زندگی من مثل همه مردم، مجموعه‌ای از تلخ و شیرین است، ولی من انتخاب کرده‌ام شیرینی‌های زندگی‌ام را با شما سهیم شوم. هرگز خیال ندارم وانمود کنم هیچ مشکلی در زندگی ندارم و یا هیچ عیبی در رفتار و کردارم نیست. من یک آدم معمولی هستم. اگر بتوانم لحظه‌ای در روز، نور شادی و امید را به قلب شما بتابانم، وظیفه‌ام را در این دنیای زیبا انجام داده‌ام. ریختن چرک آب زندگی بر سر خواننده‌ها، کار ناشایستی است. به نظر من نویسنده‌ای هنرمند است که بتواند امید و شادی را به قلب مردم هدیه کند، وگرنه گله و شکایت از زندگی، کار ساده‌ای است.

مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
دفترچه خاطرات گیس گلابتون
1394/08/11 10:40

اصفهون، نصف جهون-1

سلام و صد سلام

من و آقای شوشو برگشتیم. این سفر، بهترین مسافرتی بود که تا به حال در کنار همسرم داشتم. من دهنم را بستم و به جای راهنمایی و غر زدن، اجازه دادم همسرم تصمیم بگیرد و انتخاب کند.

انتظار هم نداشتم که تصمیمات او عالی و بدون نقص باشد، چون تصمیم بدون نقص وجود ندارد، حتی اگر خودم تصمیم گیرنده باشم. در طول این سفر، همسرم به نحو عالی از من مراقبت کرد و همه تلاش خود را برای ساختن یک تعطیلات عالی برای من به عمل آورد.

وقتی برمی گشتیم انگار دل مان نسبت به هم شفاف تر شد. انگار گره ای از قلب ما باز شد. خوشحالم که به رفتار کلافه کننده خودم دقت کردم! پاداشش را خیلی سریع گرفتم.

 

و اما داستان دنباله دار این هفته:

پاییز پارسال قرار بود به اصفهان برویم. من یک هفته تمام با شوق وذوق، هتل رزرو کردم و برنامه چیدم و دلم را صابون زدم. یک روز مانده به سفر، پسر اعلام کرد که مدرسه امتحان گذاشته است. این امتحان پس از اینکه سفر ما منتفی شد، کنسل اعلام گردید و هرگز برگزار نشد.

اگر شما آن سه روز تعطیلی درس خواندید، پسر هم درس خواند! امسال من به همسرم گفتم: "من دلم می خواهد به سفر بروم. با توجه به این که سفرهای ما یا در نطفه خفه می شود و اصلا برگزار نمی شود یا اگر برگزار شود، با تکرار جمله همه اش باید تیر و تخته ببینیم!  مخدوش می شود، من دو هفته دیگر همراه دوستم به تبریز می روم."

آقای شوشو اول چیزی نگفت، ولی فردای آن روز قول داد خودش مرا به اصفهان ببرد تا تلافی ناهماهنگی دفعه قبل بشود. با تردید قبول کردم. می ترسیدم دم آخر سنگ از آسمان ببارد و سفر بهم بخورد.

بعد به خودم گفتم: "این بار به رفتار خودم توجه می کنم تا بفهمم چه نقشی در ساختن تراژدی دارم. نمی خواهم بگویم رفتار پدر و پسر خالی از ایراد است، ولی هر کسی مسئول رفتار خودش است. من هم باید به جای تلاش برای اصلاح رفتارهای آن دو، به واکنش های خودم دقت کنم. به قول خدیجه زائر جون، مثل آب گاهی اوقات بجوشم و گاهی بی صدا بروم و راه خود را به نرمی پیدا کنم."

 

سه شنبه

خیال نداشتم مثل همیشه تهیه و تدارک ببینم، ولی می دانستم که وقتی به اصفهان برسیم رستورانی را نمی شناسیم. پس باید دنبال یک غذاخوری بگردیم. دلم نمی خواست مثل سفر مشهد تا ساعت هشت شب گرسنه بمانم. پس قبل از مطب به نان فانتزی نزدیک مطب سر زدم و قدری نان شیرینی و تعدادی نان ساندویچی خریدم. بعد به مطب رفتم و سرگرم بیماران شدم.

وقتی در مطب هستم نه گذشت زمان را می فهمم، نه دردی در تنم هست و نه فکری آزارم می دهد. همه چیز باد هوا می شود. ساعت هشت و نیم آخرین بیمار را بدرقه کردم و از منشی ام خداحافظی و تشکر کردم و به خانه برگشتم. در راه برگشتن دوباره افکار آزاردهنده صبح به کله ام برگشتند.

ساعت نه شب که به خانه رسیدم، دیدم آقای شوشو نیامده است. دلم می خواست به او تلفن کنم، ولی جلوی خودم را  گرفتم. گفته بود جلسه مهمی دارد. نمی خواستم با تلفن کردن، به او استرس وارد کنم.. اگر جلسه خوب پیش برود، پول خوبی را به خانه خواهد آورد. پس بی خیال تلفن می شوم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "این هم می گذره! بی خیال!". دوش گرفتم و لباس عوض کردم و یک لیوان شیر سرکشیدم. بعد هندوانه را قاچ کردم و نشستم نان و پنیر لیقوان و هندوانه نوش جان کردم. سی دی صوتی کتاب "قدرت راز" را در ضبط گذاشتم که وقتی کار می کنم به آن گوش کنم. وقتی ناآرام هستم یا سی دی "راز" را گوش می دهم یا "قدرت راز". ظرف چند ثانیه آرام می گیرم و پر انرژی می شوم.

برای توشه راه چند تا ساندویچ پنیر و کره و گردو آماده کردم. لباس های خودم را هم جمع کردم.

آقای شوشو ساعت ده و نیم شب به خانه برگشت. از خستگی رنگ به رو نداشت. لیوانی شربت توت فرنگی برایش آماده کردم. لیموترش تازه هم در آن چکاندم. همانطور که شربت را می نوشید، برایم از ماجراهای روز گفت.

من دل در دلم نبود که هنوز کسی چمدان را از بالای کمد و سبد پیک نیک را از بالای کابینت را برایم پایین نیاورده و من حتی وسایل خودم را نتوانستم ببندم. نصف حرف هایش را نمی شنیدم. دوباره به خودم گفتم: "بی خیال! مگر نمی بینی بیچاره از خستگی نفسش بالا نمی آید." بعد با دقت به بقیه حرف هایش گوش دادم.

مجوز داروخانه آقای شوشو آماده شده است و دارد برای سفارش قفسه ها و خرید وسایل برنامه ریزی می کند. مرتب دلم می خواهد با نصایح ارزشمندم! او را بهره مند کنم. ولی به خاطر می آورم که کسی نظر مرا نپرسیده است. لازم نیست خودم را نخود آش کنم و برایش تعیین تکلیف کنم. من تا به حال داروخانه نچیده ام. چه می دانم که داروخانه چه می خواهد و چه نمی خواهد.

می بینم وقتی آرام می نشینم و با همدلی به حرف هایش گوش می کنم، چقدر آسان تر و خوشایندتر است. اگر پارسال بود تا الان شروع به یک و بدو کرده بودیم. چون هم می خواستم کله اش را بکنم که چرا به اندازه من برای اصفهان ذوق و شوق ندارد و برنامه مان روی هواست. به علاوه هزار ایده درخشان برای داروخانه داشتم که باید به زور در کله اش فرو می کردم! یا بسم الله! چه زن ناخوشایندی می شوم گاهی اوقات.

پسر ساعت یازده شب از خرید لباس به خانه برگشت. با سرسنگینی سلامی کرد و در جواب "حالت چطور است؟" گفت خوب است و به اتاقش رفت و در را روی خودش بست. بغض دردناکی راه گلویم را بست. مادرناتنی که باشی، هر روز طرد شدن را تجربه می کنی. به خود گفتم: "این بچه ظرف هجده سال عمری که گذرانده، چنان دلشکستگی ها و غصه هایی که کشیده که من عمق آن را درک نمی کنم. بخشی از رفتار او مربوط به سن اوست و بخشی مربوط به تجارب گذشته اش. بیخود شخصی اش نکن و با فکر لابد من آدم بدی هستم! خودت را خسته و دلزده نکن." نفس عمیقی کشیدم و بغض را از وجودم بیرون دادم.

ساعت یازده و نیم دیدم پدر جلوی تلویزیون نیمه بیهوش است و پسر در اتاق. کسی به من چمدان و سبد را نمی دهد. معلوم هم نیست که فردا قرار است چه ساعتی حرکت کنیم. فهمیدم کاری از دست من برنمی آید به جز بداخلاقی و زورگویی. پس با رویی خوش شب بخیر گفتم و خوابیدم. نفهمیدم آقای شوشو کی به رختخواب آمد.

ادامه دارد...

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
بیتا

آخ شما که مینویسی روحم تازه میشه خانوم دکتر.

پاسخ
مينو

سلام
آناهيتاي عزيز خوشحالم كه مساله پسر را شخصي نكردي. من يه پسر 16 ساله دارم بارها اينطوري ميشه... اتفاقا من خوشم مياد ميگم داره بزرگ ميشه مثل نوجواني هاي خودمان. شده تا حالا بتوني با انجام دادن يه كار مثل همون درست كردن شربت ازش بخواي كه باهات حرف بزنه با همون فن شروع جملات با من و بيان احساس. مثلا بگي "ديشب كه از راه رسيدي من دلم ميخواست كمي پيش ما بماني و حرف بزنيم". البته نمي دونم چقدر بهبود روابط با پسر برايت اهميت دارد. ديروز دوستي به من گفت "طلاق پدر و مادرم خيلي روي من اثر گذاشت و هميشه مشكلات خودم و زندگي مشتركم را از آن ميبينم". اولين جوابي كه در ذهنم آمد اين بود كه " طلاق نگرفتن پدر و مادر من منشا بسياري از مشكلات بود...زبان " اينها همون پيش فرضهاي ما هست.
جاي بيان خواسته هايت خالي است. چقدر خواسته هايت را بدون ناراحتي، غيرعامرانه و با حق انتخاب ديگران درباره برنامه هاي اينچنيني به زبان مي آري يا توقع داري آنها خودشان بفهمند.
در هر حال متوجه شدم بهتون خوش گذشته آفرين به خانم دكتر خودمون و اينكه همسرتون هم در كنار شما به موفقيت هاي جديدي دست پيدا كرده جاي تبريك دارد.

پاسخ
ترنم

وایییییییییییی... چه کار سختی کردی.

پاسخ
الی

منم منم مدتهاست بد غر غرو شدم. اما دلیلشم می دونم. خیلی فشار ها رو دارم تحمل می کنم. اما می دونم غر راه حل نیست. اما نمی دونم چیکار کنم؟ به نظرت چی کار کنم؟

پاسخ
فاخته

سلام

انشاالله همیشه به سفر ....شادی و رضایت از خود مستدام....خیلی از نوشته ات لذت بردم....از تصمیم کبرایی هم که گرفتید لذت بردم....به نظرم زنان این دوره همه شرایط و رفتاری نزدیک به هم دارند.....منم از تصمیم شما الهام گرفتم و سعی خواهم کرد روش پیشنهادی را به کار بگیرم ....شاید موثر افتاد و منم به آرامش رسیدم و اینقدر برای هر چیزی جوش و خروش نکردم...قلب
http://mercede-v.blogfa.com/

پاسخ
بلوط

گيس گلابتون عزيز در اون شرايط ميدونم چقدر قلبت به درد اومده
با وجود همه اينا آفرين به تو كه خوب ميتوني عصبانيت درونت رو كنترل كني
گذشته از همه اينا خدا رو شكر كه مسافرت خوش گذشته

پاسخ
نسترن

خیلی دوست دارم این سری تجاربتون رو .

پاسخ
حمید

سلام

این قسمت که با وجود نگرانی های درون سرتون نسبت به بستن چمدونا به حرف های آقای شوشو گوش کردین شبیهش رو من هم تجربه می کنم.

به نوبه ی خودم ازتون تشکر می کنم. شما فرد سازگاری هستینگلگلگل

پاسخ
فرح

مرسی
مشتاقانه منتظر بقیه ی ماجرا هستم

پاسخ
فاطمه

سلام
خیلی برام قابل احترامی لذت می برم از قلمت و متن هایی که می نویسی و این خودمسئول بودنت و تلاش برای یه زندگی زیبا داشتن خیلی زیباست همیشه شاد باشی

پاسخ
دينا

سلام
گيس گلابتون عزيز
خيلي خوبي.راستش من الان دارم دوره نيمه تاريك استاد بهارحقيقي رو انجام ميدم وخيلي راضي هستم ولي واقعا بعضي چيزارو نميشه كنترل كردد.هاهاها..بازهم گفتم كنترل پس دارم كنترل ميكنم كه به مشكل برميخورم.راستي واقعا كنترل نكردن سخته ها....هاهاها
زنده باشيدو سرافراز

پاسخ
سارا

چه کار سختیه وقتی برنامه ادم رو هواست و بخواد خویشتن داری کنه.....یعنی من بودم سقف نمی موند بالا سر همسری.....خوشبحالتان که به این مرحله رسیدید.....ماچ

پاسخ
ونوس

جالبه من هم همیشه برای خونسردی و بی خیالی همسرم حرص میخورم. برای یه خرید رفتن معمولی تا مرز سکته میرم و همیشه میگم یه روز از دست شما سکته میکنم وهمیشه هم دخترم با ناراحتی میگه نه مامان تورو خدا سکته نکن!

پاسخ
دوست

سلام بیشتر پستاتومی خونم و خدا رو شکر می کنم به خاطر بودنت حرفات به دل می نشیند تمام پستها و نوشته هات برای من درس زندگیه .بازهم ممنون اها راستی رفتار پسرک را به خودت نگیر بچه ها تواین سن همینن بچه من هم که خودم به دنیااوردمش همینه اوایل خیلی حرص خوردم اما الان دیگه بی خیال شدم یه شبایی می ادخونهحوصله داره می شینه صحبت می کنه یه وقت هم با سر سلامی می کنه و مستقیم می ره تو اتاقش رهاش کن زندگی کن و بگزار زندگی کنند

پاسخ
خدیجه زائر

ماچبغل

پاسخ
اندر احوالات

چرا می گویید انجام این کارها بده؟
من می فهمم که می خواهید آقای همسر حس خوبی داشته باشند برای اینکه خودشون رو مدیر خوشحال کردن شما بدونند
ولی ما همیشه یاد گرفتیم مادر یعنی هماهنگ کننده، انگار وقتی زن واقعی شدی که بلدی و می تونی همه چیز رو سرو سامون بدی
این به نظرم قشنگه چرا این حس رو تو خودتون می کشید؟
اگه آقایون به مدیریت نیاز دارن ما هم به سرو سامون دادن نیاز داریم
پس این حس ما چی می شه؟

پاسخ
گیس گلابتون

هماهنگ کننده یعنی هماهنگی و آرامش ایجاد می کند. اگر کاری که من می کنم این نتیجه را نداشته باشد، یک جای کار ایراد اساسی دارد:)))) در موردش خواهم نوشت.

پاسخ
خدیجه زائر

ماچ

پاسخ
رها

گيس گلابتون چقدر نوع نگاهت به مسايل تغيير كرده.چه چيزي باعث اين تغييرات شده؟فكر نمي كنم فقط تجارب گذشته بوده باشه .
ولي من به اين تغييرات حس خيلي خوبي دارم.
قلب

پاسخ
vahab56

یه پست هم بذارین درباره راز جوانیتون خیلی خوب موندین رازش چیه ؟ من فکرمیکنم تودهه دوم زندگیتون هستین

پاسخ
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه