زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1396/11/07 08:41

ساری بهمن 1396

با هول و هراس بیدار شدم. نفسم به شماره افتاده بود و قلبم تندتند می‌زد. ساختمان تکان خورده بود، اتاق تکان خورده بود، تختخواب بشدت تکان خورده بود، جوری که به بالا پرتاب شده بودم. آیا زمین لرزه آمده است؟ درست قبل از خوابیدن، آقای شوشو گفت: «در ژاپن زلزله هشت ریشتری آمده و هیچ تلفات و خسارتی نداشته است. سر پل ذهاب هنوز مردم در چادرهای پلاستیکی سر می‌کنند...»  کجا بودم؟ اینجا خانه ما نیست... اتاق خواب ما نیست. درد در سرم پیچید: دنگ دنگ، قلبم بشدت می‌تپید: تاپ تاپ، بسختی نفس می‌کشیدم: هوف... هوف...

 

بالاخره فهمیدم در هتل بادله ساری هستیم. زلزله نیامده. آقای شوشو از شدت گرما در خواب دست و پا می زند. تخت از تکان‌های او به لرزه درآمده است. پا شدم دست و صورتم را شستم. پنجره را باز کردم. زبانم از خشکی به سقم چسبیده، قدری آب نوشیدم و به رختخواب برگشتم. آقای شوشو بیدار شده و می‌پرسد:

  • چرا نفس نفس می‌زنی؟ از چی ترسیدی؟
  • فکر کردم زلزله آمد. تختخواب قراضه است و تشک داغون. تو که تکان می‌خوری، من یک متر به هوا پرتاب می‌شوم. ترسیدم.

 

خواب از سرم پریده بود. تبلت را برداشتم و مطالعه را آغاز کردم. سه ساعتی طول کشید تا دوباره خوابم ببرد. من به سفر نیاز دارم. به بودن در طبیعت نیاز دارم. اگر مدتی سفر نکنم یا در میان طبیعت نباشم، سودا بر من غلبه می‌کند. غمگین و بدخلق و بهانه گیر می‌شوم. هفته پیش به آقای شوشو گفتم:

  • مرا یک جایی ببر! داره حالم بد میشه
  • کجا؟
  • هرجا که شد. فقط یکی دو روز یه جایی بریم دلم وا شه

 

برنامه ریزی و تصمیم گیری برای سفر را به او سپردم. هفت هشت سال طول کشید که بفهمم همسر من نیاز دارد خودش برنامه بریزد و تصمیم بگیرد. اگر من برنامه بریزم، او اذیت می‌شود. اگر قبل از ازدواجم،  با روش مشاوره پیش از ازدواج خود باشید! آشنا بودم، هفت هشت سال طول نمی‌کشید تا این موضوع را بدانم. بلکه ظرف چند دقیقه می‌فهمیدم!!! آدم به خاطر ندانستن چقدر سختی می‌کشد. همیشه آرزو می‌کنم کاش 20 سالی را که صرف مراقبه کردم، صرف یاد گرفتن مهارت‌های زندگی می‌کردم. همین چیزهایی که از ظرف ده سال اخیر یاد گرفتم... وای که چقدر زندگی‌ام تغییر می‌کرد. بگذریم.

 

آقای شوشو ساری را انتخاب کرد. ما از هتل سالاردره راضی بودیم، ولی برای ماجراجویی و تجربه جدید، او هتل بادله را انتخاب کرد. این هتل صد هزار تومان گران‌تر از هتل سالاردره است و ما کنجکاو بودیم بدانیم چه مزیتی بر هتل سالاردره دارد؟ هیچی! نه تنها هیچ مزیتی نداشت، بلکه اتاق‌های راحت سالاردره، لابی زیبای آن، سکوت دل انگیز و طبیعت زیبای آن را هم نداشت... چرا قیمت گذاری اینطوری است؟ نمی‌دانم. البته از حق نگذرم که هتل تمیزی است و کارکنان بسیار مؤدب و با محبتی دارد.

 

چهارشنبه، 4 بهمن، در جاده که بودیم، بیخودی می‌خندیدم و دماغم را می‌خاراندم. آنقدر دماغم را خاراندم که پوستش کنده شد! آقای شوشو، یک دکل برق را به من نشان داد و گفت: «نیگا کن! دکل برق!» و من از خنده ریسه رفتم. گفت:

  • بدجور مشکوک می‌زنی! دماغت که میخاره، به دکل برق که می‌خندی! چی کشیدی؟
  • پام که به جاده میرسه، اندورفین‌های خونم بالا میره. به همین دلیل دارم علائم مشکوک از خودم ساطع می‌کنم. کیفور کیفورم!

 

پنجشنبه 5 بهمن، آقای شوشو ساعت هشت و نیم برای صرف صبحانه، مرا از خواب بیدار کرد. فقط چهار ساعت خوابیده بودم. تلوتلو خوران نیمه هشیار صبحانه نه چندان دلچسب هتل را خوردیم و راهی دریا شدیم. گوگل مپ نشان می‌داد تا دریا 40 کیلومتر فاصله داریم. گوگل مپ چه معجزه‌ای است. قدم به قدم ما را به طرف دریا هدایت کرد. یاد سفر قبلی افتادم که در جاده‌های اطراف ساری سرگردان شده بودیم. من با دریا چنان پیوند قوی‌ای دارم که فقط دیدن امواجش مرا سرشار از آرامش می‌کند. خدایا... آرزوی مرا برآورده کن: دلم می‌خواهد در جایی زندگی کنم که کنار دریا و جنگل باشد... خدایا... خودت نشان بده آنجا کجاست و چطوری باید به آنجا برسم...

 

کنار دریا قدم زدیم. عکس گرفتیم. آقای شوشو کفش‌ها را درآورد و به میان آب سرد دریا پا گذاشت. روی نیمکتی نشستیم و دریا را تماشا کردیم. بالاخره باد سرد ما را وادار به عقب نشینی کرد. سوار ماشین شدیم. سعی کردیم دشت ناز را پیدا کنیم، ولی گوگل همراهی نکرد. دشت ناز را نمی‌شناخت. حیف شد. به فکر ناهار افتادیم. دلمان ماهی می‌خواست. در اینترنت بهترین رستوران‌های ساری را جستجو کردیم: سه تا رستوران معرفی کرد. به کمک گوگل مپ به آنجاها رفتیم... وای... اگر بهترین رستوران‌های ساری این سه جا بود که ... بی خیال اینترنت شدیم. جاده دریا را بالا و پایین رفتیم و دم تک تک رستوران‌ها ایستادیم. بالاخره رستوران شالی را پیدا کردیم.

 

چه رستوران زیبایی... شیک، تمیز، با کارکنان مؤدب و غذاهای خوشمزه و تازه. من ماهی شکم پر را انتخاب کردم. اولین بار در عمرم ماهی شکم پر با سبزیجات معطر شمال را چشیدم... طعم بهشتی داشت... الان می‌توانم چشمانم را ببندم و طعم و عطر سبزی‌های شمال را در دهانم حس کنم. یک ساعتی دنبال رستوران خوب گشتیم، ولی ارزشش را داشت.

 

بقیه روز را خوابیدیم. کتاب خواندیم و فیلم تماشا کردیم. آخر شب چند دست پینگ پونگ بازی کردیم. سی سالی بود راکت پینگ پونگ به دست نگرفته بودم، ولی خوب بود. خوش گذشت. دلم می‌خواهد دوباره پینگ پونگ بازی را شروع کنم.

 

جمعه هی از خواب بیدار می‌شدم و از خودم می‌پرسیدم: تموم شد؟  با غصه دوباره می‌خوابیدم. صبح که بیدار شدم، سرم درد می‌کرد. با این که سفر بی ماجرایی بود و بیشتر آن به دراز کشیدن در اتاق هتل و کتاب خواندن گذشت، ولی خوب بود... خیلی خوب بود... اما کم بود... میزان سفر خونم به حد خطرناکی پایین آمده است.

 

نویسنده: یک مارکوپولوی گیر افتاده در خانه!

 

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
mahkameh

قلب

پاسخ
soheila.banaee@gmail.com

سلام خانم دکتر عزیز
هفته پیش من و همسرم برای سالگرد ازدواجمون (اولین سالگرد) رفتیم شمال. جای شما خالی بسیار خوش گذشت. اگر دوست دارید این دفعه هتل بام رامسر رو امتحان کنید. فکر میکنم خیلی دوستش داشته باشید. ما از تخفیفش استفاده کردیم و کلیه جنگلی دو نفره رو گرفتیم شبی 190 تومن در صورتی که در حالت عادی باید 490 تومن پول می دادیم. بسیار پرسنل موذدب و مهربونی داره بسیار تمیزه صبحانه عالی و فضلی آرامش بخش و مطلوبی داره. امیدوارم این دفعه بتونید برید و لذت ببرید.
جدی هتل بادله گرونتره؟ چون هتل بادله هتل بسیار قدیمی است و من خیلی بچه بودم که رفتم. ولی هتل سالاردره اصلا قابل مقایسه با بادله نیست من که خیلی هتل سالار دره رو دوست داشتم.
همیشه به سفرهای خوب

پاسخ
گیس گلابتون

سالگرد ازدواجتون مبارک عزیز دل. بام رامسر رفته ام. من دوستش داشتم، آقای شوشو خیر. بله با کمال تعجب بادله گرانتر است، ولی نوساز است ها. شاید ما داریم در مورد دو هتل صحبت می کنیم.

پاسخ
soheila.banaee@gmail.com

سلام مجدد
خیر بادله احتمالا بازسازی شده. ولی هتل خیلی قدیمیه منظورم اینه که از خیلی قبلها بوده. امیدوارم همیشه سفرهای خوشی داشته باشید

پاسخ
گیس گلابتون

شما بهتر می دانید. ممنونم

پاسخ
m.motamedpooya@gmail.com

شما بانوی طبیعت هستید.از خدا می خواهم آرزویتان برای خانه کنار دریا و جنگل برآورده شود.گل

پاسخ
گیس گلابتون

سپاس. انشاالله شما هم به آرزوهای قشنگتون برسید

پاسخ
Firuze

سلام خانم دکتر عزیزم
همیشه به سفر و شادی ان شالله
چقدر جذاب و حرفه ای خاطره تون رو شروع کردین ، قلمتون خیلی حرفه ای تر شده
تبریک میگم آفرین بر شما
لذت بردمگل

پاسخ
گیس گلابتون

راستی؟ واااااای! چه عالی... متشکرمماچ

پاسخ
mahsasalari

سلامممم
چقدر زلزله روی روح وروان همه ی آدم ها از همه ی قشرها اثر گذاشته، فکر میکردم فقط من هستم که بعد از زلزله با هر صدای بلند یا نکان خوردن اینطور از خواب میپرم. همسایه ی بالاسریمان دو پسر بسیار شیطان دارد. علی رغم تذکرهای زیادی که داده ایم، باز هم پیش میاید ساعت 2 نصف شب صدای مهیب پرت شدن چیزی یا کوبیدن چیزی می آید. وقتی از خواب میپرم و زبانم به حلقم می چسبد و نبض سرم میزند از ته دل میگویم به خدا خیر نمیبینید. بعد پشیمان میشوم. بگذریم. امیدوارم حالا که این برف رحمت کشور را روشن کرده، باقی بلاها هم از کشورمان دور باشد.
نمیدانم فقط ما شمالی ها از اصطلاح همیشه به گردش استفاده میکنیم یا مردم جاهای دیگر هم میگویند. شمالی ها را که میشناسید (به خصوص گیلانی ها) حسابی آدم های خوش گذرانی هستند. یکی از تعارفات رایج همیشه به گردش است. خلاصه که همیشه به گردش گیس گلابتون جان.
پاراگراف آخر خیلی باحال بود، دقیقا من هم آبان هی از خواب بیدار میشدم شب آخر و میگفتم وای تمام شد، فردا برمیگردم دوباره میخوابیدم. امسال دو تا سفر طولانی رفته ام و دیگر نه مرخصی دارم نه پول کافی. به شدت دلم میخواهد یک جایی بروم. هرجایی. ولی جاهای نزدیک به تهران راضی ام نمیکند. دلم سفر حسابی میخواهد باز. پیشنهاد بدهم یک گردش گیس گلابتونی راه بیندازیم؟ پلک

پاسخ
گیس گلابتون

انشاالله شما هم همیشه به گردش. چه سفرهای ماهی هم امسال رفتید. یکیش را برای ما تعریف کردید. وااااای... گردش گیس گلابتونی؟ یعنی چطوری؟

پاسخ
mahsasalari

آخ آخ بله، همان ها بد عادتم کرده، مثلا یک جایی انتخاب کنیم با گیس گلابتونی ها برویم چند ساعتی خوش بگذرانیم در دامان طبیعت دلمان وا بشود.

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم. من چند بار این برنامه را با گروه کوچک اجرا کردم. نتیجه زیاد خوب نبود. بعضی افراد انتظار دارند خدمات درجه یک توریستی دریافت کنند. لباس و کفش مناسب نمی پوشند، برای پیاده روی کوتاه و ساده هم آمادگی ندارند، انتظار دارند وسیله حمل و نقل و خوراکی همه چیز برای شان فراهم باشه. کوله ندارند و فکر می کنند بقیه باید بار آنها را حمل کند. الان هم زمستان است. ولی در بهار، حتما یک برنامه خوب طراحی می کنم. کاملا می دانم می کجا و چطوری همه مسئولیت ها را به گردن خود افراد بگذارم. ممنونم مهسا جون.
راستی من هنوز منتظر دیدار شما هستم. مامان سلامت هستند انشاالله؟

پاسخ
mahsasalari

ای واااای وحشتناک قیافه ی من الان شبیه تابلوی جیغ مانش شده. پاک فراموش کرده بودم. ممنونم از احوالپرسیتون. مادرم خیلی بهتر شده. تلاش میکنم هفته ی بعد برسم خدمتتون خجالت

پاسخ
گیس گلابتون

خدا را شکر که حال مادرتان خوب است. منتظر دیدارم. دلم تنگ شده

پاسخ
ال پیکاسو

همیشه یه سفر و سلامتی گیس گلابتون جان
فقط پنجشنبه 5 بهمن میشه نه 4 بهمن...
چون منم این سه روز مسافرت بودم پیش خانواده ام.

پاسخ
گیس گلابتون

حق باشماست. ممنونم

پاسخ
sode

سلااااااااام سلام گیس گلابتون عزیزم
الان از شدت خوشحالی اشک دارم میریزم
چقدر دلم براتون تنگ شده بود
برای همیشه ها تو دل من جا دارین...

وقتی داشتم تو گوگل گیس گلابتون رو سرچ میکردم خدا خدا میمردم که پیداتون کنم ،نمیدونم چرا یه مدت ازتون دور افتادم؟🤔

قربون چهره مهربونتون بشم

پاسخ
گیس گلابتون

عزیزززدلم. خوشحالم به جمع ما برگشتید. باعث افتخار من است.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه