت دادم و سال چهارم را که به اتمام رساندم زندگی مشترکمان را در حالی شروع کردیم که نه من جهیزیه ی آنچنان سنگینی ازپدر و مادرم گرفتم و نه همسرم سرمایه ی هنگفتی داشت.سالهای اولیه ی زندگیمان خیلی سخت ولی هدفدار گذشت.هر سال، بعد از پرداختن پول رهن خانه،برنامه ریزی برای سال بعد و پس انداز پول برای پرداخت رهن و اجاره خانه را شروع می کردیم.درس من تمام شد و دوره ی طرح را هم در حالی گذراندم که فرزند اولم به دنیا آمد.طرح را که سپری کردم،یک فاصله ی کوتاه را بیکار بودم.مشکلات زندگیمان به اوج رسیده بود.اولین تجربه ی بچه داری آن هم دست تنها و بدون کمک و مسایل مالی و بیکاری همه دست به دست هم داده بودند تا ما روزهای سختی را تجربه کنیم.این وسط کشمکش های زندگی زناشویی هم اضافه شده بود.یک روز غرق در اندوه و ناسپاسی و نگرانی شروع کردم با خودم و خدا به حرف زدن.به خودم گفتم معلوم هست چه مشکلی داری؟سرپناهی بالای سرت،یک مدرک عالی دانشگاهی و تن و بدن سالم خودت و همسر و فرزندت.چرا اینقدر غر می زنی؟و بعد در دلم گفتم:خدایا کجایی؟دقیقا در همان لحظه موبایلم زنگ خورد و اولین پیشنهاد کاری را دریافت کردم.هر روز با خوشحالی سر کار می رفتم و خدا را هزاران بار شکر می کردم.به فاصله ی حدود دو ماه ،یک پیشنهاد کاری بهتر دریافت کردم و هنوز به طور رسمی وارد قرارداد بستن با داروخانه ی دوم نشده بودم که یک داروخانه ی عالی با شرایط فروش بالا اجاره کردیم.با همسرم دست به کار شدیم.هر دو سخت کار کردیم و روزبروزشرایط زندگیمان بهتر و بهتر شد.حالا در قدم بزرگ دیگر زندگیمان و پس از تولد فرزند دومم به دنبال این هستیم که برای خودمان و به صورت مستقل کار کنیم.تجربه ی 34 ساله ی زندگی من می گوید با شادی و ایمان و امید،قدم اول را بردار و بقیه را به خدا بسپار.حتما موفق خواهی شد.

سرکار خانم دکتر غنچه

 

شماره هفده)

اواخر سال 87 بود دختری بودم در نهایت ناامیدی.همسرم بهم خیانت کرده بود و زندگی مشترکم به طلاق ختم شده بود.با اینکه قبل از اون اتفاق اعتماد به نفس بالایی داشتم و در زندگی کاریم موفقیتهایی داشتم ولی خیانت همسرم کلا منو ویران کرده بود.حس میکردم چقدر بیمصرف وبدرد نخورم!ظاهر و اندامی قابل قبول داشتم.تو اون ناامیدی و بحران پس از طلاق یکی از همکلاسیهای دانشگاهم که باهم پایان نامه کار میکردیم در جریان طلاقم قرار گرفت.به اسم کمک یا حمایت مرتب بهم تکست میداد کتاب میفرستاد و اکثر کارهای پایان نامه رو انجام میداد وقتی به خودم اومدم در تله افتاده بودم.بحران پس از طلاق تبدیل شد به تله وابستگی به همکلاسی که متاسفانه احوالات روحی سالمی نداشت.از کیانای مغرور و سرشار از اعتماد به نفس تبدیل شدم به دختری که مجبور بودم دایم جواب پس بدم.همکلاسی مثل یه مجرم با من رفتار میکرد کجا بودی با کی بودی چرا گوشیت زنگ خورد چرا خندیدی نظرش این بود من دختری هستم که صلاح خودمو نمیدونم و اون باید منو کنترل کنه.روزگارم به همین نحو ادامه داشت.هردو بیمارگونه به این ارتباط ادامه میدادیم.در اثر سرکشیهای من کار همکلاسی در اثر فشارهای عصبی مرتب به بیمارستان میکشید.منم حال و روز خوبی نداشتم.نمیگم یک روزه که چندماه طول کشید.به خودم اومدم شروع کردم به خوندن کتابهای افزایش اعتماد به نفس و خود باوری هرروز عبارات تاکیدی رو مینوشتم و تکرار میکردم مقالات مربوط به رهایی از ارتباطهای بیفرجام و هرروز بهتر و بهتر میشدم.خطم و ایمیلم رو تغییر دادم همه راههای ارتباطی رو بستم با دوستام رفتیم سفرو البته همه چی به این راحتی نبود گاهی فکر میکردم دنیا زندان منه.دلم با همه وجود همکلاسی و گیردادنهاش رو میخواست!! ولی مقاومت کردم و چه خوب نتیجه این صبرم رو گرفتم.تبدیل شدم به یه دختر سالم و با نشاط و پراز برنامه که حتی فکر و خاطره همکلاسی هم بذهنش نمیومد.من از تله آزاد شده بودم.ممنونم گیس گلابتون عزیزم بایت درسهایی که در وبلاگت و بعدها سایتت به من دادی.این تجربه تقدیم به دختران جوانی که باید خودشون بخوان و از تله ارتباطات ناسالم آزاد بشن.

نویسنده: کیانا

 

شماره هجده)

من در خانواده ای تقریبا پرجمعیت بزرگ شدم.نوجوانی و جوانی ام را در حالی گذراندم که مطابق عقیده و سلیقه افراد بزرگتر خانواده ام و حتی فامیل نزدیک گذرانده بودم! در وجودم احساس اندوه ناشناخته ای بود.چون علتش انقدر ظاهر و رفتار مرا در بر گرفته بود که خودم نمی توانستم آن را ببینم.ظاهرا مساله ای نبود.اما من در قلبم از اینکه هرگز خودم نبودم اندوهگین بودم. روزها و شبهای فراوانی فکر می کردم.مدام از خودم میپرسیدم چرا خوشحال نیستی؟و هر بار خاطره ای تلخ و سپس گریه و عصبانیت و...تفکراتم را از مسیر منطقی اش منحرف می کرد.افراد زیادی را بخاطر می آوردم که مرا مجبور به کارهایی کرده بودند که دوست نداشتم و انزجاری آزاردهنده قلبم را پر می کرد.این نوع احساس برایم جدید بود! تا آن زمان هرگز به خودم اجازه تنفر از کسى نداده بودم.برای تلطیف این حالتم هر روز سجاده ام را به حیاط میبردم و بااینکه پاییز بود و هوا کمی سرد بود اما این برنامه هر روزم بود که یکساعت روی آن قالیچه ی کوچکم بنشینم و با ذکر و تفکر آرامش پیدا کنم.همان روزها بود که ایده ی چله به ذهنم رسید.چهل روز فلان چیز را از خدا بخواهم.برای من شناختن دردم همان خواسته چهل روزه بود.یادم نیست از کی اما کم کم فهمیدم که درد من این است که خودم نیستم!اینکه دیگران با تحکم به من میگفتند چه باشم یک سوی قضیه بود.سوی دیگر خودم بودم که اجازه داده بودم آنها مجبورم کنند.در واقع کسی که مجبورم کرده بود خودم بودم!! و اینجا بود که دست از نفرت از آنها برداشتم و از خودم متنفر شدم!!احساس وحشتناکی بود.اما کم کم برای خودم عذر و بهانه هایی آوردم که مرا آرام کند.و سپس با توکل بر خدا و با قاطعیت شروع به خودم شدن کردم.حالا من مسوول شادی خودم بودم و احساس نفرت از دیگران از وجودم کم کم بیرون رفت.اگر چه هنوز تا رسیدن به شادی حقیقی ای ه آرزویم بود راه درازی در پیش بود اما یک جور احساس رهایی زیبایی داشتم.احساس قدرت از اینکه شادی ام و نوعِ بودنم در دست قدرت خودم است نه بزرگترهاو اطرافیانم.احساس اینکه آنها بزرگترهای قراردادی اند و من خودم بزرگتر خودمم به من جرات می داد که قوی باشم و احساس ترس کمتری کنم.تغییر ناگهانی من، که در چشم خودم نم نم و به مرور بود،برای دیگران ناگهانی ،عجیب و ناخوشایند بود.آنها20سال جور دیگری مرا دیده بودند.به استثنای جاهایی که تحت تاثیر خاطراتم صبر از کفم میرفت اغلب سعی میکردم با آرامش و طمءنینه رفتار و عکس العملهای سابقم را تغییر دهم تا تنشی پیش نیاید.نکته ی زیبای این داستانی که بر من گذشت این است که بدنبال تغییر من ابتدا دیگران مقاومت و مخالفت های پنهان و آشکاری انجام دادند ولی کم کم آنها نیز تغییر کردند و آنها هم حتی روش من را تا حدودی در پیش گرفتند.آنها نیز هر کدام به خودشان نزدیک تر شدند.من به لطف خداوند مهربان با تغییر خودم خانواده ام را از اندوهی چندساله ،که خودشان بر آن واقف نبودند،نجات دادم.

با توکل بر خداوند،تغییر را از خودت شروع کن و ناامید نشو.و این راه ادامه دارد... 

نویسنده: نسیم 



شماره نوزده)

در سه ، چهار سال اخیر با تغییر شرایط زندگی ام و تجربیات جدید و مطالعه مطالب مختلف ، شیوه زندگی ام هم تغییر کرده است یکی از آن تغییرات مهربان تر شدن با خودم و دیگران بوده است چون قبلا زیاد مهربان نبودم . سالهاست که روزهای تعطیل صبح زود از خانه خارج میشوم و برای یک پیاده روی و دویدن آرام یک ساعته به پارک دلخواهم میروم. ، از این کار لذت میبرم چون تمام روز شاداب میمانم. هیچ چیز تا به حال مانع رفتن من به این پیاده روی لذت بخش نشده است. برای رسیدن به پارکی که خیلی دوستش دارم باید حدود بیست دقیقه رانندگی کنم
داستان از اینجا شروع میشود یک روز تعطیل مثل همیشه از خانه خارج شدم دیدم که خانم همسایه اتومبیل اش را جلوی پارکینگ پارک کرده است و من نمیتوانم اتومبیل ام را خارج کنم ، اولین فکر و راحت ترین کار این بود که از او بخواهم اتومبیل اش را جابه جا کند، میدانستم که الان خواب است و با صدای زنگ خودش و احتمالا سه فرزند سه قلویش از خواب بیادر میشوند، ، این را هم میدانستم که روز قبل از یک سفر طولانی برگشته است ، و باز هم این را میدانستم که کار درستی انجام نداده که اتومبیل اش را جلوی پارکینگ پارک کرده است، خلاصه در کشمکش درونی ام ، خود مهربان ترم پیروز شد و من تصمیم گرفتم که پارکی نزدیک برای پیاده روی انتخاب کنم، و از بیدار کردن خانم همسایه صرف نظر کردم، نیم ساعت بعد در پارک قدم میزدم ، درحالیکه به پارک مورد علاقه ام فکر میکردم زنان و مردانی را تماشا میکردم که در حال بازی بدمینتون بودند در حقیقت مثل همیشه لذت نمیبردم اما از تصمیم خودم راضی بودم. همینطور که فکر میکردم متوجه شدم خانمی من را به بازی بدمینتون دعوت میکند ما همدیگر را نمیشناختیم اما با کمال میل قبول کردم و شروع کردم به بازی کردن نیم ساعت بعد آقایی به سمت ما آمد ، خانم بازی را واگذار کرد، و در طرف دیگر با ورزشکار دیگری شروع به بازی کرد، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دختری جوان به سمت ما چهار نفر آمد و به همه سلام و صبح بخیر گفت. من هم خودم را معرفی کردم ، بیشتر از همیشه هیجان و شادی من را فراگرفته بود و هیچ فکر نمیکردم در آن صبحی که از نرفتن به پارک دلخواهم کمی کسل شده بودم بتوانم چهار دوست پیدا کنم، بعد از دو ساعت بازی دو نفر دیگر به ما اضافه شدند و به من خوش آمد گفتن و با خوش رویی از من دعوت کردند هر روز صبح برای بازی بدمینتون به جمع آنها بروم. آن روز صبح من شاداب تر و خندان تر از همیشه به خانه برگشتم در حالی که چندین دوست جدید پیدا کرده بودم .
من فهمیدم که کوچکترین مهربانی ها از دید کائنات پنهان نمی ماند. دیر یا زود بالاخره به سوی خودمان برمیگردد . سپاسگزارم از خداوند که آن روز درسی را برایم یادآوری کرد
نویسنده: سرکار خانم زهرا کارآگاه



برای مشاهده نتیجه مسابقه لطفا به اینجا مراجعه کنید.

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
atussa

نویسنده داستان شماره چهار من هستم، آتوسا. می بخشید که یادم رفت اسمم را بنویسم.

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم آتوسای عزیز

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارم آتوسا خانوم

پاسخ
نازنین

الان نمیتونیم رای بدیم ؟

پاسخ
گیس گلابتون

الان نه! کلی داستان دیگه مونده که هنوز فرصت نکردم آنها را آپ کنم. صبر کنید. داستانهای قشنگی هستند.

پاسخ
نازنین

مرسی عزیزم همرو خوندم و مثل همون اول رای من شماره 4

عالی بود شماره 4 چون منم تو شرایط فعلی شما هستم امیدوارم بتونم راه موفقیت رو پیدا کنم

پاسخ
atussa

حتما می تونی دوست من
برات انرژی مثبت می فرستملبخند

پاسخ
فرناز

با سلام و خسته نباشید خدمت شما خانم دکتر عزیز.سال نو مبارک و خدا قوت..
من داستان شماره 14 رو انتخاب میکنم. چنین شجاعتی برای دخترخانمی که تنها در شهری دیگر زندگی خوابگاهی دارد قابل ستایش است و میتواند داستان خوب و الگوی مناسبی برای سایر دخترخانمهای عزیز باشد که در چنین شرایطی قرار میگیرند. سمیرا خانم به شمام تبریک میگم.

پاسخ
nedahedayati

سلام گیسو خانوم ، من هم بابت لغو تحریمها خیلی خوشحالم و مطئنم سالی خوشی اندر خوشی داریم. در مورد ثبت فامیلی هم که بلهههه خانوم دکتر شمااختیار کامل داریننن هر جور صلاح میدونیدلبخندقلب

پاسخ
گیس گلابتون

سپاس

پاسخ
nedahedayati

خدای من همشون عالی هستن، رای دادن سختهههه

پاسخ
pushana

بین چند مورد مردد بودم.شماره6از خانم شین رو انتخاب می کنم! به خاطر اندکی همزاد پنداری، اینکه بعد از سختی و رنج زیاد راهی براض پیدا کرد و یه چیز دیکه که باعث انتخابم شد اینه که می خوای ثبتش کنی و دیگران رو هم نجات بدی که حداقل 3 دستاورد علاوه بر درمان خود داره:1-کارافرینی 2-درمانی بدون عارضه برای انسانهای دیگه3-کسب درامد. از صمیم قلب برات سلامتی رفاه ،آرامش و شادی آرزو می کنم و منتظر خبر ثبتش هستم!
و به همه عزیزانی که هر کدام در این داستانها به موفقیتی رسیدن آفرین و شاد باش می گم

پاسخ
pushana

همذات پنداری

پاسخ
sfarhang@yahoo.com

رای من داستان شماره 17. و آفرین به تمام دخترهایی که توی شرایط سخت سرپا می ایستند! و برای نویسنده که شجاعت گفتنش رو داشت تا برای بقیه هم قوت قلب باشه!

پاسخ
vorodi

رای من داستان شماره 14، به خاطر شهامتی که نشون داده، واقعا قابل تقدیره قلب

پاسخ
madam

سلام
رای من :شماره 8

پاسخ
سارا92

من به شماره سه رای می دم، البته همه دوستان عالی بودند و برای همگی بهترین آرزوها رو در سال جدید دارم/

پاسخ
nasimaa

من که جدیدم بازندهپلک..اما امیدوارم در سالهای بعد با الهام از تعلیمات این خونه ی قشنگ و شما -اگه از این مسابقات بازم بودشوخی-داستانهای بهتری بتونم تقدیم کنم.گل

پاسخ
nasimaa

نصف کامنتم ارسال نشد!!!!
از اول می نویسم:
سلام و وقت بخیرگل.من نویسنده داستان هیجده هستم.خوشحال و سپاسگزارم که داستان من رو هم شرکت دادید.لبخندگل
نام نویسنده رو بصورت فورمال نوشتید سرکار خانم...کمی احساس غریبگی کردمخجالت.فقط نسیم کافی بود.خجالتسپاسگل

یک نکته برام توی داستانهای زیبای دیگه جالب بود:افراد قدیمی سایت یا شرکت کنندگان دوره های شما داستانهاشون رنگ و بوی دیگه ای دارهرویا
امیدوارم که من هم زمانی که عضو قدیمی حساب بشوم، داستانهای بهتری تقدیم کنم.رویا
سوالم اینه که شرکت کننده ها هم می تونند رای بدند؟

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم خواسته خودتان را بیان کردید. نام شما عوض شد.
بله همه شرکت کنندگان میتوانند رای بدهند. حتی خود شما می توانید به خودتان رای بدهید.

پاسخ
sami_6607@yahoo.com

شماره 15

پاسخ
setareh

سلام
رای من شماره 7

پاسخ
minokhoshgele

من به داستان شماره 14 رای میدم

پاسخ
maryam1986

دستتون درد نکنه بچه ها، چه خاطره های قشنگ و انرژی دهنده ای رو نوشتید، واقعا با دیدن این خاطره ها آدم می مونه به کدوم رأی بده، اما از اون جایی که باید به یه خاطره رأی بدیم:
من به شماره 6 رأی می دم

پاسخ
sepidarsepid

رای من: شماره 15.
با تشکر از نویسنده داستان 6 که پنجره ی جدیدی به روم باز کرد، هیچوقت به درد اینجوری فکر نکرده بودم.
داستان شماره 14 هم خیلی شجاعانه و زیبا بود و آفرین میگم به دوست خوبمون.
داستان شماره 13 رو هم دوست دارم فرد جسوری هستین جناب حسین. بهتون تبریک میگم.

پاسخ
فرناز

با سلام خدمت شما خانم دکتر مهربان. سال نو مبارک و خدا قوت.
من داستان شماره 14 را انتخاب میکنم. به نویسنده بابت شجاعتش تبریک میگویم. قطعا این داستان الگوی خوبی برای همه دخترخانمهایی است که تنها در شهر دیگری درس میخوانند.

پاسخ
کیمیاگر

من به داستان شماره 11 رای می دم.

داستانهای همه دوستان فوق العاده بود. علاوه بر نگارش عالی پر از انرژی بود برای من.
اما چرا به شماره 11 رای می دم. به خاطر اینکه من هروقت کتابی رو می خرم یا دوره ای رو ثبت نام می کنم اگر تمریناتی رو باهاش شروع کنم فقط کافیه یک واو رو توی اون تمرین جا بندازم. به خودم می گم دیگه تمومه.. امکان نداره تمرین واسه تو جواب بده.. وخیلی زود نا امید می شم. داستان دوستمون به من نشون داد که همه تمرینا و کتابها و گیس گلابتون ها وسیله اند تا بهم یادآوری کنند که هرچیزی رو که باور کنم و باور داشته باشم واسم اتفاق می افته. از این به بعد هرموقع خواستم پا پس بکشم یاد داستان شماره 11 میام و به خودم می گم من هم می تونم. قول می دم که دیگه نذارم ذهن انتقادگرم منو به بازی بگیره و مانع موفقیت من بشه.... سپاسگل

پاسخ
slowmotion

متشکرم!گل به نظرم ایمان نقش خیلی مهمی داره و اصل اینه که اعتقاد داشته باشی بعضی وقتا یه کاری رو انجام میدی اعتقاد نداری نتیجه نمی گیری بعضی وقتا هم فقط تصور می کنی ولی از بس باورت قوی هست به واقعیت می پیونده .

پاسخ
tbirang@yahoo.com

17 کیانا

پاسخ
behnaz2c

14 . واقعا پیروزی حق بر باطل بود.

پاسخ
fafa26

سلام ، من ب داستان آخر ، شماره هجده رای میدم .

پاسخ
لیدا

سلام
ضمن تبریک سال نو و با آرزوی بهترین ها
همه داستان ها جالب و دوست داشتنی و انتخاب هم سخت ولی
من به شماره شش رای می دم
به نظرم این نکته که در مقابل درد و
ناراحتی بهترین راه رو انتخاب کرد و تسلیم نشد این کار قابل تحسینه
به ایشون تبریک می گم
موفق باشید



پاسخ
faribahematig35@gmail.com

سلام و عرض ادب. من هم در شهری دور از خانواده درس خانوادم و مشکلات زیادی داشتم. داستان شماره 14 نگاهی به همین وضعیت دارد و از اینکه خانم سمیرا توانسته مشکل را حل کند نشان میدهد که دختران ما خیلی قوی شده اند. پس من این داستان را انتخاب میکنم.

پاسخ
parvaaz

رای من داستان شماره 10 داستانی ملموس و پر از الهام و امید و انگیزه
البته از داستانهای روحیه بخش و مثبت شماره 4 و13و19 هم خیلی خوشم اومد ممنونم

پاسخ
atussa

داستان شماره 4

پاسخ
fafa26

سلام . من ب داستان 18 رای میدم

پاسخ
zahrach

من به شماره 19 رای میدهم

پاسخ
toloe

من به شماره 15 راي ميدهم.

پاسخ
hanna

سلام و سپاس
داستان شماره 7 رو انتخاب می کنم.
شماره13- 9-15 هم نکات بسیار عالی را یادآور شدند. سپاس

پاسخ
mahshid59

سلام من شماره یک رو انتخاب می کنم.شرایطش مشابه من بودلبخند

پاسخ
m.sedigh24@gmail.com

سلام
من به شماره 15 رای میدهم

پاسخ
entertainment

نوشته همه دوستان عالی بود..
هرکدوم پند و نکته ای درباره شاد زیستن،ازدواج،جذابیت،کار، اعتماد به نفس و... خلاصه کلی مطالب خوب بود که به نوعی پاسخ سوالات منم بودن.
رای من به داستان شماره 6 هست . آخه با خوندنش ناخودآگاه گریه ام گرفت به نظرم خیلی خاص بودفرشته

پاسخ
maral.ahmadi

سلام خانوم دکتر عزیز و مهربونم،راستش انقدر که بیشتر داستانها خوب و پر از امید بود که 2-3بار بعضی از داستانها رو خوندم تا تونستم انتخاب کنم...داستان شماره 4 رو انتخاب میکنم اونم خوب به این خاطر که خیلی شبیه شرایط من هستش ولی واقعا متاسفم که من الان نمیتونم کارم رو رها کنم...

پاسخ
سوری

با سلام و تبریک سال نو. در همه نوشته ها امید و ایمان موج می زنه ولی انتخاب من نوشته شماره هفته (7) . چون به نظر من فردی که به خود کمک میکنه نصف راه رو رفته و کسی که دیگران رو هم همراه خود میکنه لذت کل راه رو توشه راه می کنه.و ممنون از نوشته ها چون من رو هم در تجربه 19 نفر همراه کردید

سوری
پاسخ
sevda_56

سلام
سال نو همه مبارک.
من به شماره 18 رای میدم.

پاسخ
azam23

سلام به نظرم تمام داستانها زیبایی خاصه خودش داشت ولی من شماره 1را انتخاب میکنم شاید چون باهاش بیشتر ارتباط برقرارکردم .دوست دارم خواهره منم یه روز خوب و با هدف انگیزه بشه مثل این خانم عزیز

پاسخ
كمند

شماره ٧ رو بهش راي ميدم اگه واقعي باشه

پاسخ
یاقوت سرخ

سلام به همه ی موفقها!
خوشحالم از پیشرفتتون. امیدوارم روزی بیاد که همه به همون سطح دلخواهشون برسن.
منم میخواستم توی مسابقه شرکت کنم اما به خاطر مشکلاتم نتونستم بیام نت و داستانم رو بفرستم.... حیف

.
شماره ی 7

پاسخ
استاکر

سلام
با تمام وجود به داستان های 3 و 4 و 19 افتخار کردم و به همه دوستان بابت داستانای فوق العادشون تبریک میگمگل
رای من : داستان شماره 7

پاسخ
minx

سلام گیس گلابتون عزیز و مهربون
رای من داستان شماره 14 هست راکه ما زن ها هر روز به نحوی مورد ازار جنسی قرار میگیریم اما از ترس ابرو و حرف مردم صدامون در نمیاد... خیلی قشنگ و دوست داشتنی بود که بخونیم شیرزنی از ایران زمین از حق خودش دفاع کرده. این خاطره خیلی اموزنده بود. یک دنیا ممنونم

پاسخ
perfume117

سلام
اکثر داستان ها خیلی خوب بودندو واقعاً انتخاب سخت بود. من از همه کسانی که فرصت گذاشتن و داستان زندگیشان را با ما به اشتراک گذاشتن واقعاً متشکرم. از شما گیس گلابتون عزیز خیلی ممنونم که این رقابت را برپا کردید. گل
رای من : شماره 11

پاسخ
mahidenti2000@gmail.com

داستان شماره 14 پدیده ایست که نه فقط در دانشگاه ها بلکه در محل های کار هم برای زنان و دختران جوان اتفاق می افتد، متاسفانه به دلیل جو حاکم بر جامعه و فقدان آگاهی، این زنان هستند که هم مورد ظلم و هم مورد آسیب قرار میگیرند. آفرین به این خانم که در مقابل اینچنین ستمی ایستاد و خود را مقصر این ماجرا نپنداشت. بنده به داستان شماره 14 رای میدهم.

پاسخ
yamour

من به شماره 18 رای میدم

پاسخ
Shiva

شماره ١٧

پاسخ
Shiva

كيانا جون دمت گرم . كاري كه كردي خيلي خيلي سخته . تو يك قهرماني .

پاسخ
zj

با سلام و تبریک سال نو به همه دوستان.
رای من داستان شماره 13 می باشد.

پاسخ
ma na

سلام گیسوی عزیز
سال نو بر تو و خونوادت مبارک باشه
رای من داستان شماره 7 هست.
مرسی از اینکه تو زندگیم هستی.

پاسخ
amitiss

سلام 19

پاسخ
hoda_sre@yahoo.com

سلام عزیزم . رای من داستان شماره شش هست. چون افکار و انرژی مثبت وقتی روی تن و جسم انسان تاثیر می گذاره آثار روانی خودش رو بهتر نشون میده . به نظرم بقیه موارد دوستان روی تلقین خودشون موفق بودند اما داستان شش هم روحی و هم جسمی موثر بود. مرسی

پاسخ
uldooz_dolatyari@yahoo.com

17 کیانا

پاسخ
saboorbanoo33@gmail.com

با سلام خدمت خانم دکتر مهربان
من یکی از خواننده های خاموش سایت هستم که با شروع سال جدید تصمیم بر عضویت در سایت و فعالیت در آن کردملبخند
داستان شماره 15 برای منِ متاهل بسیار آشناست، اگر همه متاهلین برای مسائلشون شیوه حل مسئله پیدا کنن اینهمه آمار طلاق بالا نمیره.
داستان 14 اما شایسته تشویق بیشتریه، داستان این دخترخانم میتونه الهام بخش خیلی از دخترای دیگه بشه، من به شماره 14 رای میدم.

پاسخ
nefertiti6464

شماره7تایید
-البته شماره 5هم بسیار جالب بود.قدرت ریسکت محشره خانم دکتر.به نظر من انگار چند جا همه امتیازها رو صفرکردی .زندگیتو ریست کردی ودوباره شروع کردی!
-شماره 13 هم قشنگ بود.معجزه عشق رو نشون میداد و قدرت اراده و پشتکار.از یه بدشانسی یه موقعیت عالی ساخته شده بود.قابل تحسینه این روحیه.
نمی دونم عدد 7 من شانسی بود یا انتخاب گیس گلابتون عزیزم!
ولی من عاشق این عدد هستم.درتمام زندگی من هم این عدد نقش دارهلبخند
معتقدم داستا ن شماره 7 یه فرق کوچولو با بقیه داستان ها داره.در همه اونا فرد یه توانایی خاص داشت که اونو نادیده گرفته بود و بعد یه تلنگر کوچیک بیدار میشه و بهترین مسیر رو انتخاب می کنه!
در داستان 7 فرد خیلی از توانایی هاشو از دست داده بود.
-چسبندگی نخاع داشت
- سه تا از انگشتای دستش بی حرکت شده بود
-یه همسر با کار و بار کساد
-اوضاع درسی بد
-فقر مالی شدید
-در اوج جوونی مطرود دوستان
ملغمه ای از انواع مصیبت ها ومشکلات !!!
شاید خیلی از آدم ها تو این شرایط تسلیم بشن ولی این دختر خودش رو جمع و جور می کنه،چشمشو روی همه ناتوانایی هاش می بنده و میشه بهترین.
به نظر من از ناتوانی به توانایی رسیدن هنره.
و هنر بالاتر از اون کمک کردن به اطرافیانه.اطرافیانی که شاید هیچ وقت قبولش نداشتن.
=============================>
در پایان به همه دوستان به خاطر داستان های قشنگشون تبریک میگم.با خوندنشون و اینکه همه یه جورایی آخرش مسیر درست رو پیدا کردن خوشحال شدم.
ذوق نویسندگی بعضی دوستان بسیار بارز بود.

پاسخ
emoghaddas@yahoo.com

گیس گلابتون عزیز سال نو شما و همه ی نویسندگان داستان های امیدبخش مبارک.همه داستان ها عالی بودند.من به داستان شماره 5 رای میدهم

پاسخ
danger

با آرزوی سلامتی ،موفقیت وبرکت برای همهگلگل
شماره12 نداهدایتی

پاسخ
dr.aghakhani_maryam@yahoo.com

من به کیانا ، شماره ۱۷ رای میدم. داستان تاثیر گذاری بود و مشابه سرنوشت من

پاسخ
bahare_shokofe_07@yahoo.com

با سلام و خسته نباشید به دوستان
همه داستانها تلاش خود را در رابطه با زندگی شخصیشان نشان میدادند اما
به نظر من داستان شماره 15 از همه بهتر بود چون هرکسی را به رابطه با خود و روابطش با دیگران به فکر فرو میبرد ، متفاوت از داستانهای دیگر بود .
رای من داستان 15

پاسخ
rose

سلام به گیس گلابتون عزیز و همه ی خواننده های سایت.
سال نوی همگی مبارک، با تاخیر.گل
همه ی داستان ها زیبا و درس اموز بودند، بدون استثنا، و واقعا انتخاب بینشون سخته.
رای من داستان شماره هفت.
انسان ها محکوم نیستند، به خانواده، به فقر، به ظاهرشون.
همه ی اینها قابل تغییره، تا حدی که بتونی موجبات رشد دیگران رو هم فراهم کنی.

پاسخ
bahare.dadfar@yahoo.com

با سلام و سپاس
من داستان شماره 7 رو انتخاب می کنم
داستان شماره 7 منو یاد این جمله انداخت که مقاومت، عزم و تصمیم راسخ به تنهایی قدرت برتر هستند
داستان شماره 14 زیبا بود پر از اعتماد به نفس و شجاعت بود آفرین سمیرای نازنین که راه رو برای بقیه هم هموار کردی
داستان شماره 9 پر از امید به زندگی بود، امید و اراده قوی واقعا شخص اصلی داستان قابل تحسینه

پاسخ
ghonchehf@ymail.com

سلام به گیس گلابتون عزیز و خوانندگان سایتشون.چقدر همه داستانها عالی هستن.اگه شرکت کنندگان هم اجازه رای دارند من به شماره 6 رای میدم.

پاسخ
bahareh

من شماره 4 رو انتخاب میکنم.
چون دقیقا دلم میخواد همچین اتفاقی برام بیفته.

پاسخ
nedahedayati

همشون عالین ، ولی من به شماره 9 رای میدم، با 130 کیلو وزن ازدواج کردهه.... اعتماد به نفسشم:))) اینو شوخی کردم ولی جدا چه همت عالی و پشتکاری داشتن... خدا قوت

پاسخ
elahe

با تشکر از همه دوستانی که داستانشون رو برای ما نوشتن و ما الهام گرفتیم.
من به شماره 6 رای میدم.

خانم شماره 19 شما عااااااااااالی هستین

پاسخ
mina20_ir@yahoo.com

من با داستان 17 نوشته کیانا رای میدم.
با تشکر

پاسخ
bacheyebad

سلام. واقعا انتخاب سخت بود. این همه داستان خوب. ولی می خوام صادقانه بگم. چون خودم دوست دارم همین اتفاق برای خودم بیفته داستان شماره 11 رو انتخاب می کنم ماچ قلب
نکته های مثبتش هم شادی بخش بودن و مخصوصا اون جمله ی اولشه. که آدمو ترغیب می کنه تا آخرش بخونه.
همتونو دوست دارم :) :*

پاسخ
آمي تي دا

خانم سارا نيكمنش از اينكه يك بار براي هميشه خودتون رو از زندان ديگران آزاد كرديد و شادي رو به خودتون هديه كرديد شما رو تحسين ميكنم.

پاسخ
آمي تي دا

رأي من شماره 19

پاسخ
آمي تي دا

آقاي حسين كاش ميگفتيد كه عنوان كتابي كه نوشتيد چي هست و نام فاميل شما رو هم ميدونستيم خوب بود. اميدوارم در زمينه نويسندگي موفقيت هاي بيشتري به دست بياوريد

پاسخ
faravani

همه داستانها واقعا عالی بودند ولی من شماره ۹رو انتخاب میکنم بخاطر اینکه کودکی بد رو دلیلی برای بد زندگی کردن ندونسته و با اراده خودش زندگی موفقی رو ساخنه

پاسخ
فاطمه 77

همه داستان ها به زیبایی نوشته شده بودن
من داستان شماره7 رو انتخاب می کنم و خیلی خوشحالم که کسی تونسته هم زندگی خودش و هم اطرافیانش رو به خوبی بسازه

پاسخ
annie

سلام
رای من شماره ۱۳
شماره ۱۶ و۱۴ هم خوب بود

پاسخ
annie

راستی گیس گلابتون عزیزم سال نوتون مبارک
سال خوبی داشته باشین..

پاسخ
kiana

من ب خودم رای میدمنیشخند 17

پاسخ
gladmari

سلام. همه داستانا قشنگ بودن. قشنگیشون هم به خاطر واقعی بودنشونه. بیشتر از همه داستان 5 و 7 منو تحت تاثیر قرار داد.
ولی خوب چون قانون تک رای هست.
داستان 5 . چون مشکل منم تقریبا تو همون مایه هاس و با تمام وجود دلم میخواد منم مثه خانم دکتر قصه شجاع باشم گل

پاسخ
pushana

آناهیتا جون خودتونم رای می دید؟

پاسخ
گیس گلابتون

البته که رای می دهم. اول این پست که نوشته ام در پایان خودم هم رای می دهم.

پاسخ
parisa.berangi@gmail.com

همه داستانها زیبا بودند، البته از نظر من داستان شماره 18 نکته ای را که در همه داستانها نیز وجود دارد را بطور صریح بیان کرده: "تغییر را از درون خودمان باید شروع کنیم"
من به داستان 18 رای میدهم

پاسخ
~مریم~

سلام به گیس گلابتون عزیز. سال نوی شما مبارک. من داستان شماره 4 رو انتخاب میکنم، چون برای من فوق العاده الهام بخش بود.

پاسخ
rahabaran

سلام
من به شماره 14 رای میدهم.

پاسخ
hemati@aut.ac.ir

سلام.داستان شماره 14.

پاسخ
n_sadegi@hotmail.com

کیانا جان ای کاش که خیلی از دور بری های منم جرات تورو داشتن عالیه17

پاسخ
اندیشه

شماره نوزده رو انتخاب می کنم.
از همه‌ی دوستان تشکر می کنم. خاطرات همگی الهام بخش و آموزنده بود. متشکرم.
اما زهرای عزیز شما با انتخاب یک خاطره کوچک که پیامدی مطلوب از تغییرات چندساله‌تان بوده است درسی ساده و زیبا را به من یادآوری کردید. از شما به طور ویژه تشکر می کنم.

پاسخ
raha-gh

سلام
واقعا همشون خوب و آموزنده بودن. ممنون از همه. چند بار خوندمشون. انتخاب سخته. اما به نظرم شماره 17 از همه بهتر بود.لبخند

پاسخ
Noja

داستان نه

پاسخ
mahin

سلام هفده

پاسخ
nedahedayati

همش دارم فکر میکنم چرا مدل خاطره من با بقیه این قد فرق دارههههمتفکر

پاسخ
طراوت

شماره 6 بهترین است.
دست همگی درد نکند موفق باشید.

پاسخ
l.a.2836@gmail.com

همه قشنگ بود
راي من : شماره 15

پاسخ
آن

سلام سال نو گیس گلابتون و بر و بچ اینجا مبارک باشه . سال پر از خوبی و ارامش برای همه ارزو میکنم.
من شماره 6 رو میپسندم و بهش رای میدم . دوست منم به همین مشکل گرفتار هست و اون تا رو تخت بیمارستان نخوابه و چهار روز درد نکشه خوب نمیشه . میدونم مساله هم بعد روانی داره و هم جسمی . هر چی هم به این دوست میگیم که بابا چاره اش اینهمه قرص نیست که تو میخوری به کتش نمیره . خوشحالم این دوستمون تونسته به خودش مسلط بشه و افسار زندگی اش رو به دست بگیره . امیدوارم بتونه راه حل اون به بقیه هم کمک کنه.

پاسخ
mahsa kh

تمام داستان ها عالی و الهام بخش و خواندنی بودند... ممنون از همه شما عزیزان.. من به داستان شماره 5 رای میدهم لبخندچشمک

پاسخ
zeinab.n

سلام
من به داستان شماره 6 رای میدم و به خاطر داشتن روحیه قوی و پشتکار در پیدا کردن راه حلی برای مشکلش تحسینش میکنم

پاسخ
سحر میرزایی

سلام و خسته نباشید به همه دوستان عزیز مخصوصاً گیسوی نازنین با راه اندازی این مسابقه دوست داشتنی که هزاران نکته آموزنده زندگی در آن وجود دارد.
همه داستانها عالی بود خیلی خوشحالم که این همه هموطن با این قلم زیبا دارم مخصوصاً آقایی که داستان خودشان را نوشتند واقعا زیبا و دلنشین بود.
وقتی داستان شماره 7 را خواندم از قدرت یک زن به وجد آمدم و واقعا اشک ریختم. با آرزوی موفقیت برای همه دوستان به شماره 7 رای می دهم

پاسخ
sahraaram11

سلام خانم دکتر عزیز، ممنونم بابت همه نوشته ها و راهنمایهای زیبا و سازنده تون من به داستان شماره 14 رای می دهم بخاطر ایستادن در مقابل آدمهای بوالهوس ، و به امید روزی که همه زنان سرزمین من این جسارت را داشته باشند که در برابر اینگونه مزاحمتها بی پروا اعتراض کنن بدون اینکه ترسی از ریختن آبرو داشته باشند

پاسخ
arash.meh22@gmail.com

با عرض سلام خدمت شما..
انتخاب یک داستان از بین داستانها واقعا کار سختی شد.. اما من داستان شماره 14 را انتخاب میکنم. موفق باشید.

پاسخ
golbarg

سلام,
من به شماره 7 رای میدم ,عاشق آدم هایی هستم که سرنوشتشان را به بهترین شکل تغیر میدهند

پاسخ
z.rostami42@gmail.com

همه داستانها خوب بودن ولی من با 15 بیشتر ارتباط برقرار کردم
رای من داستان شماره 15

پاسخ
mehrbanoo

هزاران سلام و درود به دوستان شاد و پرانرژی
چیز زیادی از آشنایی من با دنیای شاد و پرانرژی گیس گلابتونی نمی گذره واقعا حیفم اومد که بعنوان عضو کوچک این سرزمینم که شده نظر ندم. تمای داستان ها بحدی زیبا و ملموس بودن که انتخابو سخت میکنه جا داره که به تمامی عزیزان بااراده و شجاعم تبریک بگم . وباید بگم داستان شماره هفت واقعا قابل تحسینه و منو خیلی متاثر کرد.
با تشکر از گیس گلابتون عزیز

پاسخ
زیبای من

باعرض سلام وخسته نباشیدفراوان خدمت خانم دکترعزیزوتمامی عزیزانی که داستانهای قشنگشون رواینجانوشتن ،بااینکه انتخاب سختی ولی من شماره 9رو انتخاب میکنم،ولی بازهم میگم تمامی داستانها اموزنده وتاثیرگذار بودن،امیدوارم تمامی دوستان درسال جدید موفق وتندرست باشند

پاسخ
zolfaghari.jdd@gmail.com

سلام
از برگزارکنندگان مسابقه سپاسگزارم.
به شماره 8 رای می دهم.
نکته آخر و پیام داستان ایشان قابل توجه می باشد.
سپاس مجدد
بدرود

پاسخ
FARZANEH-M

برای فاطیماخانوم آرزو میکنم یار همدل و مناسبی برای خودشان پیداکنند و کسب و کار پررونقی برای خودشان بسازند.

سمیه خانوم انشاءالله به کار دلخواهتون برسید و راندمان کارتون رو هم بالا ببرید.

سپیدخانوم خیلی قشنگ نوشتید! آرزو میکنم راه و روش رابطه ی طولانی مدت با دیگران راهم یاد بگیرید.

آتوساخانوم خوشحالم که ارزش خودتون و تحصیلاتتونو بالاتر از وضع موجود دونستید. امیدوارم در جنبه های دیگر زندگیتون هم موفق باشید.

ساراخانوم چقدر خوشم اومد که با آدما راحت و سریع ارتباط میگیرید. موفق باشید.

خانوم شین همونطور که خودتون گفتید خداهم میدونست که شما قدرتش رو دارید که از رنج، گنج بسازید و شمارا برای اینکار انتخاب کرد. راستی اون داروی گیاهی کی رونمایی میشه؟چشمک

نفرتی تی واقعا از خوندن داستان شما متعجب شدم. آفرین به اون خانوم و آفرین به شما!

نجمه خانوم از مصمم بودن در انجام کاری که هیچی ازش سر در نمی آوردید خوشم اومد! موفق باشید!

ماگ عزیز خیلی متعجب شدم...یعنی یه شروع بد تو زندگی نمیتونه چندان مهم باشه... مهم اینه که الآن چه تصمیمی میگیریم!آفرین!

لعیاخانوم خوشحالم که دنبال علاقه تون رفتید! امیدوارم یه ازدواج مناسب که دلخواه خودتونم باشه داشته باشید.

سحرخانوم خوشحالم که شوخی شوخی(یا جدی جدی) دارید خوشبخت میشید!

نداخانوم امیدوارم به بقیه ی برنامه های زندگی تون هم به همین خوبی برسید!

آقای شیر محمدی منم مثل شما مدیون استاد عباسمنش و گیس گلابتون هستم. امیدوارم همیشه موفق باشید!

سمیراخانوم چقدر خوب که در مقابل چنین اتفاقی سنجیده عمل کردید، آفرین!

طلوع عزیز چه قدر خوبه که به زندگی زناشوئی تون سرو سامان دادید،آفرین!

فاطمه خانوم خوشحالم که اینقدر زود نتیجه میگیرید، این یعنی از ته دلتان از خدا می خواهید.

کیاناخانوم امیدوارم همونطور که از تله ی ارتباط ناسالم رها شدی، به ارتباط سالم و مطلوبت هم برسی.

نسیم خانوم بهت تبریک میگم دوست من که"خودت بودن"رو شروع کردی!آفرین!

زهراخانوم چقدر خوبه که مهربانی رو شروع کردید، به نظر میاد کائنات هم با شما مهربان عمل کرده!

چقدر حالم از خوندن داستان های زیباتون خوب شد...به خاطر این حس قشنگ ازتون ممنونمگل

انتخاب یه مورد از بین این داستان های فوق العاده کار سختیه... من داستان شماره ی 9 رو انتخاب میکنم.

بابت لغو تحریم ها هم تبریک میگم! به نظر یاد همه چی داره کم کم درست میشه!

پاسخ
nedahedayati

مرسی عزیزم بهترین ها رو برات آرزومندم

پاسخ
eshg

سلام
همه داستان ها جالب و آموزنده بودند ولي من به داستان 4 راي ميدم.امي دوارم منم بتونم اين شجاعت رو به دست بيارم و محل کار دلخواهم رو پيدا کنم.

پاسخ
lt.cdr.1987@gmail.com

خب همه داستان ها هرکدوم یه حس خوب رو به آدم القا میکنن و این خیلی خوبه بنظرم، من شماره 14 رو بیشتر میپسندم و بهش رای میدم

پاسخ
noor

سلام

شماره 11

پاسخ
atash

رای من داستان شماره هفت هر چند هر کدوم از داستانها قشنگی خاص خودش و داره.

پاسخ
maryam89

سلام گیس گلابتون عزیز و سال نو مبارک

خیلی خیلی خاطره ها الهام بخش و مثبت بودند مخصوصا خاطره های شماره 19 -7 - 14 -16 و 17 که از بین اینها من به شماره19 رای میدم جون در حال حاضر این درسیه که میدونم این روزها بهش نیاز دارم و باید در زندگیم بیشتر بکار ببرمش.

پاسخ
alisa5050

سلام به روی ماه گیس گلابتون مهربون و تبریک سال جدید و تبریک بیشتر برای لبریز شدن این سایت در اینهمه عطر و ایده و ارامش ومهارت هایی که هیچ کس جز زندگی به ما یاد نمی دهد

وایییییی خدای من بچه ها قلم همگی شما فوق العاده هست .به حدی زیبا و صادقانه نوشته بودید که انگار تک تک شما روبروی من نشستید و من دست زیر چانه محو صدا و کلمات شما شده ام . به همگی تبریک میگم برای این همه استعداد ..روانی قلم و مهارت و البته شجاعت شما فوق العاده چشمگیر بود.. من داستان های زیادی از این نمونه دارم و البته دیر موفق به دیدن مسابقه شدم ولی به عنوان یک خواننده ضمن تبریک به همگی بابت این همه زیبایی کلام و کلام زیبا به ماجرای زیبای شماره 14 رای می دهم .. همچنین شجاعت بی نظیر جناب حسین خان را تحسین کرده و برای همه شما عزیزان و دوستانم ارزوهای خوب و تصمیم های خوب تر می کنم ...
گیس گلابتون عزیزم ...روی ماهت رو می بوسم.

پاسخ
alisa5050

راستی alisa5050 همان صمیم هست . ارادتمند همه آدم های موفق و شاد و ثروتمند.

پاسخ
گیس گلابتون

بله. می دونم شما صمیم هستید

پاسخ
sahara57

سلام و سال نو همگی مبارک
با لذت فراوان همه داستانها رو خوندم و از خوندنشون شاد شدم.

رای من شماره 1 هست،
فاطمیما جان یکی از سخت ترین کارهای دنیا رو انجام داده و بزرگترین موفقیت زندگیش رو کسب کرده. من مطمئنم رسیدن به موفقیت های بعدی براش بسیار ساده خواهد بود انشاءالله.

پاسخ
blackhair1390@gmail.com

سلام و خسته نیاشید خدمت خانم دکتر چشمه علایی
سال نو را هم به همه شما عزیزان تبریک میگویم. بنده گاهگاهی به سایت شما سرک میکشم و از مطالب خوب شما استفاده میکنم. خواندن این داستان ها لبخند بر لبم نشاند، داستان حسین پسرِ جوان که باانگیزه و پشتکار توانست اهدافش را عملی کند. داستان کیاناخانم بی نظیر است، آفرین به ایشان، و هزار آفرین به قهرمان داستان شماره 7 که نه تنها به خواسته های خودش رسید بلکه دیگران را هم تشویق میکند. به عنوان یک پدر داستان شماره 14 هم قلبم را به درد آورد و هم خوشحال شدم ازینکه با درایت این دخترجوان نقشه های آن مرد برآب شده است. به داستان 14 رای میدهم و سپاسگزارم از شما خانم دکتر به خاطر سایت مفیدتان.

پاسخ
leila42

سلام
سال نو مبارک
به داستان شماره 4 رای میدم.
و جمله پایانی نجمه جون عالییییی و تحسین برانگیز است.

پاسخ
ali.atri1988@gmail.com

انتخاب از بین داستانها بسیار دشوار بود هر داستان به نکته خوبی اشاره داشت
اما من داستان شماره 15 انتخاب کردم

پاسخ
محیا

زندگی شاد و موفق حق همه انسانهاست. با آرزوی شادی و موفقیت برای همه دوستان .من داستان شماره7 را انتخاب میکنم. برام یاداوری این نکته بود این اراده انسانه که میتونه بدترین وضع را تبدیل به بهترین بکنه.

پاسخ
parisima

Dastan 5

پاسخ
sama_rad

از همه که زحمت کشیدن و تجربیاتشون رو با ما تقسیم کردن ممنونم همه برندن اما من شماره 4 رو انتخاب میکنم.

پاسخ
nasimaa

سلام لبخندو ادبگل
به علت ضیق وقت ابتدا به داستان خودم رای میدم:
شماره 18لبخندچشمک

به این خاطر که با تمام وجودم حسش کردم و برام از همه الهام بخش تر بوده.فرشته

همه ی داستانها رو با علاقه خوندم.رویادر هر کدومش درسی برای آموختن یافتم.دوستان نویسنده!گلگلگلازتون ممنونم.داستانهاتون خیییلی قشنگهرویاگل

داستان هایی که داستانِ خود نویسنده بود ، باهاشون بیشتر ارتباط برقرار کردم.لبخند

خانومFARZANEH-M بابت تحلیل زیبا و انرژی بخشتون سپاسقلب

از همه ی نازنین هایی که داستانمو خوندند،سپاسگزارم.
بخصوص از دوستانی که به داستانم رای دادند.گلگلو توضیح و تشویقی نصیبم کردند.فرشته

دلم می خواد بشینم و دونه دونه زیباییهای هر داستان رو بنویسم اما در این لحظه فرصتشو ندارم.ناراحت

گیس گلابتون عزیزم! آیا امکان ارسال کامنت در روزهای بعد در این پست برداشته میشه؟

گیس گلابتون عزیز! ازتون ممنونم که این مسابقه دوست داشتنی رو برپا کردین.گلگلگلگلگل

من پیش ازین فقط توی یک مسابقه عکاسی در نت شرکت کردم.فقط "دوستانم" به عکسم رای دادند و برنده شدم، اما بهم نچسبید.ناراحت
خدا می دونه چقدر خوشحالم که اینجا کسی من رو نمیشناسه و به "صلاحیت" داستانم رای میده.هر رایی که تا حالا گرفتم برام یک دنیا ارزش دارهخجالت
دوستان گلم همه تونو دوست دارمقلبقلبقلبقلب

پاسخ
Jeana

اول از همه تبریک میگم به همه این دوستان، واقعا داستان های تاثیرگذاری نوشته بودند و از اینکه الهام بخش ما شدند ازشون تشکر میکنم، یه تشکر ویژه هم از آقای حسین میکنم که در این سایتی که بیشتر خانم ها فعال هستند داستانشون رو با ما شریک شدند و ازشون میخوام کتابشون رو به ما معرفی کنند، و در آخر رای من داستان شماره 9. با تشکر فراوان از گیش گلابتون عزیز که بانی این مسابقه زیبا شدند.

پاسخ
nima.phob@gmail.com

با سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان
بنده به داستان 15 رای میدهم
با تشکر

پاسخ
mhmtech2@gmail.com

من به 18 رای می دهم

پاسخ
slowmotion

لطفا چن دقیقه وایسین منم رای بدم همین الان پسوردم به دستم رسید!
من به داستان 11 رای میدم چون خودم نوشتم نیشخند
اما از داستان 19 هم خیلی خوشم اومد که مهربانی کرده و جوابش رو دیده اند
به همه ی دوستان دیگر هم تبریک می گویم برای من که نوشتن داستانم خیلی سخت بود و هزار بار ویرایش کردم!

پاسخ
admin

ساعت شش و پنج دقیقه بعدازظهر است.



از این لحظه شمارش آرا آغاز می شود.



اگر بعد از این کامنت رای بگذارید، شمرده نخواهد شد.




ممنونم در رای گیری شرکت کردید. بسیار متشکرمگل

پاسخ
danesh145

باسلام و ادب
داستان 15 بد نبود

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه