زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1397/06/19 10:22

پنج حکایت از سفر هلند: کوتاه، بامزه، اعصاب خردکن

 

ما برنامه‌های سفر به هلند را از اول سال 1397 تدارک دیدیم. قبل از ​بالا رفتن قیمت ارز، ما ویزا گرفته، بلیت هواپیما خریده و هتل خوبی رزرو کرده بودیم. 2000 یورو با قیمت ارز مسافرتی خریدیم و رفتیم. چقدر خوشحالم قبل از بلبشوی فعلی بازار ارز به سفر رفتیم.

 

هنوز سفرنامه هلند را ننوشتم. از وقتی برگشتم از بس کار اداری روی سرم ریخته که گاهی اوقات داغ می‌کنم. من مطب را تعطیل کردم که وقت آزاد برای نوشتن داشته باشم، ولی کو وقت آزاد! من احتیاج دارم هر روز بنویسم، وگرنه مطالب در کله‌ام ویزویز می‌کنند و احساس فشار داخل جمجمه‌ام دارم. باید بنویسم تا سرم سبک شود.

 

همیشه شروع نوشتن دشوار است. هزار بهانه پیدا می‌کنم که از نوشتن در بروم. ظرف‌ها را می‌شویم، اتاق را مرتب می‌کنم، تلفن‌های ضروری را به خاطر می‌آورم، تقویم کاری‌ام را چند بار زیر و رو می‌کنم، نیم ساعتی در اینستاگرام سرگردان می‌شوم. به این ترتیب وقت نوشتن را از دست می‌دهم. گردن و شانه‌ام هم درد می‌گیرد.

 

امروز به خودم گفتم: "سه هفته است هیچی ننوشته‌ای. اولین کار امروز تو نوشتن است. یک چیزی بنویس. فقط یک ساعت." یک ساعت قبل از خواب بیدار شدم، از خیلی کارها صرف نظر کردم، ولی بالاخره پس از یک ساعت توانستم نوشتن را آغاز کنم. صداهای داخل و خارج خانه اذیتم می‌کند. ماشین لباسشویی روی دور تند خشک کردن لباس‌هاست و صدایش روی سگ آدم را بالا می‌آورد. فکر کنم ماشین لباسشویی تراز نیست که اینقدر سر و صدا دارد. یک سال است به خودم می گویم لباسشویی را تنظیم کن و بعد یادم می‌رود. آهان! همین الان این کار را در تقویم می‌نویسم تا یادم نرود. بفرما! یک بهانه برای بلند شدن از سر نوشتن.

 

ساخت و ساز در محله ما دوباره رونق پیدا کرده است. از کله سحر ماشین‌های سنگین می‌غرند. خیر سرم امروز به دفترم نرفتم که بنویسم، ولی از سر و صدای وحشتناک ساخت و ساز سرم درد گرفته است. روزهای دیگر خانه نیستم و خبر ندارم که اینجا چه واویلایی است.

 

این همه توضیح دادم که بگویم چندین هفته است یک جمله هم ننوشتم. مسافرت بودم، خسته بودم، درگیر کارهای اداری بودم، به خاطر شرایط اقتصادی  اجتماعی سیاسی کشور، شب‌ها کابوس می‌بینم. ساختن محصول جامع برای خانمهای مجرد همه وقتم را گرفت. وقت کشی می‌کنم تا از زیر نوشتن در بروم. امروز که عزمم را جمع کرده‌ام تا بنویسم هر جور سر و صدایی که فکر کنید در اطرافم در جریان است: گرومپ گرومپ! تق تق! دنگ دنگ! قیژقیژ! نمی‌توانم پنجره را ببندم چون هوا گرم است. نمی‌توانم کولر را روشن کنم چون به محض روشن کردن کولر، فیوز برق می‌پرد. اوضاعی است برای خودش.

 

بگذریم. برویم سراغ چند تا خاطره کوتاه از سفر هلند. بعضی بامزه هستند. بعضی اعصاب خرد کن.

 

  • 1-موقع رفتن در هواپیما دو تا بچه در ردیف پشتی ما نشسته بودند. یکسره به صندلی ما لگد زدند. ما از ساعت چهار صبح به فرودگاه آمده بودیم و می‌خواستیم در هواپیما چند ساعت بخوابیم. من یک بار دوبار سه بار با ملایمت به آنها گفتم عزیزم خوشگلم به صندلی ما لگد نزن. فایده نداشت. به مهماندار گفتم. مهماندار تشرشان زد، فایده نداشت. کوچک نبودندها. دست کم ده ساله بودند. دفعه ششم جوری گفتم که مادرشان بشنود. فکر می‌کنید واکنش مادرشان چه بود؟ "خانم! اگر شما ناراحت هستید صندلی‌تان را عوض کنید!" من توی چشم‌هایش مستقیم نگاه کردم و گفتم: "بچه‌های شما به صندلی ما لگد می زند، من جایم را عوض کنم؟ نه خانم! صندلی بچه‌ات را عوض کن. یا بهشان یاد بده به صندلی جلویی لگد نزند. شصت بار لگد زده. من شش بار تذکر دادم. زبان فارسی نمی‌فهمد؟" این دو تا بچه شش هفت ساعت پرواز را کوفتمان کردند. "نفهم" مال یک دقیقه‌شان بود. البته وقتی رفتار مادرشان این است، انتظار بیشتری از بچه‌ها نیست.

     

     

  • 2-یکی از کابوس‌های من این بود که در هواپیما یکی از مسافرین بیمار شود و من به عنوان پزشک مجبور به مداخله شوم. در فیلم‌های سینمایی این واقعه زیاد اتفاق می افتد. من وحشت می‌کنم از کارهایی که پزشکان برای درمان بیمار در هواپیما انجام می‌دهند. به مولا نمی‌شود آپاندیسیت را کارد آشپزخانه و بدون بیهوشی جراحی کرد! در سفر بازگشت، کابوس من به واقعیت پیوست. در هواپیما اعلام کردند: اگر یکی از مسافرین پزشک است لطفاً خود را به سرمهماندار معرفی کند. در کمال تعجب دیدم آرام هستم و هول نکردم. نگران هم نیستم. خدای من! سی سال در بیمارستان مرا پیج کرده‌اند (یعنی با بلندگو صدا کرده‌اند) البته که ترسی ندارد. می‌روی بالای سر بیمار و هرچه از دستت برمی آید انجام می‌دهی. خدا هم کریم است. خوشبختانه مسئله کوچکی بود. البته از نظر من. یک خانم جوان دچار پرواز زدگی شده و بارها استفراغ کرده بود. یک قرص دیمن هیدرینات تجویز کردم. تا چند قدم از بیمار فاصله گرفتم، قرص را برگرداند. این بار کنارش نشستم. دستش را در میان دستهایم گرفتم. به او گفتم: "قرص را فقط با یک قلپ آب بخور. خوابالود خواهی شد، پس بخواب. اگر تشنه‌ات است، آب نخور. این خرده یخ‌ها را داخل دهانت بریز. اگر دوباره بالا آوردی نگران نباش. دوباره راه حلی پیدا می‌کنم." آنقدر کنار او نشستم که خوابش برد. جعبه کمک‌های اولیه هواپیما را هم بررسی کردم. مجهز بود. خوشبختانه بیمار خوب شد. حتی وقتی به او گفتم در هواپیما غذا نخورد، گوش نداد و همه سهم غذایش را بلعید. خب... با یکی از کابوس‌هایم روبرو شدم و از پسش برآمدم.

     

     

  • 3-هنگام پذیرش در هتل در یک برگه رسمی و جداگانه از ما امضا گرفتند که در هتل سیگار نکشیم. فکر کنم به خاطر فراوانی مصرف حشیش در آمستردام توسط توریست‌ها، این اقدام احتیاطی انجام شد. شب آخر اقامتمان در هتل، چمدان‌ها را بستیم. مدارک و پول را در کیف دستی قرار دادیم. لباس خواب پوشیدیم و داشتیم به تختخواب می‌رفتیم که آژیر خطر به صدا درآمد و از مسافرین درخواست شد به خاطر آتش سوزی هتل را تخلیه کنند. دو بچه دوران جنگ و خاطره تلخ آژیرهای قرمز... حجم اضطراب ما را حدس بزنید. من به آقای شوشو گفتم: کیف مدارکت را بردار و برو. خودم هم سریع لباس گرم پوشیدم و از اتاق بیرون زدم. آقای شوشو هول شده بود. مرتب به داخل اتاق می‌گشت و خرده ریز برمیداشت. این عمل را چند بار تکرار کرد که صدایم درآمد. با غرش من انگار از خواب بیدار شد. از پله‌ها پایین دویدیم و جمعیت در حال تخلیه هتل پیوستیم. خوشبختانه قبل از این که از هتل خارج شویم و در سرمای شبانه هلند شاهد سوختن وسایلمان باشیم، معلوم شد آتش سوزی در کار نیست. احتمالاً چند تا احمق داشتند حشیش می‌کشیدند و سیستم اعلان دود هتل به کار افتاده بود. این هم بخیر گذشت.

     

     

  • 4-در شهرهای اروپایی کبوترها جزو جدایی ناپذیر شهر هستند. چنان با انسان‌ها جفت و جور هستند که بعید نیست بیایند و روی دستتان بنشینند. وقتی غذا می‌خورید دور و برتان می‌گردند و قوقو می‌کنند تا سهمشان را دریافت کنند. در سفر هلند، ما همیشه در رستوران غذا صرف کردیم. یک بار به اصرار من، ساندویچ خریدیم تا بتوانیم کنار رودخانه آمستل بنشینیم و در هنگام صرف غذا از تماشای این رودخانه زیبا هم لذت ببریم. من هات داگ گرفتم. آقای شوشو سیب زمینی سرخ کرده و کروکت (یک جور سوسیس مرغ که رویش برشته است و داخل آن نرم) کلی سیب زمینی بود با یک عالم سس مایونز. یک کبوتر دور و برمان می‌چرخید. نزدیک بود چند تا نوک هم به پایمان بزند. آقای شوشو دو عدد، به جان خودم فقط دو عدد از سیب زمینی‌ها را به کبوتر داد. کبوتره تا نیم ساعت با همان دو تا سرش گرم بود. وقتی آنجا را ترک کردیم، آقای شوشو هر کبوتری را که می‌دید، می‌گفت: "کبوتر جان! تو هم خبر داری ساسان بخشنده در آمستردام است. آمدی سهم غذایش را بگیری؟!" به این ترتیب آقای شوشو   لقب "ساسان بخشنده" را دریافت کرد.

     

     

  • 5-لیسبون که بودیم، من پول خردها را به صندوق خیریه می‌ریختم. لیسبون گدا داشت. زیاد گدا داشت. یک بار من یک مشت پول خرد را به کف دست یک دختر جوان معتاد ریختم. جوان بود. به زحمت اگر بیست سال داشت. یک مشت پوست و استخوان، با یک جفت چشم درشت وق زده. عرق می‌ریخت و بشدت می‌لرزید. سکه‌ها را کف دستش ریختم و بسرعت گریختم. تا شب حالم بد بود. در لیسبون برای بخشیدن پول خردها دست و دلباز بودم، ولی در آمستردام حاضر نبودم حتی یک سنت را بیهوده خرج کنم. وحشت افزایش قیمت یورو و دلار و کاهش ارزش پول کشورمان، مرا هراسان کرده بود. آمستردام گدا نداشت، ولی بعضی جوان‌ها ساز می‌زدند یا حباب هوا می‌کردند و انتظار داشتند چند سکه در کلاهشان بیندازیم. وقتی در صف انتظار ورود به موزه ونگوگ بودیم، جوانی با ساز عجیبی موسیقی می‌نواخت. یک چیزی شبیه به بشقاب پرنده! اصلاً نمی‌دانم از کجای این ساز صدا درمی آمد یا چطور نواخته می‌شد. چند دقیقه با دهان باز و گوش تیز در موسیقی شگفت انگیز غوطه خوردم. بعد سکه‌هایم را زیر و رو کردم، با خودم کلنجار رفتم و بالاخره ده سنت داخل کلاه پسره انداختم. آقای شوشو گفت:

 

 بابا! ولخرج!

من با بزرگواری گفتم: باید از هنر پشتیبانی کرد!

تو آنقدر ذوق و شوق نشان دادی که فکر کردم الان دست کم صد یورو رو می‌کنی!

نه دیگه! هنرپروری هم حد و اندازه دارد!

 

 

به این ترتیب من ملقب شدم به گیس گلابتون هنرپرور.

ما با اسامی ساسان و آناهیتا رفتیم و با القاب بخشنده و هنرپرور برگشتیم!

 

 

خب... یک ساعت نوشتم و 1578 کلمه. عالیه! بروم غذا بپزم. خورش قورمه سبزی را دیروز پخته‌ام، الان فقط باید پلو بپزم. هوریا! بالاخره یک ساعت نوشتم!

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
m

مثل همیشه بسیار زیبا نوشتید.
حدس میزنم سازی که دیدین هنگ درام بوده.سازی شلیه یه سپر یا به قول شما بشقاب پرنده که با انگشت نواخته میشه

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم. عجب ساز باحالی است. چطوری صدا از آن درمی آید؟ بادی؟ زهی؟ مکانیکی؟ آیا می دانید؟

پاسخ
Firuze

همیشه به شادی، ممنون که مینویسید، دوستتون دارم گل

پاسخ
گیس گلابتون

سپاسگزارمگل

پاسخ
Tannaz1989

سلام خانم دکتر عزیز. خاطراتتون رو خیلی جالب نوشتین. من واقعا لذت میبرم از خوندن تمام توشته های شما و همیشه ایمیلم رو که چک میکنم منتظرم که ایمیل جدیدی از شما دریافت کرده باشم. من تا الان نتونستم مسافرتی به خارج داشته باشم اما سفرنامه های شما رو که میخونم اینقدر دقیق و زیبا توصیف میکنید که حس میکنم دارم ان مکانها رو میبینم

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم. انشاالله بزودی سفرنامه های شما را می خوانیم. من چشم به راهملبخند

پاسخ
kafshghermezi

هنگ درام!!! منم اومدم اسمشو بنویسم دیدم یکی گفته! منم تازگیا اسمشو فهمیدم چه صدای اسرارآمیزی داره! حتما از نزدیک دیدنش خیلی هیجان انگیزه من تو فیلم دیدم و عاشقش شدم!

پاسخ
گیس گلابتون

بله. خیلی جالب بود.

پاسخ
animani
http://howtobehappy.blogfa.com

هاااه
بالاخره اومدم تو :)))
وای ازون خاطره 1 هلند! نمیدونم چرا ما ایرونیا انقد بچه بی ادب زیاد داریم؟ دلم نمی خواد جمع ببندم ها ولی خب ...
یه بار من تو یه پرواز طولاااانی رفتم بشینم که دیدم وااای ، یک خانم و آقا و یک بچه 6 ماهه کنارم هستن . مهاندارها هم هرازگاهی میومدن به بچه می گفتن وای چه لاولی، وای چه خوردنی وای. چه پرستیدنی...
و باباش بهشون جواب داد اوه وایسین وقتی شر میشه ببینین پرستیدنیه یا نه. و من اونجا فاتحه خودمو خوندم.
اما! همینکه هواپیما بلند شد ، مامانه افتاد رو یه شونه باباهه و خوابید تا لندینگ. باباهه هم شروع کرد به فیلم تماشا کردن! اما بچه! فقط از بغل باباش میرفت بالا از پشت گردنش خودشو مینداخت اینور باباهه و عین عروسک خرسی ها کمی می نشست و دوباره این چرخه رو ادامه میداد!!! فقط دوسه بار باباش بردش عوضش کرد! من هنوزم باورم نمیشه این انقد آروم بود! :)))))
اما در همون مسیر، یه بار ما نشستیم دیدیم یه بچه جیغ میزنه not me, not me, not me خلاصه ما فکر کردیم بچه بیچاره رو دارن شکنجه ای چیزی می کنن. مهماندارها اومدن، بهش اسباب بازی دادن، شکلات دادن، خلبان خودش شخصا اومد! فایده نکرد که نکرد. حالا ماجرا چی بود؟ می گفت من نمی زارم کمربند ببندین! خلاصه خلبان اعصابش پیاده شد و گفت مهم نیس مادرش محکم بگیرش بغلت می خوام تیک اف کنم.
من با خودم فکر میکردم اوکی ببین تو خارجی ها هم بچه وحشی محشی زیاده. این نمونش.
....
تا اینکه وقت پیاده شدن دیدم نه هموطن هستن :D
مثلیکه یه چیزیه تو خون ما.

پاسخ
Maryamina

سلام خانم دکتر عزیز، خیلی‌ خوب که سفر خوبی‌ داشتید،



در مورد نظر دوستمون که معمول هم هست که بچه ایرانی‌ بی‌ ادبه :)))) البته تفاوت در تربیت و فرهنگ ما با بعضی‌ فرهنگ‌ها قابل قبوله، ولی‌ همیشه اینطور نیست. این بار که دختر من تو پرواز ۱۴ ساعته ۱۲ ساعت رو خوابید و حتا یک لحظه هم گریه نکرد، و بچه اتفاقا هلندی کنارمون حداقل ۳ ساعت شب و ۱ ساعت صبح گریه کرد. یک کمی‌ در وجود همه ما نژاد پرستی‌ هست که باعث می‌شه بچه اروپای بهتر ازون که هست به نظر بیاد. بهتره مواظب باشیم و این نژاد پرستیمون رو کنترل و سرکوب کنیم

در مورد تخلیه ساختمون اینها خیلی‌ ناز نازی آن بر عکس ما و با به صدا در آمدن زنگی که وجود دود رو نشون میده ساختمون‌ها رو تخلیه می‌کنن که بیشتر موقع‌ها سیگار یا غذا سوخته است :)))))

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم نظرتان را نوشتید. من ملیتهای زیادی را دیده ام. شهادت میدهم بدترین رفتارها متعلق به بچه های ایرانی و عرب است. البته منظورم این نیست که همه بچه های ایرانی یا عرب بدرفتار هستند، بلکه منظورم این است که اکثرا رفتار نامناسبی دارند. اطمینان دارم نژادپرست نیستم. در هر صورت متشکرم نظرتان را نوشتید و خوشحال می شوم در آینده هم مرا از نظرات خوب خودتان بی بهره نگذارید.

پاسخ
Maryamina

خوب وقتی‌ این تو ذهن ما باشه که بچه ایرانی‌ و عرب بی‌ ادبه خیلی‌ بده. چون اگه شما دفعهٔ بعد تو پرواز مثلا با من باشین و این بار دختر من بهانه گیری کنه و بچه اورپای ساکت باشه با خودتون میگین بازم یک بچهٔ ایرانی‌ بی‌ ادب دیگه. ولی‌ اگه برعکس باشه احتمالا میگین آخی حتما بچه گوش درد داره. منظورم فقط شما نیستین کلا همهٔ ما یک نژادپرستی عمیقی داریم که باید شدیدا مهارش کنیم. چون دیدیم که اون فرد بور و سفید بیشتر وقت‌ها پولدار و تمیز و قشنگ و مودبه. پس پیش فرض ذهن ما شده. من ۸ سال در یک کشور مهاجر پذیر زندگی‌ می‌کنم و مراتب باید مراقب رفتار خودم باشم که با افرادی با پوست تیره هم همون جوری رفتار کنم که با سفید ها. هر موقع هم مهمانی از ایران دارم، در حالی‌ که همه افراد تحصیل کرده و روشن فکر ایرانی‌ هستن، از شدت رفتار و حرف‌های نژاد پرستنشون شوکه میشم. ببخشید که طولانی‌ شد حرفم چون مطالب سایت شما رو افراد زیادی می‌خونن گفتم شاید یک کمی‌ آگاهی‌ ایجاد بشه به مشکلات فرهنگیمون.

پاسخ
گیس گلابتون

بله شاید شما یک نژادپرستی عمیق داشته باشید، چون فرمودید: ایرانیها "کلا" نژادپرستی دارند. من مطمئن هستم نژادپرست نیستم. بچه های عرب و ایرانی معمولا بخوبی تربیت نمی شوند. بهتر است این مطلب را قبول کنیم و به جای جبهه گیری، تربیت فرزندان مان را ارتقا بدهیم. اگر بچه ای ساعتها گریه کند، من از والدین بی فکر آنها ناراحت میشوم، بدون توجه به نژاد آنها. باید درد بچه را تسکین داد، اضطراب او را برطرف کرد، و خیلی مطالب دیگر. من ناراحت میشوم بدون این که فکر کنم این بچه ایرانی است یا اروپایی. در هر صورت متشکرم که دارید در این سایت آگاهی را پراکنده می کنید. خواهش می کنم در آینده هم مرا از نظرات خوب خودتان بی بهره نگذارید.

پاسخ
mamanak

گیس گلابتون عزیزم سلام...اغلب روزها سایتتون رو چک میکنم ببینم نوشته ی تازه ای قرار دادید یا نه...متوجه نبودن تون شده بودم و این نبودن برای منی که نوشته هاتون رو بسیار دوست دارم تلخ بود...در مورد نوشتن هم ، ی آقایی هست به اسم شاهین کلانتری که کارشون نوشتنه و خیلی انگیزه و راهکار نوشتن تو سایتشون مینویسن ، شاید مطالعه سایت ایشون گره گشا باشه.
بین سه خاطره اخیرتون من خاطره سفر به سرزمین لاله ها رو خیییییییییلی دوست داشتم و خیلی دلپذیر بود خوندنش.
در مورد کابوس درخواست پزشک در هواپیما ، قبلا تصور من این بود که اگر پزشکی در چنین موقعیتی قرار بگیره باید خیلی کیف داشته باشه براش.چون خیلی با کلاس پا میشه میگه : لطفا برید کنار من پزشکمخنده چطور از چنین موقعیت خفنی واهمه داشتید؟نیشخند
امیدوارم جمعه خوبی باشه براتون.مانا و نویسا باشیدگل

پاسخ
گیس گلابتون

آقای شاهین کلانتری؟ متشکرم. حتما به سایت ایشان سر می زنم و بله حق باشماست! خیلی باکلاس بود! حتی آقای شوشو هم چنان به من افتخار می کرد که برایم جالب بود. انگار تازه متوجه شده بود من پزشکمخنده

پاسخ
atussa

سلام گیس گلابتون عزیز
خوشحالم سفر خوبی داشتید و به شما خوش گذشته است.
ما هم تازه از مسافرت آمده ایم. به مارماریس رفته بودیم. شهر آرام و خوبی بود.
اما اینبار برخلاف همیشه بعد از مسافرت احساس خوب همیشگی را ندارم. بخاطر اوضاع مملکت نگرانم. از آینده فرزندم...نمی دانم چه می شود...
امیدوارم خدا به همه ما کمک کند.

پاسخ
گیس گلابتون

انشاالله همیشه به سفر و خوشی
همه ما نگران هستیم... من هم امیدوارم خدا به همه ما کمک کند.

پاسخ
positive mind

سلام گیسوی عزیزم
من قبلا این پست رو خوونده بودم، احساس دلتنگی برای خاطره هاتون کردم و دوباره خووندم اینجا رو، خواستم بدونید امروز در ذهن و قلب من آمدید و اینکه بیشتر برای ما بنویسید، این روزها سخت بهشون نیاز داریم....

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. انشاالله روزهای سخت رو به پایان است.

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه