مهارت‌های زندگی

مهارت‌های زندگی

برای خانم‌های تحصیل‌کرده

مربی رشد فردی

دکتر آناهیتا چشمه علایی

دوره رایگان آموزشی ویژه خانمهای مجرد

راهنما


برای باز شدن صفحات بصورت همزمان

کلید ctrl   را پایین نگه داشته

سپس روی لینک کلیک کنید!

ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه
چگونه شوهر دلخواه خود را پیدا کنید؟
1395/05/05 12:30

خانم‌های مجرد! فریب مردان دون ژوان را نخورید!

 با گیس‌گلابتون موافقم از نظر من هم مرد مجرد، کسی است که در رابطه با کسی نیست، نه همسر دارد، نه دوست دختر و خلاصه درگیر رابطه‌ای عاطفی نیست. البته در مورد دختر خانوم‌ها هم کاملاً صادق است.

 

می‌خواهم تجربه‌ام را در مورد رابطه با یک مرد مجرد غیرمتعهد بنویسم. مردی که همسر نداشت اما در رابطه‌اش هم رفتار متعهدانه نداشت. اسم این آقا را می‌گذارم «دون ژوان». احساس می‌کنم تا قصه‌ام را برای دختران سرزمینم ننویسم آرام نمی‌گیرم و درس‌های این رابطه برایم عمیق نمی‌شود.

 

«دون ژوان» مثل فیلم‌های هالیودی و شبیه قهرمان‌ها از بین چند دختر طناز من را انتخاب کرد. «دون ژوان» مردی بود 38 ساله، خوش تیپ، خوش برخورد، باهوش، دارای موقعیت اجتماعی خوب و کلی شباهت هم با من داشت. قرار اولین دیدار را با اشتیاق و همانطور قهرمانانه با من گذاشت. یک هفته گذشت و خبری از قرار دوم نشد و «دون ژوان» فقط در تلگرام به من توجه داشت و من مشتاقانه منتظر! بالاخره قرار ملاقات دوم را یک جورایی من! ترتیب دادم.

 

فصل اول:  رابطه شروع شد و ادامه پیدا کرد!

حتماً می‌توانید تصور کنید که رابطه یک دختر شاد و بامزه با یک پسر خوش سر و زبان، بانمک و بامزه چقدر جذاب خواهدشد. وقتی با هم بودیم از خنده دل درد می‌گرفتیم و حسابی خوش و خرم بودیم.

 

یک روزی این وسط‌ها روز تولد من بود که جشن قشنگی در یکی از کافه‌های شهر برپا کردیم و «دون ژوان» یک هدیه بسیار فاخر و زیبا به من داد. در تولد چندتا عکس دونفره انداختیم، عکس‌هایی که هرگز ندیدم و دون ژوان به هزاروصد بهانه آنها را به من نداد.

 

من یک دختر شاغل و حسابی پرکار هستم، تقریباً در طول هفته وقت من پر است و می‌ماند یک جمعه، جمعه اول را با بیخبری از «دون ژوان» گذراندم، جمعه دوم و سوم و چهارم و ... خیالتان را راحت کنم آقای «دون ژوان» حدود سه ماه تقریباً تمام جمعه‌ها را گم و گور بود و نمی‌توانست با من بیرون بیاید، یعنی به اندازه تمام طول رابطه‌مان.

 

یادم هست یک روز تصادف کردم به دون ژوان زنگ زدم تا خبر تصادفم را بدهم و از او کمک بخواهم، اما «دون ژوان» با خونسری فقط گفت: "عهههه... چی شده؟!؟!؟" دریغ از یک کمک و همراهی مردانه.

 

روش ارتباط «دون ژوان» جوری بود که صبح‌ها از محل کار به من تلفن می‌کرد و عصرها سراغی از من نمی‌گرفت. حدود یک ماه گذشت و من متوجه شدم که بغیر از قرارهای مشترک با دوستان مشترکمان، «دون ژوان» تمایلی به چرخ زدن با من در سطح شهر ندارد! قرارهای ملاقات ما در یکی دو محل ثابت انجام می‌شد، خبری هم از معرفی من به آشنایان او نبود و بجز به یکی دو دوست از دوستان «دون ژوان» به کسی معرفی نشدم.

 

کم کم از «دون ژوان» دلخور و از رابطه سرد شدم... کمتر سراغش را می‌گرفتم که با اعتراضش مواجه شدم که "کجایی و چرا سراغی از من نمی‌گیری و ..." این اعتراضم برایم نشانه خوبی بود و به او بابت اعتراضش حق دادم. از آن پس، تقریباً هر روز سراغش را گرفتم.

 

یک روز من و «دون ژوان» با هم در یک جمع دوستانه بودیم و موبایل «دون ژوان» از قضا روی میز بود که صفحه‌ی موبایل روشن شد و یک پیام واضح و روشن روی صفحه ظاهر شد «ن...: باشه اشکال نداره، طوری نیست، منم دارم با دوستام میرم بیرون» و «ن...» اسم یک دختر بود که من در بین دوستان و آشنایان دون ژوان اصلاً اسم «ن...» را نشنیده بودم، البته من شخصاً موبایل «دون ژوان» را چک نکردم، فقط چشمم افتاد. خیلی عصبانی و غمگین شدم.

 

از یکی از دوستانم پرسیدم که چه کاری باید بکنم و او مرا به صبر و صبوریِ ظاهری و تعقیب و گریز و چک کردن دعوت کرد که از این راهنمایی من فقط صبر و صبوری‌اش را انجام دادم. مدتی تحمل کردم و دیدم که نه، من طاقت نفر سوم را ندارم، موضوع پیامک را با دون ژوان در میان گذاشتم، هزار جور جواب داد از "تو چرا من را چک کردی؟؟ چطور به خودت اجازه دادی؟"، "مگر من تو را چک می‌کنم"، " تو حساسی و تو بدبینی"، "من اصلاً انتظار این رفتار را از تو نداشتم با این رفتارها از ارزش خودت کم می‌کنی" تا "ن... فرد خاصی نیست".

 

اما بعد از بیان این موضوع از جانب من، «دون ژوان» کم کم سرد شد... سرد مثل یک تکه یخ!!!  بقیه‌اش را هم اجازه بدهید نگویم چون می ترسم اشکم سرازیر شود.

 

فصل یکی مونده به آخر : جدایی

بالاخره متوجه شدم که «دون ژوان» بغیر از من همزمان با چند خانوم دیگر هم در ارتباط است. امیدوارم تجربه‌اش نکنید، خیلی سخت و ناراحت کننده است. رابطه ما تمام شد... نه! نه! خیال ندارم گریه کنم، بلکه می خواهم درس هایی که از این رابطه آموختم مرور کنم:

 

فصل آخر: درس‌های رابطه

  • قرار دوم را من گذاشتم، بالا بروم و پایین بیایم من قرار دوم را سرهم کردم و اگر غیر از این بگویم، خودم را گول زده‌ام حتی اگر «دون ژوان» این موضوع را نداند، من خودم که می‌دانم. اجازه دهید مردها برای دیدار با شما تلاش کنند، مغزشان را بکار بگیرند و وقتشان را خالی کنند. اگر قرار نگذاشتند خودشان از مصاحبت با شما محروم شده‌اند. این یک قاعده بدون تغییر نیست اما عدم تلاش مرد را جدی بگیرید.

     

  • از رابطه‌تان توقع صمیمیت و همدلی و همراهی داشته باشید.

     

  • بعضی نشانه‌های آشکار را جدی بگیرید و از آنها برای تصمیمات مهم استفاده کنید!
  1. مخفی کردن عکس‌های دونفره نشانه‌ای بود که دیدم ناراحت شدم و جدی هم گرفتم اما درسی از آن نگرفتم.
  2. نمی گویم مدام مردها را چک کنید و منتظر باشید که هر لحظه به شما تلفن کنند، نمی گویم برای تماس تلفنی گیر بدهید، اما در طول 3 ماه فقط صبح‌ها آن هم سرکار تلفن زدن و اکثر عصرها و جمعه‌ها غیب شدن را هم جدی بگیرید.
  3. اینکه آقایی تمایلی به دو نفره راه رفتن با شما در خیابان ندارد و ترجیح می‌دهد که شما به همراه یک جمع با او دیده شوید، هم از نشانه‌های جدی است، این موضع به صورت قطعی چیزی را اثبات نمی‌کند اما قابل تأمل است. شاید «دون ژوان» نمی‌خواسته که ما با هم در خیابان دیده شویم.

     

  • در رابطه‌هایتان حرف بزنید، از اینکه برچسب حسادت و حساسیت بخورید نترسید، سنجیده حرف بزنید و مؤدبانه درخواست کنید. آموزش خوب و مؤثر حرف زدن و درخواست کردن در هفت عادت مردمان موثر، بهترین سال زندگی و مدیریت خشم وجود دارد.

     

  • زندگی همه ما مانند فصل‌های یک کتاب است که نویسنده آن خودمان هستیم، تصمیم بگیریم ماجراهای زیبا و بالغانه بنویسیم. به خودتان حق بدهید که برای اتمام یک رابطه عاطفی ناراحت باشید ولی برای از دست دادن مردان و زنان غیرمتعهد غمباد نگیرید و قصه‌تان را مرور کنید.

     

  • و شاه بیت غزل: این حقِ شماست که از آقایی که در ارتباط با شماست انتظار داشته باشید فقط و فقط با شما ارتباط داشته باشد، تصور نکنید که موضوع تعهد مربوط به متاهل‌ها است. گول ژست‌ها و شعارهای روشنفکرانه را هم نخورید. نکته اینجاست؛ ما نمی‌توانیم به زور مرد یا زنی را وادار کنیم تا به ما تعهد داشته باشند، اما می‌توانیم خودمان انتخاب کنیم که با انسانی متعهد وارد رابطه شویم و یا از رابطه با کسانی که به ما تعهدی ندارند خارج گردیم.

     

  • خیال نکنید ختم روزگارید و از پس روابط بر می‌آیید، یعنی انشالله که روابط عالی داشته باشید و بتوانید مسائلتان را حل کنید، اما در روابط خود حتماً از نظر یک شخص با تجربه دانا، که من در اینجا مشاور مدنظرم است، استفاده کنید. من تا زمانی که به مشاوره نرفتم چشمانم بر بعضی مسائل بسته بود و در مواجهه با یک بی تعهدی آشکار هاج و واج بودم.

 

متشکرم گیس گلابتون از مشاوره خوب شما...

 

نظرات

نظر شما جهت ثبت نظر خود در وب سایت عضو شوید
shiva

عالي بود دوست عزيزم . بهت تبريك مي گم كه به جاي آه و ناله كردن اين همه درس گرفتي و به ما هم ياد دادي. تو يك برنده هستي .

پاسخ
فاطیما

قلبم درد گرفت اینو خوندم ناراحت , واقعا چرا ما زن ها هیچ احترامی برای خودمون قائل نیستیم و فکر میکنیم ما باید محرک یک رابطه باشیم و دمش رو بگیریم تا به یک جایی برسیم سوال, عزیزان من هرچقدر هم که زیبا و تحصیل کرده و خانواده دار و یا ثروتمند باشیم مردی نخواد تعهد به ما داشته باشه و جدی مون بگیره نخواهد گرفت و فقط ما میمونیم و یک انرژی و احساس تلف شده افسوس, دعا میکنم همیشه روشن باشیم و خوب فکر کنیم و مراقب علائم ابتدایی این دون ژوان ها هم باشیم و زود کنار بکشیم تا روحمون اسیب ندیده و اذیت نشیم چشمکفرشته

پاسخ
atussajfr@yahoo.com

اين آقا بيشتر از دون ژوان بودن نشونه هاى يك آقاى متاهل رو داشت. مطمئنى مه متاهل نبود؟

پاسخ
گیس گلابتون

ممنونم. بله. این آقای مجرد بوده است. ولی بعضی از آقایان مجرد، یک دوست دختر فابریک دارند که آخر هفته ها را در کنار او می گذرانند. معمولا آن خانم از آنها خیلی بزرگتر است، سطح اجتماعی پایینی دارد، شاید بچه هم داشته باشد و آن آقا نمی خواهد کسی از دوستی آنها خبر داشته باشد.

پاسخ
tayebeh20

آخ گیس گلابتون عزیز...
متاسفانه تجربه تلخ منم همین بود...
بدترین تجربه تلخ. و بدبختانه هر بار که مشکوک به رفتاری می شدم به واسطه این که آنقدر به او علاقه داشتم تمام اون موارد را نادیده میگرفتم...
نادیده می گرفتم... آنقدر که دیدم دیگه دارم خورد می شم. نفسم بند آمده و نمی توانم مسیر با او بودن را که خودم یک تنه ادامه می دادم را ادامه بدهم... تمامش کردم...
با کلی تجربه.
نمی دونم دوستان مطالب من رو می خونن یا نه، اما می خوام من هم تجربیاتم رو در اختیار دوستان بگذارم.
1- هیچ وقت هیچ وقت نشونی دشمنتون رو به دوستتون ندید حتی اگر به او اعتماد صد در صد دارید.
2- تا وقتی که کسی از شما درخواست کمک نکرده به او کمک نکنید... عزت نفس خودتان را پایین می آورید.
3- یادتون باشه که انسانها هیچ وقت از خودشون تعریف و تمجید نمی کنن. اگر دیدید کسی مدام در حال تمجید از خودش هست به رفتارهاش مشکوک بشید.
4- یادتون باشه کسی که فقط دردها و مشکلاتشو پیش شما می آره لزوما دوست خوبی نیست... لزوما فردی نیست که شما رو به عنوان عزیزترین فرد انتخاب کرده و نظر خاص به شما داره... بله چنین فردی فقط شما رو به عنوان آشغالدونی مسائل و مشکلاتش می خواد که اروم بشه.تنها همین. خصوصا در مورد آقایون.
5- بدونید رازهای دلتون رو هیچ وقت باز نکنید پیش آقایون ... مگر وقتی که قدم های محکم و قاطع رو برای ازدواج برداشته باشه.

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. البته دیدگاه من با دیدگاه بدبینانه شما متفاوت است. ولی بهرحال متشکرم نظرتان را نوشتید.

پاسخ
فرزان جونی محمدی

سلام به همه عزیزانم.دوست نازنینم ممنونم تجربتو با ما در میون گذاشتی .غصه نخوریا این یه تجربه بوده ببخش و بگذر.هر "نه" در رابطه های عاطفی به معنای "نفربعدی" ست.چشمکآرزو میکنم نفر بعدی زندگی تو یه آقای جنتلمن واقعی باشه.

پاسخ
مریم جون

ممنون که تجربه تون رو اینحا به اشتراک گذاشتید، امیدوارم اینها باعث بشند که زندگی سالم و زیبا و شیرین داشته باشید.

پاسخ
mina70

سلام

خیلی ممنون بابت به اشتراک گذاشتن تجربه تون.. من درس گرفتم.

به نظر میاد مردانِ به اصطلاح با پرستیژ و موقعیت اجتماعی خوب، به دنبال یه خانمی هستند که دست نیافتنی باشه و...

پاسخ
bahar63

متاسفانه منم همچین تجربه ای داشتم..تجربه ای که از سال 89 تا 93 زندگیمو تحت الشعاع قرار داد....و جالب اینه که من سال 90..وقتی دوست دختر فابریک که منشی ایشون بودم مطلع شده بودم که با شخص دیگه ای رابطه داره...دوستیمون تموم شد.ولی دوباره برگشت...و من به شدت عاشقش بودم..ولی همچنان حس میکردم بهم خیانت میکنه..به وضوح بهش میگفتم..دعوامون میشد..متهم به شکاکی میشدم..وقتی یساعت ازش خبری نمیشد مثه دیوونه ها بهم میریختم..انگار مطمعن بودم پیش یکی دیگست..تموم مدت تو ذهنم به فکر تعقیب و گریز بودم..اما چه فایده توانایی دور شدن ازشو نداشتم...چون فکر میکردم عاشقشم..بارها و بارها از هم جدا شدیم...و با چند بار التماس برمیگشتم..تا اینکه سال 93 فهمیدم با چندین نفر دیگه هم هست و رابطمون تموم شد...و بعد هرچقد اصرار کرد دیگه برنگشتم..و سال 94 از ایران رفت و دفتر این عشق پردرد 4.5 ساله ی من با حروم شدن بهترین سالای جوونیم بسته شد..و من یکسال تموم مثله عزادارا اشک میریختم و بیتابی میکردم..چه ها کشیدم تا بالاخره این زهر..این اعتیاد از بدنم خارج شد...خواهش میکنم از همه ی شماها توی همچین رابطه هایی قرار گرفتید زود فرار کنید..نذارید روزای عمرمون حروم بشه...نذارید وابسته شید....نذارید احساستون ترک برداره

پاسخ
1312

این ماجرا مربوط به یکی از اعضای سایت بود آیا؟

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. ماجرای یکی از خواننده های سایت بود.

پاسخ
lida2015000

حالا ک از 13 گذشت و من به نت دسترسی پیدا کردم چطوی میتونم مدیریت خشم رو بخرم؟

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. چند روز دیگر فروشگاه جدید بازگشایی خواهد شد. اطلاع خواهم داد

پاسخ
لیلا جان

سلام
منم همچین تجربه ی وحشتناکی داشتم خوشبختانه به خاطر آشنا شدن با گیس گلابتون عزیز قلب بعد از 6 ماه به اون رابطه ی آزار دهنده پایان دادم الان حدود یکسال از ماجرا گذاشته اگرچه می دونم کار درستی کردم ولی گاهی احساس میکنم هنوز دوستش دارم و دلم میخواد برگرده وقتی این پست و نظرات دوستان را خوندم بیشتر مطمن شدم که کارم درست بوده.گیس گلابتون عزیزم یه دنیا ممنون.
کاش یکی به من بگه چه جوری کاملا فراموشش کنم.

پاسخ
گیس گلابتون

تبریک میگم از دست چنین مردی خلاص شدید. در کتاب ازدواج مثل آب خوردن، یک فصل در مورد ترمیم دل شکسته نوشته ام.

پاسخ
roozbeh

بسیار هم خوب و عالی کلی چیز یاد گرفتم البته اینم اضافه کنم گاهی برخی کارها باعث سردی آدم میشه اما در دون ژوان بودن برخی از ما مردها تردیدی نیست

پاسخ
مریم تنها

سلام دوستای گلم ، منم میخوام تجربه تلخ و غم انگیزم رو برای اینکه شاید برای بقیه زنان و دختران بی گناهی که طعمه این افراد میشن بنویسم . نتیجه گیری و برداشت رو به عهده خودتون میذارم . من زنی 45 ساله و لیسانس و شاغل و از نظر سطح اجتماعی در موقعیت خوبی قرار دارم . تمام دوستان و همکارانم بهم میگن زیبا هستم . 23 سال پیش ازدواج کردم و روی هم 3 سال خوش نبودم و بارها متوجه شدم انتخابم اشتباه بوده و یکسال پیش تصمیم به جدایی گرفتم . پس از جدایی خیلی اتفاقی عشق بچگی و اولین کسی که باعث شده بود سالیان سال حتی تا قبل از ازدواجم به کسی فکر نکنم در اینستا به من پیام داد و من چون این یک عشق ابراز نشده از سوی هر دوتامون بود ( بدلیل دور بودن شهرهای محل زندگیمون و نبودن امکان ارتباط تلفنی و ... ) باهاش صحبت کردم . عنوان کرد 3 سال است از همسرش جدا شده و 2 سالی بوده که دنبال من میگشته تا خبری از حال و روزم بگیره حرفهای زیبا و وسوسه کننده و اغوا کننده شروع شد و من که تا این سن فقط به یک مرد در زندگیم وفادار بودم و هیچ تجربه دیگری نداشتم و آتیش زیر خاکستر بودم و سالها او را دوست داشتم این عشق را باور کردم و مثل یک دختر جوان دلباختم . اوایل با توجه به جدا شدنم از همسرم و احساس شکست و تنهایی و اینکه خدا خواسته کسی که عشق اولم بوده بیاد و خیلی خوشحال بودم و حرفهایی که برام توی تلگرام و اینستا مینوشت بی نهایت من رو به وجد میاورد و فکر میکردم برگشتم به همون سالهای کودکی . حرفهایی رویایی و بسیار دلفریب که هر زنی رو مست میکنه البته گاهی صحبت میکردیم میگفت که این سه سال رو با چند نفری بر حسب نیاز بوده ولی من فکر میکردم که با پیدا کردن من دیگه برای همیشه دنبال من میاد ولی توی صحبتهاش گاهی میگفت که وابسته شدن خوب نیست و منم میگفتم من وابسته نمیشم و چون به زیبایی و موقعیت خودم اطمینان داشتم میگفتم این تویی که سر آخر وابسته من میشی . احساس میکردم خیلی بهم نزدیکه و خیلی از درددلهامو براش میگفتم ..
اولین قرار رو اواخر اردیبهشت 97 با من گذاشت که از شهر محل اقامتش اومد و یکهفته خونه خواهرش بود و ما فقط سه تا بعد از ظهر با هم رفتیم جاده چالوس . هیچ وقت اولین دیدار رو فراموش نمیکنم . دیگه از لذتی که کنار اون بودن برام داشت و اون چطور بلد بود دلربایی کنه و ... نمیگم براتون فقط همینقدر بدونید که احساس میکردم توی بهشتم و خدا به پاس صبر و حجب و حیام این مرد رو که یک ماه و 15 روز از من بزرگتر بود سر راهم قرارداده . تمام شرایط محیا بود الی کسب و کار نامعلومش و دور بودن شهرها . پس از اون دیدارها. وقتی برگشت چند روزی باز هم همون پیامها و متن های عاشقانه و اهنگ های دلبرانه و منم توی پوست خودم نمی گنجیدم و متاسفانه به عشقم اعتراف کردم و کم کم دیدم بهانه میاره که دوریم و نمیبینمت اذیت میشم و خیلی به گوشی چشبیدیم و داریم معتاد میشیم و در اخر به بهانه اینکه تو معتاد عشق من شدی گفت چند وقتی صبوری کن و ترک اعتیاد کن . وابستگی خوب نیست . انوقت فکر میکردم بخاطر دوریمون میگه و میخواد شرایط رو درست کنه با اینکه برام سخت بود ولی چند روز هیچ پیامی نمی دادم یهو یه اهنگ عاشقانه میفرستاد و یکی دو روز بازم باهام گرم میگرفت و من که دوباره پیام میدام سرد میشد و از پیامهای من ، یکی دو تا رو جواب میداد و چون ذاتا از بچگی مغرور بودم ، غرورم رو حفظ میکردم و باز هم کلیپ و پیامهای عاشقانه و وقتی من ابراز عشق میکردم می نوشت : علکی
وقتی پست توی اینستا میذاشتم میومد لایک میکرد و برام کامنت میذاشت و منم جوابش رو سعی میکردم طوری بدم که بقیه فامیلها متوجه رابطه ما نشن ولی توی پوست خودم نمیگنجیدم از این همه عشق و علاقه ...
بعد بهانه آورد که نمیشه تو دختر بزرگ داری و تا اون پیش توئه این رابطه فایده ای نداره و من مدام بهش میگفتم هیچی غیر قابل حل نیست و اون بهانه میاورد و طوری نشون میداد که عاشق و شیدای منه ولی دوری راه و مشکلات مانع میشه و میگفت اگر بیام پیش تو کار چکار کنم و دخترم رو چکار کنم که پیش مادرش زندگی میکنه و هزار تا بهانه دیگه تا اینکه روز تولدش رسید پاییز بود اومد شمال و پس از چند وقتی که کجدار مریض رفتار کرده بود گفت اگر میخوای بیا یکروز پیش هم باشیم منم کادو تولدی براش تهیه کردم و رفتم ، تا چالوس سر از پا نمیشناختم . اونجا بین صحبتهاش گفت که زنهایی هم توی زندگیش بودن و من حسادتم رو نشون دادم ولی بازم به حساب نیازش گذاشتم و همش فکر میکردم وقتی با من باشه دیگه با کسی نخواهد بود . بهترین لحظات عمرم بود شام مهمونش کردم بخاطر تولدش و ازش خواستم من رو رها نکنه و اون گفت باشه من هستم بالاخره ما فامیلیم و تو برای من خیلی خیلی عزیزی و تو عشق بچگی من هستی و پدرهامون ما رو نامزد کرده بودن . ولی همش از وابستگی من میترسید . از اونجا که برگشتم هیچوقت اخرین نگاهش رو فراموش نمیکنم و توصیه کرد مریم تو رو خدا مواظب خودت باش و خوب رانندگی کن فقط یکروز پیشش بودم ولی انگار همون یکروز کافی بود قلب و جون و زندگی من رو بگیره . اونم مریمی که خیلی قوی بود و دست رد به سینه همه مردهای دور و برش زده بود . اونقدر عاشق و شیدایش شدم که نگو !!! یاد کودکی و عشق بچگی و الانی که برگشته و صحبتها و دیدارمون من رو از خود بیخود میکرد هیچوقت توی اینهمه سال این حس و حال رو نداشتم و هیچکس رو اینقدر دوست نداشتم حتی حاضر بودم توی یه روستای کوچک توی یک خونه کاهگی باهاش زندگی کنم .حقوقم بود زندگیم هم بد بود پس احساس نیاز مادی نداشتم به زیبایی خودم هم اطمینان داشتم و اینکه همسن بودیم امتیاز خوبی بود و اینکه فامیل و از پوست وگوشت و خون هم بودیم و در بچگی عنوان شده بود بزرگ ششدن ازدواج کمنن و عشق بچگی هم بودیم . ابراز علاقه دو طرفه بود اما رفتارهاش ضد و نقیض و شرایط رو مانع میدونست . چند وقتی که از اونجا برگشتم سعی کردم زیاد اذیتش نکنم و تلفن نزنم که جوابم رو نده و یا قطع کنه من کوچک بشم ولی خودش باز هم پیام میداد و آهنگ عاشقانه میفرستاد و یهو میگفت دیگه بسه روزی نیم ساعت فقط که معتاد گوشی و تلفن و فضای مجازی نشیم .
نیمه مهرماه به شهر مادریش که بزرگ شده بود رفت و توی راه زنگ زد که میخواستم بهت بگم بیا بریم دماوند ولی اومدم شهرمادریم من روزی 5 دقیقه تلفن میزدم و حالش رو میپرسیدم گفت توی راه سرما خوردم و خونه خاله ام هستم و استراحت میکنم تا اینکه اون روز شوم رسید ساعت 10 صبح زنگ زدم و خیلی خوب جوابم رو داد و گفت خدا رو شکر حالم بهتره ساعت 1 ظهر دیدم اینستا انلاین شده پیام دادم نوشت شما؟؟؟ گفتم عشقت بازم نوشت بجا نمیارم فکر کردم شوخی میکنه نوشتم اذیت نکن دیگه جواب نداد زنگ زدم قطع کرد . حالم بد شده بود و نگرانش بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه دهها بار زنگ زدم و جوابی نداد و قطع کرد پیام داد و فقط سکوت ......
حالم خیلی بد شده بود نمی فهمیدم چی شده و این رفتار رو درک نمیکردم . قبلا هم اینکار رو کرده بود ولی نه تا این حد . اینبار انگار دنیای من به یکباره فرو ریخت و هر چه پیام میدادم من فقط میخوام بدونم چی شده فقط بگو چرا ؟؟؟؟
باز هم سکوت و سکوت مرگبار .....
خدا میدونه از اون به بعد چی کشیدم واقعا معتادم کرده بود و مواد به من نمی رسید حالم دگرگون شده بود و فقط گریه و گریه ....
همکارم از حال و روزم با خبر شد و من که هیچکسی نمی دونست چرا اینطور شدم مجبور شدم برای همکارم درد و دل کردم و اون هم همراه من دلداریم میداد . هر چی پیام میدادم خبری نبود بهش میگفتم اگر من رو نمی خوای من بچه نیستم میفهمم درک میکنم فقط بگو . گفتم اگر با کسی هستی اگر مسئله ای هست فقط دلیلت رو منطقی بگو و خیلی دوستانه خداحافظی کنیم اما نوشت نیازی به خداحافظی نیست ما فامیلیم . از هر صد تا پیام یک استیکر یا یک جمله یا یک کلمه جواب میداد . من وقتی میدیدم جواب نمیده پیام نمیدادم یهو یه اهنگ میفرستاد و بازم دلهره و استرس و اضطراب و سوالهای تکراری !!!!!
بارها ازش خواستم عسکهایی که با دوربینش گرفته برام بفرسته و هزار مدل حرف زدم و خیلی خیلی احمقانه خودم رو کوچک کردم و خودم رو شکستم و خرد کردم . واقعا دوستش دارم هنوز هم دوستش دارم دیوانه وااااار
پست هامو لایک نمیکرد و من توی پیجش زنهایی رو میدیدم که مدام داره فالو میکنه ...
یه پیج ناشناس ساختم که پست های غمگین بذارم و فامیل من رو نشناسن سریع اومد و سلام کرد و در دوستی رو باز کرد اونجا بود که مردم تمام مویرگهای مغزم منجمد شد ولی بازم به خودم دلداری دادم . یکی دو ساعت بعد فهمید که این پیج فیکه ازم عکس و شماره خواست و من شماره همکارم رو بهش دادم ولی خودش مشکوک شد و ادامه نداد .
دخترم رفته بود شهرستان و من تنها بودم قرص خوردم و خودکشی کردم اما نمی دونم چطور و چی نوشته بودم برای همکارم که اون اومده بود و در خونه ام رو شکسته بود و مانع مردنم شد و همکارم براش از حال و روزم نوشته بود اما اون گفته بود که من فامیلشم و تو فقط یه همکار خانمی و من بیشتر از تو به فکرشم . اما دریغ....
آبانماه بود و روز تولد من رسید .
همکارم دلداریم میداد که سورپرایزت میکنه باور کن اما این اتفاق نیافتاد فقط با یه پیام تبریک خیلی عاشقانه تبریک گفت . شب بهش زنگ زدم و بعد از مدتها جواب داد و بازم تبریک گفت و گفت چرا داری خودت رو داغون میکنی من لایق تو نیستم . منم گفتم تو چرا اینکارها رو میکنی و فهمید که اون پیج فیک برای من بوده و تلفن رو قطع کرد و باز هم بی خبری ....
از بی قراریها و تنهایی گریه کردن ها و هوار کشیدن ها در جاهای دنج و خلوت دیگه نمیگم و از هزاران اتفاقی که من رو روزی هزار بار کشت و زنده شدم بازم نمیگم چون خودم الان دارم مثل ابر بهار گریه میکنم چند ماه در بدترین شرایط گذشت . پیش روانپزشک رفتم . موقعیت کاریم خراب شد . دخترم با نگرانی نگاهم میکرد و خانواده و همکارانم مبهوت این حال زار و خرابم بودند .
بیقراری من از من یک آدم بدبخت و احمق ساخته بود و مدام میخواستم بدونم یکباره اونهمه عشق و محبت چی شد و میخواستم اون یکجوری بفهمه چی میکشم و میخواستم حرفهامو با پستهای غمگین بهش بزنم که بلاکم کرد . ریجکتم کرد و دیگر هیچ .....
گوشیم سوخت و تمام اطلاعات قبلیم از بین رفت پیج جدیدی ساختم به نام خودم و دوباره فالوش کردم و من رو فالو کرد دریغ از لایک کردن پست هام .
دیدم چند تا زن دیگه فالو کرده و مثل قبلا من با اونها توی پیجشون صحبت میکنه
یکبار استوری گذاشت و گفت که به دماوند رفته و من بازم دیووونه تر شدم و براش پیام دادم که قرار بود با هم بریم و تو با کسی دیگه ای رفتی و تقریبا حدس زدم کدوم یکی از زنهای پیجشه اینبار زنی از سطح خیلی پایین که شوهر لاتش رو توی یک دعوا با چاقو کشته بودن و زنه هم بالای 2 هزار فالور داره که اکثرا مردهای لات و سطح پایین و ... هستند و قبلا مدام لایو های خفن میذاشت و لاتی حرف میزنه و عکس های پست اون همه با لباسهای خیلی باز و کوتاهه . البته زنهای اینمدلی خیلی زیاد توی فالوور هاش هست وقتی گفتم با اون رفته دماوند دوباره بلاکم کرد و من که سرخورده بودم و ازش میخواستم غرور شکسته شده ام رو بهم برگردونه و مدام میگفتم من فقط از این رفتارهات ناراحتم و گرنه دیگه نمی خوام باهات باشم فقط منطقی و معقول رفتار کن و من رو پیش فامیلها بلاک کردی آبروم رو حفظ کن اما دریغ از یک کلمه فقط به مناسبتها مثلا روز زن و شب عید برام آهنگ و تبریک فرستاد و دوباره بلاکم کرد . حرمتم شکسته شده غرور و شخصیتم رو شکسته ولی همش بخاطر عشق بی نهایتی بود که بهش دارم من حاضرم جووونم رو هم براش بدم اما دریغ ... اون لیاقت این همه عشق و دوست داشتن رو نداره . یه حالی دارم که اصلا نمی دونم چکار باید بکنم دوباره پیج فیکی ساختم که فقط بتونم ازش خبر دار باشم بی خبری ازش یعنی مردن ... میدونم دارم خودم رو آزار میدم اما دست خودم نیست . فکر میکنم کسانی هم با پیج های ناشناس هستند و مطمئنا اونها هم قربانیانی مثل من هستند که حال روزشان شاید مثل من نباشه ولی بالاخره ضربه خوردند . زندگیم برام شده جهنم و توی اینستا فقط به پیج اون نگاه میکنم و بعد از گذاشتن هر پستی تا مرز جنون میرم و برمیگردم . خیلی با خودم جنگیدم هزار بار سر خودم فریاد زدم که این نباید حال و روز تو باشه زنی که در سن میانسالی عین بچه ها رفتار میکنه زنی که با اونهمه غرور و شخصیت و داشتن عزت نفس به این زباله دانی افتاده من نباید باشم .....
پیش مشاور روان درمانی رفتم و سه روز است که فهمیده ام این عشق رویایی و اسطوره ای من با علائمی که به دکتر گفتم و عکسهایی که از پیجش نشون دادم دون ژوان است و من یک قربانی بدبخت و شکست خورده ام .
با اینحال باز هم اون حال خراب سراغم میاد و انگار سیخ داغ در بدنم فرو میکنن و یکساعت بعد آی یخ سرم می ریزند . هیچکس بجز کسی که تجربه من رو داره نخواهدفهمید چی میکشم .
تصمیم جدی خودم رو گرفته ام که با این حس مبارزه کنم و خودم را از شر عشق دیوانه وارش رها کنم و اولین قدم این بوده که دیگر به او هیچ پیامی ندهم اما پستهایی که میذاره و زنهای مدل به مدلی که لایک میکنن و هر بار زنی باهاش لاو میترکونه و اینبار اون زن سطح پایین میاد و استیکر خنده و قلب و بوسه میذاره یکبار دیگر میمیرم و دوباره چشم باز میکنم میبینم هنوز در این دنیا هستم .
من سعی میکنم خودم رو از خودم پس بگیرم ولی کی و چه زمان عشق اون از سرم بیافته نمی دونم. این عشق از بچگی با من بوده یه مدت رها شده و دوباره با شدت بیشتری برگشته . برام دعا کنید دوستان و اینکه تو رو خدا عاشق هر کسی نشید و مواظب باشید . زنها لطیف و شکننده هستند اما بخوان میتونن از تموم سختیها بر بیان .
دون ژوان همه چیتون رو ازتون میگیره و تفاله تون رو به سطح زباله میندازه بدون اینکه معنی عشق والا و بی حد و اندازه شما رو بفهمه ...
من یک قربانییییم ..........

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. شما چند ساله هستید؟ دخترتان چند ساله است؟

پاسخ
مریم تنها

گیس گلابتون عزیزم نوشتم که من یه زن45 ساله ام دخترم هم 22 سال داره عزیز دلم ...

پاسخ
گیس گلابتون

متشکرم. شما قربانی نیستید، بلکه مطالبی را نمی دانید. من بزودی مقاله ای در باب مشکل شما خواهم نوشت. در آن مقاله به شما و دوستانی که مشکل مشابه شما را دارند راهنمایی خواهم کرد تا از این مشکل بیرون بیایید و دوباره دچار این مشکل نشوید. سپاس

پاسخ
دوره آموزشی رایگان: ویژه خانمهای مجرد
ورود به سایت گیس گلابتون
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
ثبت نام در سامانه